هدایت شده از {*نُودِلیــت*}
امشب مهمون داشتیم
بعد نشسته بودیم تو اتاق داشتیم حرف میزدیم یهو گوشیم زنگ خورد
دیدم یا خدا ساعت 10 شب چرا باید هدا بهم زنگ بزنه :///
جواب دادم داش هارهار میخندید 😐🙂😂
گوشی دست خواهرش بود زنگ زده بود ب من جیغغغغ میزد ک میخواد باهام صبت کنه😐😂
سوگند (약속)
امشب مهمون داشتیم بعد نشسته بودیم تو اتاق داشتیم حرف میزدیم یهو گوشیم زنگ خورد دیدم یا خدا ساعت 10 ش
🤣🤣🤣🤣
زینب گوشیو گرفته بود زنگ زده بود به فاطمه. بعد ازش میخواستم بگیرم شیون میزد که میخوام حرف بزنم😃
تا الان بار سومه که اشتباه زنگ میزنم به فاطمه. بار اول تو دانشگاه داشتم راه میرفتم دستم خورد تماس وصل شد.
بار دوم داشتم از حیاط خونم رد میشدم مارمولک دیدم و طی سکته ای که کردم دستم خورد زنگ زدم بهش. بار سومم که زینب زد😀
فاطمه شانست😀✨
اومدم خونه مامانم که باهاشون آزمایش خون بدم ولی تا وقتش برسه اومدم یه گوشه بخوابم.
ولی خب حس غربیه که باید برای خودم بالشت و پتو جور کنم چون دیگه چیزی به اسم بالشت و پتوی خودم اینجا وجود نداره🥲🥲