eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ما را ز جام باده خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از ما کوزه‌ها کند زنهار کاسه سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده صافی خطاب کن برخیز و عزم جزم به کار صواب کن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/822 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم بگردان رو بگرداند ز من ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت‌های باز می‌ماند ز من ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من صبر کن که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/815 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
نکته‌ای بگویم خال آن مه رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین گفت چشم و غنج آن آهو ببین حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحب آن جا بسته یک مو ببین عابدان آفتاب از ما غافلند ای ملامتگو خدا را رو مبین آن رو ببین زلف دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران ره رو حیله هندو ببین کس ندیده‌ست و نبیند مثلش از هر سو ببین حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب تیزی شمشیر بنگر قوت بازو ببین ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/814 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
عمریست تا من در طلب، هر روز گامی می‌زنم دستِ شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم ،_تا_بُگذَرانَم_روزِ_خود دامی به راهی می‌نهم، مرغی به دامی می‌زنم اورنگ کو؟ گُلچهر کو؟ نقشِ وفا و مِهر کو؟ حالی من اندر عاشقی، داوِ تمامی می‌زنم تا بو که یابم آگهی از سایهٔ سَروِ سَهی گلبانگِ از هر طرف، بر خوش خرامی می‌زنم هر چند کان آرامِ ، دانم نبخشد کامِ نقشِ خیالی می‌کشم، فالِ دوامی می‌زنم ،_رنگین_برآرد_قِصِّه_را این آهِ خون افشان که من، هر صبح و شامی می‌زنم با آن که از وی غایبم، وز مِی چو تایبم در مجلسِ روحانیان، گَه گاه جامی می‌زنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/879 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بی تو ای سروِ روان، با و چه کنم؟ زلفِ سنبل چه کَشَم عارضِ سوسن چه کنم؟ نیست چون آینه‌ام، روی ز آهن چه کنم؟ برو ای ناصِح و بر دُردکشان خرده مگیر کارفرمایِ قَدَر می‌کند این، من چه کنم؟ برقِ غیرت چو چُنین می‌جَهَد از مَکمَنِ غیب تو بفرما که منِ سوخته خِرمن چه کنم؟ شاهِ تُرکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطفِ تَهَمتَن چه کنم؟ چارهٔ تیره شبِ وادی ایمن چه کنم؟ حافظا خُلدِ بَرین خانه موروثِ من است اندر این منزلِ ویرانه نشیمن چه کنم؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/878 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
من نه آن رندم که تَرکِ شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم توبه از مِی وقتِ گُل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه‌ست و من غَوّاص و دریا میکده سر فروبُردم در آن جا تا کجا سر بَرکُنم لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فِسق داوری دارم بسی یا رب، که را داور کنم؟ بازکَش یک دَم عِنان ای تُرکِ شهرآشوبِ من تا ز اشک و چهره راهت پُر زر و گوهر کنم کِی نظر در فیضِ خورشیدِ بلنداختر کنم چون صبا مجموعهٔ را به آبِ لطف شست کج خوان، گر نظر بر صفحهٔ دفتر کنم عهد و پیمانِ فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم، شرط با ساغَر کُنم من که دارم در گدایی گنجِ سلطانی به دست کِی طمع در گردشِ گردونِ دون‌پَرور کنم گر چه گَردآلودِ فقرم، شرم باد از همتم گر به آبِ چشمهٔ خورشید دامن تَر کنم عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطفِ دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمهٔ کوثر کنم دوش لعلش می‌داد را، ولی من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/877 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
صَنَما با غمِ تو چه تدبیر کنم؟ تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟ مگرش هم ز سرِ زلفِ تو زنجیر کنم آن چه در مدتِ هِجرِ تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تَحریر کنم با سرِ زلفِ تو مجموعِ پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم؟ آن زمان کآرزویِ دیدنِ جانم باشد در نظر نقشِ رخِ خوبِ تو تصویر کنم دین و را همه دَربازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امّید صَلاحی ز فسادِ چون که تقدیر چُنین است، چه تدبیر کنم؟ ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/876 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دیده دریا کُنَم و صبر به صحرا فِکَنَم وَاندر این کار خویش به دریا فِکَنَم کآتش اندر گُنَهِ آدم و حوا فکنم مایهٔ خوشدلی آنجاست که آنجاست می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم بِگُشا بندِ قَبا ای مَهِ خورشید کُلاه تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم خورده‌ام تیرِ فلک، باده بده تا سرمست عُقده در بندِ کَمرتَرکشِ جوزا فکنم غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم حافظا تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا من چرا عِشرتِ امروز به فردا فکنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/875 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم ،_سر_کشید_از_من_به_خشم دوستان از راست می‌رَنجَد نِگارم، چون کنم؟ نکته ناسنجیده گفتم معذور دار عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم زردرویی می‌کَشَم زان طبعِ نازک، بی‌گناه ساقیا جامی بده تا چهره را گُلگون کنم ای نسیمِ منزلِ لیلی خدا را تا به کی رَبع را برهم زنم، اَطلال را جیحون کنم صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم ای مَهِ صاحب قران، از بنده یاد کن تا دعایِ دولتِ آن حُسنِ روزافزون کنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/874 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
برو به کارِ خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد از ره، تو را چه افتادست؟ دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحتِ همه عالم به گوش من بادست گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنیست اسیرِ تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستی خراب کرد ولی اساسِ هستیِ من زان خراب آبادست تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فِسانه مخوان و فسون مدم کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/873 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنَم بهارِ توبه شِکَن می‌رسد چه چاره کُنَم؟ که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم به دورِ لاله دِماغِ مرا عِلاج کنید گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم ز رویِ دوست مرا چون مراد شِکُفت حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم ،_لیک_وقتِ_مستی_بین که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم مرا که نیست رَه و رسمِ لقمه پرهیزی چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و کنم ز باده خوردن پنهان مَلول شد به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/872 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم در لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت می‌کنم در کمینم و انتظار وقتِ فرصت می‌کنم واعظِ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کویِ دوست و از رفیقان ره استمدادِ همت می‌کنم خاکِ کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطف‌ها کردی بتا، تخفیفِ زحمت می‌کنم یاد دار ای که چندینت نصیحت می‌کنم دیدهٔ بدبین بپوشان ای کریمِ عیب‌پوش زین که من در کُنجِ خلوت می‌کنم حافظم در مجلسی دُردی‌کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت می‌کنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/870 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈