هی هم آشنا میدیدیم.
سنپای عمه کوچیکمو میشناسه. یهو گفت عه هدی اون عمت نیست اونجا داره دست تکون میده؟
عمم داشت دوستشو پیدا میکرد دست تکون میداد. منم بلند شدم دست تکون دادم منو دید🌚
بعد موقع سینه زنی که وایساده بودیم یهو برگشتم دیدم یه عمه دیگم پشت سرم وایساده😂
سنپای هم نفهمیدم چجوری فهمید منم اومدم😐🗿
فکر کنم پیامای اینجا رو خوند یهو بهم زنگ زد گفت عه تو هم اینجایی؟
هدایت شده از {*نُودِلیــت*}
چیز شد
زنگ زدم بت بگم نرو حسینیه، بیا میدون امام حسین.
ک صداهارو ک شنیدم فمیدم اونجایی 🌚🌚🌚
سوگند (약속)
چیز شد زنگ زدم بت بگم نرو حسینیه، بیا میدون امام حسین. ک صداهارو ک شنیدم فمیدم اونجایی 🌚🌚🌚
عااا🌚
ولی تو قرار نبود بیای اصلا🗿