eitaa logo
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
164 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
761 ویدیو
15 فایل
حس‌#حسین‌را‌هرڪس‌در‌وجودش‌ندارد‌ هیچ‌ندارد..(؛" ڪل‌الارض‌ڪربلا‌ ‌ڪل‌یوم‌عاشورا‌ یعنی ‌‌باید‌در‌هر‌زمانی‌، هرمڪانی‌، هر‌لحظه‌اے ‌یاور#‌مهدے‌ باشی حرفے❣💭 سخنے🗣 انتقادے بود💥 در خدمتم🤝🏻 ناشناسمونه https://harfeto.timefriend.net/464676878
مشاهده در ایتا
دانلود
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
ꨄ︎ـو . ࡅߺ߲ߊ‌‌ࡅߺ߲ ߊ‌‌ܠܟߺﻭߊ‌‌ئܟ̣ߺ ܝܝ݅ܝܥ‌،ࡅߺ߲ࡏަࡅ࡙ߺܝ‌ܥ‌ ܥ‌ࡄࡅߺ߳ ܣߊ‌‌ܝ‌ߊ‌‌... . 💛 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
• امام کاظم «سلام‌الله‌علیه» فرمودند: خداوند عزّوجل بر شیعیان خشم گرفت [و خواست بر آن‌ها عذاب نازل کند] پس خدا مرا بر انتخاب اینکه بلا را به جان بخرم یا عذاب بر ایشان نازل شود، اختیار داد. به خدا قسم، من بلای شیعیانم را به جان خریدم... 📚 الکافی، جلد۱، صفحهٔ ۲۶۰ • • ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهادت حضرت باب الحوائج امام‌موسے‌ڪاظم‌(؏)تسلیت🖤 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
🌷 ﷽ 🌷 ۳۷۱ 🌷🍃🌷🍃🌷🍃 ............ سرش را پایین انداخته و چشمانش را در هم کشیده بود و هر دو پایش را به شدت تکان می داد که انگار سوزش زخم هایش در همه بدنش رعشه می کشید. سرم را روی بالشت خم کردم و دیدم انگشتانش از خون پُر شده و ردّ گرم همان‌ طورکه با دست روی پهلویش را گرفته، خون تا روی شلوار و کفشش جاری بود که وحشت زده صدایش زدم:" مجید! داره از زخمت خون میاد!" و به گمانم خودش زودتر از من فهمیده و به روی خودش نیاورده بود که آهسته چشمانش را به رویم باز کرد، سرش را بالا آورد و با لبخندی شیرین پاسخ دلشوره ام را داد:" فدای سرت الهه جان! چیزی نیس." روی تخت نیم خیز شدم و سعی کردم با صدای ضعیف و بی رمقم فریاد بکشم:" عبدالله! عبدالله اینجایی؟" از این همه بی قراری ام حیرت کرد و با ناراحتی پرسید:" چی کار می کنی الهه؟" و ظاهراً عبدالله پشت درِ اتاق نبود که پرستاری در را باز کرد و پیش از آنکه حرفی بزند، سراسیمه خبر دادم:" زخمش خونریزی کرده!" و مجید که دیگر نمی توانست حال خرابش را پنهان کند، ساکت سر به زیر انداخته بود که پرستار وارد شد و با نگاه متعجبش خط خون را از پهلوی مجید تا روی زمین دنبال کرد که خودم با دلواپسی توضیح دادم:" تازه دیشب عمل کرده، حالا زخمش خونریزی کرده." مجید مستقیم نگاهم کرد و با صدای لرزانش زیر لب زمزمه کرد:" چیزی نیس الهه جان..." که پرستار اخم کرد و رو به مجید تشر زد:" کدوم بیمارستان بی مسئولیتی با این وضعیت مرخصت کرده؟" و مجید دردش، حال من بود که به جای جواب، با نگرانی سؤال کرد:" چرا انقدر رنگش پریده؟" از حاضر جوابی اش، پرستار عصبانی شد و با صدایی بلند اعتراض کرد:" آقای محترم! شما اول فکر خودت باش بعد زنت! اگه یه نگاه به خودت بندازی، می بینی رنگ خودت بیشتر پریده! بلند شو برو یه جا پانسمانت رو عوض کنن!" و سؤال سرشار از نگرانی مجید را اعتراض به وضعیت مراقبت از من برداشت کرده بود که با ناراحتی ادامه داد:" ما مرتب بهش سِرُم می زنیم، ولی خودش لب به غذا نمی زنه. برید از کارگر خدمات بپرسید، دیشب، امروز صبح، امروز ظهر هر دفعه براش غذا میاریم، خودش نمی خوره..." و هنوز حرفش به آخر نرسیده بود که خون مجید به جوش آمد و مثل اینکه دردش را فراموش کرده باشد، روی صندلی به سمت پرستار چرخید و با عصبانیت عتاب کرد:" یعنی چی؟!!! یعنی این زن با این وضعش از دیشب هیچی نخورده و شما فقط بهش سِرُم زدین؟!!! اون وقت فکر می کنین خودتون خیلی مسئولیت پذیرین؟!!!" از لحن غیرتمندانه مجید، پرستار شوکه شده و مجید با همان لحن لرزانش همچنان توبیخش می کرد:" من اگه مرخص شدم، خودم رضایت دادم که می خوام برم و مسئولیت همه چی رو قبول کردم، ولی زن من تو این بیمارستان بستری بوده، شما باید به وضعیتش رسیدگی می کردین!" هر چه زیر گوشش می خواندم تا آرام شود، دست بردار نبود و می دیدم به حال خودش نیست که دستش را روی پهلویش فشار می داد و رگه های خون از بین انگشتانش می جوشید که بلاخره از شدت درد، روی پهلویش خم شد و دیگر نتوانست ادامه دهد. حالا پرستار فرصت پاسخ پیدا کرده بود که با حالتی مدعیانه جواب مجید را داد:" خُب ما باید چی کار می کردیم؟ فقط باید بهش آرامشبخش می زدیم که کمتر جیغ و داد کنه! دیشب همه بخش رو رو سرش گذاشته بود انقدر گریه زاری می کرد!" و می دیدم مجید دیگر توانش تمام شده که سرش را بالا نمی آورد و قفسه سینه اش از نفس های بُریده اش به شدت بالا و پایین می رفت که وحشت زده به میان حرف پرستار آمدم:" تو رو خدا به دادش برسید! داره از حال میره!" پرستار هنوز دلخور بود که با اکراه قدم پیش گذاشت و با صدایی گرفته رو به مجید کرد: " آقا بلند شو برو درمانگاه! طبقه اوله، برو اونجا پانسمانت رو عوض کنن!" که نگاهش به حجم خونی که کف اتاق ریخته بود و هنوز هم از لای انگشتان مجید چکه می کرد، خیره ماند و با لحنی قاطعانه تذکر داد:" آقا بلند شود برو! جای بخیه هات خونریزی کرده! بلند شو برو!" و مجید دیگر حالی برای بلند شدن نداشت که همانطور که سرش پایین بود، زیر لب جواب داد:" میرم..." به گمانم پهلویش از شدت درد بی حس شده بود که دیگر پایش را تکان نمی داد و پرستار هم لابد فهمیده بود که مجید با پای خودش نمی تواند به درمانگاه برود که با عجله از اتاق بیرون رفت تا شاید کمکی بیاورد. نفسم از ترس به شماره افتاده و از بوی خون حالت تهوع گرفته بودم که معده خالی ام به هم خورد و سرم گیج رفت. دستم را مقابل دهانم گرفته بودم و با صدای بلند عُق می زدم که مجید سرش را بالا آورد. ✍🌷🍃🌷🍃🌷🍃 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 |🦋|•••→ @porofail_me
🌷 ﷽ 🌷 ۳۷۲ 🌷🍃🌷🍃🌷🍃 ............ صورتش به سفیدی مهتاب شده و بین سفیدی لب و صورتش تفاوتی نبود و باز دلش برای من پَر پَر می زد که با صدای ضعیفش کمک خواست:" کسی اینجا نیس؟ حال زنم بد شده..." و با چشمان خودم دیدم که رنگ زندگی از چشمانش پرید، دست غرق به خونش از روی پهلویش پایین افتاد و از حال رفت که از روی صندلی سقوط کرد و با صورت به روی زمین افتاد. دیگر نه از شدت حالت تهوع که از ترس، جانم به لب رسیده و با حالتی مضطرّ جیغ می کشیدم‌ و کمک می خواستم. چند پرستار با هم به داخل اتاق دویدند، عبدالله هم بلاخره رسید و از دیدن مجید که روی زمین افتاده بود، چه حالی شد که با صدای بلند تکرار می کرد:" چقدر بهش گفتم نیا..." پرستاران می دانستند نباید به دست آتل بندی شده اش تکانی بدهند که با احتیاط بدنش را روی برانکارد قرار داده و هر کدام به تشخیص خود نظری می دادند. عبدالله هم می دید دیگر فاصله ای تا بی هوشی ندارم که مجید را رها کرده و برای آرام کردن من هر کاری می کرد و من چشمانم به دنبال مجیدم بود که روی برانکارد از اتاق بیرون رفت. دست عبدالله را گرفته و میان گریه التماسش می کردم:" تو رو خدا برو دنبالشون، برو ببین چی شده..." و آنقدر اصرار کردم که بلاخره رهایم کرد و با عجله از اتاق بیرون رفت. نمی دانم لحظات سخت بی خبری از محبوب دلم چقدر طول کشید تا بلاخره عبدالله خبر آورد که پزشکان خونریزی زخمش را بند آورده و دوباره به هوش آمده است تا به همین خبر خوش، دل بی قرارم قدری قرار گرفت. ☆ ☆ ☆ وضعیتم چندان تفاوتی نکرده که از روی تخت بیمارستان به روی تخت کوچک و نه چندان راحت مسافرخانه نقل مکان کرده بودم. اتاق کهنه و کوچکی که تنها پنجره اش هم با کولر گازی پوشیده شده و تمام نورش را از یک لامپ کوچک سقفی می گرفت. حالل ششمین شبی بود که در این اتاق تنگ و دلگیر در یک مسافرخانه دست چندم ساکن شده و هر روز به امید گشایشی، به هر دری می زدیم و شب، خسته و نااُمید به خواب می رفتیم. هر چند شب هایمان هم بهتر از این روزهای گرم و شرجی نبود که یا من از مصیبت از دست دادن حوریه و تمام زندگی ام تا صبح کابوس می دیدم و گریه می کردم، یا مجید از درد زخم هایش تا سحر پَر پَر می زد. با این همه، وجدانم راحت بود که بدقولی نکرده و دوشنبه، خانه را به حبیبه خانم تحویل داده بودیم تا به کارهایشان برسند و لابد دیشب مراسم عروسی دخترش را با یک دنیا شور و شادی برگزار کرده و دعایش را به جان من و مجید می کرد. حالا خودمان در این مسافرخانه ساکن شده و برای وسایل زندگی‌مان جایی نداشتیم که فعلاً همه را در انباری خانه حاج صالح جا داده بودیم تا روزی که دوباره خانه ای تهیه کرده و به آنجا اسباب کشی کنیم. هر چند دیگر سرمایه ای نداشتیم که به پول اجاره خانه برسد و کار به جایی رسیده بود که برای گذران همین زندگی ساده هم به تهیه یک غذای مختصر قناعت می کردیم. در این اتاق کوچک امکان پخت و پز نداشتیم که چند روز اول مجید غذای آماده می گرفت و امروز دیگر پولش به آن هم نرسید که با همه ضعف بدنم به خوردن تخم مرغی که مجید روی پیک نیکی کنار اتاق تهیه کرده بود، راضی شدم. هر چند به قدری حالت تهوع داشتم که حتی نمی توانستم به بشقاب نیمرو نگاه کنم و مجید برای دادن هر لقمه به دستم، لحظاتی با دنیایی از محبت التماسم می کرد و من از شدت حالت تهوع و ناخوشی حالم، فقط گریه می کردم. حتی حلقه های ازدواجمان را هم فروخته بود تا بتواند هزینه سنگین بستری من و جراحی و بیمارستان خودش را بپردازد و باقی پولش را برای کرایه همین چند شب مسافرخانه پرداخت کرد تا با مقدار اندکی که از حقوق فروردین ماه همچنان باقی مانده بود، این روزهایمان را بگذرانیم. ظاهراً قرار بود همه درها به رویمان بسته شود که سه روز از خرداد ماه گذشته و هنوز حقوق اردیبهشت ماه را هم به حسابش نریخته بودند و بعد از این هم فعلاً خبری حقوق نبود که به توصیه دکتر تا چند ماه نمی توانست با دست راستش کار سنگین انجام دهد و حتی اسباب خانه را هم عبدالله جمع کرده بود. ✍🌷🍃🌷🍃🌷🍃 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 |🦋|•••→ @porofail_me
🌷 ﷽ 🌷 ۳۷۳ 🌷🍃🌷🍃🌷🍃 ............ بلاخره از زیر زبانش کشیده بودم چه بلایی به سرش آمده که وقتی سارقان دست چپش را گرفته و او با دست راستش مقاومت می کرده تا کیف پولش را به سرقت نبردند، با هشت ضربه دستش را از روی بازو تا سرانگشتانش زخمی کرده و دست آخر حریفش نشده بودند که دو ضربه هم به پهلویش زده بودند تا سرانجام تسلیم شده و کیف را رها کرده بود. حالا می دانستم اثر جراحت کنار صورتش، به خاطر مسافت چند متری است که با صورت روی آسفالت خیابان کشیده شده و باز خدا را شکر می کردم که کلیه اش به طور جدی صدمه نخورده و آسیب اعصاب دستش هم به حدی نبود که به کلی از کار بیفتد و دکتر امید بهبودی اش را در آینده ای نزدیک داده بود. با این حال باید به دنبال کار دیگری هم می گشت که با این وضعیت، دیگر نمی توانست مثل گذشته به فعالیت های فنی پالایشگاه ادامه دهد و به همین خاطر که فعلاً به پالایشگاه نمی رفت، همکارانش از قرض دادن پول طفره می رفتند و شاید می ترسیدند مجید دیگر قصد بازگشت نداشته باشد که هر یک به بهانه ای از کمک کردن دریغ می کردند. عبدالله هم با همه مهربانی، دستش خالی بود که حقوقی چندانی از معلمی به دستش نمی آمد و همان سرمایه کوچکش را هم خرج اجاره خانه مجردی اش کرده بود. نمی خواستم به درگاه پروردگارم ناشکری کنم، ولی اول به بهای حمایت از شوهر و فرزندم و بعد به ازای کاری خیری که برای صاحب خانه مان کردم، همه سرمایه زندگی‌مان به باد رفت، مجید سلامتی و کارش را از دست داد و از همه تلخ تر دخترم که تلف شد و با رفتنش، دل مرا هم با خودش بُرد که دیگر همه شور زندگی پیش چشمانم مُرده بود. همچنان روی تخت چمباته زده و به انتظار بازگشت مجید، سرم را از پشت به دیوار تکیه داده بودم. از بعد نهار رفته بود تا شاید بتواند از کسی به اندازه پول پیش خانه قرض کند و این پول هم مقدار کمی نبود که هر کسی به سادگی زیر بار پرداختش برود. هنوز یک هفته از عمل جراحی اش نگذشته و به سختی قدم از قدم برمی داشت، ولی نمی توانست ماندن در این اتاق را هم تحمل کند که هر روز از صبح تا غروب در خیابان ها پرسه می زد، بلکه دری به رویمان گشوده شود. به روی خودش نمی آورد که چند میلیون پولش هنوز دست پدر مانده و همین پول می تواند فرشته نجات زندگیمان باشد و شاید نمی خواست به روی من بیاورد که باز شرمنده رفتار ظالمانه پدرم شوم. به ابراهیم و محمد فکر می کردم و میدانستم که اگر از حال خواهرشان باخبر شوند، حتماً دستی به یاری ام بلند می کنند و خبری از کمک هایشان نمی شد که یقین داشتم عبدالله حرفی به گوششان نرسانده است. دیگر از هوای گرم و گرفته اتاق کلافه شده بودم که با بشقاب کوچکی خودم را باد میزدم تا قدری نفسم جا بیاید. حالا یک ساعتی می شد که برق هم رفته و اتاق در تاریکی دلگیری فرو رفته بود و دیگر صدای آزار دهنده کولر گازی هم نمی آمد تا لااقل دلم به خنکای اندکش خوش شود. کولر گازی طوری در پنجره قرار گرفته بود که دورتا دورش یک نوار باریک خالی مانده و تنها روشنایی اتاق، نوری بود که از همین درز کوچک به دورن می تابید. برق اضطراری مسافرخانه را هم گاهی وصل می کردند و همین که نسیم کم رمقی از کولر گازی بلند می شد، به نظرم صاحب مسافرخانه حیف پولش می آمد که بللفاصله برق اضطراری را هم قطع می کرد تا باز از گرما نفسم در سینه حبس شود. حالا این فضای تنگ و تاریک با یک زندان انفرادی تفاوتی نمی کرد که نمی دانستم چند شب دیگر باید تحملش کنم و کابوس وحشتناک من و مجید هم همین بود که پیش از آنکه پولی به دستمان برسد تا خانه ای اجاره کنیم، همین پولمان هم به پایان برسد و حتی نتوانیم کرایه همین زندان انفرادی را هم بپردازیم. یکی دو بار با مجید در مورد کمک خواستن از اقوام حرف زده و هیچ کدام راضی به این کار نبودیم. من که از اقوام خودم خجالت می کشیدم که شاید هنوز از قطع ارتباط من با خانواده ام بی خبر بودند و اگر دست نیاز به سمت شان دراز می کردم، می فهمیدند توسط پدر و برادران خودم طرد شده ام و بعید می دانستم با این وضعیت دیگر برایم قدمی بردارند. ✍🌷🍃🌷🍃🌷🍃 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 |🦋|•••→ @porofail_me
•°~🖤 ایام‌سوگواری‌موسی‌ابن‌جعفر‌اسٺ آن‌نازنین‌امام‌ڪه‌فرزندحیدراسٺ باب‌الحوائج‌اسٺ‌و‌هفتمین‌امام آن‌قبلہ‌مرادڪه‌ذاٺ‌اڪبراسٺ...💔 🥀 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
•°~🖤 ایام‌سوگواری‌موسی‌ابن‌جعفر‌اسٺ آن‌نازنین‌امام‌ڪه‌فرزندحیدراسٺ باب‌الحوائج‌اسٺ‌و‌هفتمین‌امام آن
. . 🥀🖤 ڪاش‌میشد‌اشڪ‌ریزان،بی‌قرارت‌همچو‌شمع شعله‌گیرم‌من‌بسوزم‌در‌جوارت‌همچو‌شمع..🕯•• 💔 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
[•͜🌿] امروزمحتاج‌هامدام‌بگویید: ... خدایا به‌حق‌امام‌کاظم (علیہ‌السلام) توفیق‌بده‌که‌ماهم‌بتونیم‌مثل‌امام‌کاظم کظمِ‌غیظ‌داشته‌باشیم..(:💔 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me...
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
[•͜🌿] امروزمحتاج‌هامدام‌بگویید: #یاباب‌الحوائج... خدایا به‌حق‌امام‌کاظم (علیہ‌السلام) توفیق‌بده‌ک
[•͜🌿] 🖤ـصلوات‌خاصه‌امام‌کاظم‌علیه‌السلام: اللَّهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَےالْأَمِينِ‌الْمُؤْتَمَنِ‌مُوسَى‌بْنِ‌جَعْفَرٍ الْبَرِالْوَفِيِّ‌الطَّاهِرِالزَّكِيِّ‌النُّورِالْمُنِيرِ الْمُجْتَهِدِالْمُحْتَسِبِ‌الصَّابِرِعَلَى‌الْأَذَى‌فِيكَ اللَّهُمَّ‌وَكَمَابَلَّغَ‌عَنْ‌آبَائِهِ‌مَااسْتُوْدِعَ‌مِنْ‌أَمْرِكَ وَنَهْيِك‌وَحَمَلَ‌عَلَى‌الْمَحَجَّةِوَكَابَدَأَهْلَ‌الْغِرَّةِ وَالشِّدَّةِفِيمَاكَانَ‌يَلْقَى‌مِنْ‌جُهَّالِ‌قَوْمِهِ‌ رَبِّ‌فَصَلِّ‌عَلَيْهِ‌أَفْضَلَ‌وَأَكْمَلَ‌مَاصَلَّيْتَ عَلَى‌أَحَدمِمَّنْ‌أَطَاعَكَ‌وَنَصَحَ‌لِعِبَادِك َ‌إِنَّكَ‌غَفُورٌرَحِيمٌ... ... ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me
. . -از‌یه‌بنده‌خدایی‌پرسیدن: حاجی‌کاری‌که‌سودش‌‌زیاد‌باشه و‌دست‌توش‌کم‌؛سراغ‌داری ...! گفت:شکـر‌خدا!✨ . :)🪴 ♡  (\(\      („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓  @porofail_me