پرایوتِ من ؛
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد.
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد!
پرایوتِ من ؛
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد!
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه، یک شب در میان می ایستاد.