eitaa logo
اشعار عاشقانه مولانا حافظ سعدی کانال گیزمیز ازدواج حسن ریوندی اخبار تهران تبریز شیراز موقت
55 دنبال‌کننده
6 عکس
14 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بتِ حرکات کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده تا چو ز سرِ جان و جهان برخیزم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/888 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازم حاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم خازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی جز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصور با خیالِ تو اگر با دِگری پردازم سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان چشمِ تَردامن اگر فاش نکردی رازم به هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ از لبِ خویش چو نِی یک نفسی بِنْوازم ماجرایِ خون گشته نگویم با کس زان که جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم گر به هر موی، سری بر تنِ باشد همچو زلفت همه را در قدمت اندازم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/889 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توست کَرَم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست لطیفه‌های عجب زیرِ دام و دانهٔ توست دلت به وصلِ ای بلبل صبا خوش باد که در چمن همه عاشقانهٔ توست عِلاج ضعفِ ما به لب حوالت کن که این مُفَرِّحِ یاقوت، در خزانهٔ توست به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتت ولی خلاصهٔ جان خاکِ آستانهٔ توست دَرِ خزانه، به مهر تو و نشانهٔ توست تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ کار که توسنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست چه جای من، که بلغزد سپهر شعبده باز از این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرد که شعرِ سخن ترانهٔ توست ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/884 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
من که از آتشِ چون خُمِ مِی در جوشم مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم من کِی آزاد شَوَم از غمِ ؟ چون هر دَم هندویِ زلفِ بُتی حلقه کُنَد در گوشم حاشَ لِلَّه که نیَم معتقدِ طاعتِ خویش این قَدَر هست که گَه گَه قدحی می‌نوشم هست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزا فیضِ عَفوَش نَنَهد بارِ گُنَه بر دوشم من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟ خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم من که خواهم که ننوشم به جز از راوَقِ خُم چه کنم؟ گر سخنِ پیرِ مُغان نَنْیوشَم گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ شعرِ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/883 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
گر من از سرزنشِ مدَّعیان اندیشم شیوهٔ مستی و رندی نَرَوَد از پیشم من که بدنامِ جهانم چه صلاح اندیشم؟ شاهِ شوریده‌سران خوان منِ بی‌سامان را زان که در کم‌خِرَدی از همه عالم بیشم بر جَبین نقش کُن از خونِ من خالی تا بدانند که قربانِ تو کافِرکیشم اعتقادی بِنُما و بِگُذَر بهرِ خدا تا در این خرقه ندانی که چه نادَرویشم ،_بِدان_یار_رسان که ز مژگانِ سیَه، بر رگِ جان زد نیشم من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس؟ حافظِ رازِ خود و عارفِ وقتِ خویشم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/882 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
حجابِ چهرهٔ جان می‌شود غبارِ تنم خوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم رَوَم به رضوان، که مرغِ آن چمنم عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟ که در سراچهٔ ترکیب، تخته بندِ تنم اگر ز خونِ بویِ شوق می‌آید عجب مدار که هم دردِ نافهٔ خُتَنَم که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم بیا و هستیِ ز پیشِ او بردار که با وجودِ تو کَس نَشنَوَد ز من که منم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/881 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چِل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم کز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم ساغر تُهی نشد ز مِیِ صافِ روشنم از جاهِ و دولتِ رندانِ پاکباز پیوسته صدرِ مَصطَبِه‌ها بود مَسکَنَم در شانِ من به دُردکَشی ظَنِّ بَد مَبَر کآلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم شهبازِ دست پادشهم، این چه است؟ کز یاد بُرده‌اند هوایِ نشیمنم با این لسانِ عَذب، که خامُش چو سوسنم آب و هوای فارس عجب سِفله پرور است کو همرهی؟ که خیمه از این خاک بَرکَنَم حافظ به زیرِ خرقه قَدَح تا به کِی کشی؟ در بزمِ خواجه پرده ز کارَت برافکنم تورانشهِ خجسته که در من یَزیدِ فضل شد مِنَّتِ مَواهب او طوقِ گردنم ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/880 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مهروی مرا نیز به من بازرسان دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان برو ای طایر میمون همایون آثار پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان آن که بودی وطنش دیده یا رب به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/834 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی‌سامان مپوشان خوشا وقت قبای می فروشان در این صوفی وشان دردی ندیدم که صافی باد عیش دردنوشان تو نازک طبعی و طاقت نیاری گرانی‌های مشتی پوشان چو مستم کرده‌ای مستور منشین چو نوشم داده‌ای زهرم منوشان صراحی خون و بربط خروشان ز بر حذر باش که دارد سینه‌ای چون دیگ جوشان ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/833 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
شاه شمشادقدان خسرو دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان گفت ای چشم و چراغ همه سخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان گفت من و تو محرم این راز نه‌ایم از می لعل حکایت کن و دهنان ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/832 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بهار و طرب گشت و توبه شکن به شادی رخ بیخ غم ز برکن ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن طریق صدق بیاموز از آب صافی به راستی طلب آزادگی ز سرو چمن ز دستبرد صبا گرد کلاله نگر شکنج گیسوی سنبل ببین به روی سمن عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد بعینه و دین می‌برد به وجه حسن برای وصل آمد برون ز بیت حزن حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو به قول و فتوی پیر صاحب فن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/831 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
چو هر دم به بویت جامه در تن کنم چاک از گریبان تا به دامن چو مستان جامه را بدرید بر تن من از دست غمت مشکل برم جان ولی را تو آسان بردی از من به قول دشمنان برگشتی از دوست نگردد هیچ کس با دوست دشمن تنت در جامه چون در جام باده دلت در سینه چون در سیم آهن که شد سوز بر خلق روشن مکن کز سینه‌ام آه جگرسوز برآید همچو دود از راه روزن دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن چو در زلف تو بسته‌ست بدین سان کار او در پا میفکن ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ https://eitaa.com/poemss/830 ‌┈┈••✾•🌷•✾••┈┈