تو رشته پزشکی
یه درس داشتیم به نام آسیب شناسی رابینز
. استادش آدم عجیبی بود. آخرشم نفهمیدیم فازش چیه؟
یه بار سرکلاس نشسته بودم داشتم با دقت درس رو گوش میدادم و به استاد نگاه میکردم و تاییدش میکردم
یهو گفت شما تاحالا با من کلاس داشتی؟
گفتم نه استاد
گفت قبلا باهم جایی کار مشترک انجام دادیم؟
گفتم نه. چیشده؟
گفت طلبکاری از من؟
گفتم نه به بخدا
گفت پس چرا اینطوری نگام میکنی؟
گفتم استاد چشمام این مدلیه.
ترسیده بود از چشمام 😂
تا آخر کلاس سعی میکردم بهش نگاه نکنم. بعضی وقتا چشمام تو چشماش میفتاد میدیم داره خشمگین میشه سرمو مینداختم پایین
جلسه بعدی گفتم چیکار کنم گیر نده به نگاه کردنم. گفتم یکم بهش لبخند بزنم. شاید نیاز به محبت داره😃
استاد اومد سر کلاس تا شروع کرد به درس منو نگاه کرد یه لبخندی زدم بهش. همون دقیقه اول کلاس
گفت شما
گفتم من؟
گفت بله، مشکل داری؟
گفتم نه والا
گفت چرا میخندی پس؟ برو بیرون
دیگه هم سر کلاس من نیا. فقط بیا سر جلسه امتحان. انداختم بیرون😂
اونجا فهمیدم چشام سگ داره
هدایت شده از خاطرات سمی مامانا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامان مهربون!
اِشمَب از جسم و روحت تَکَشُر کن
از صبح تا حالا پیگیر آرامش و راحتی و سلامتی و پیشرفت خانواده بودی🥰
شیطون وقتی میبینه ادعا داریم😎 حملاتشو قوی تر میکنه....بعد ازینکه چله رو شکستی ناامیدت میکنه و میگه ولش کن!
اما تو به سوی خدا فرار کن😍
و چله رو ادامه بده💪🏻
#چلهی_کنترل_خشم
@khaterat_mamana
هدایت شده از کمیتـــــهخـٰادِمیٖنِشـُـهدٰا
📌شرکت کننده #شماره۴۲ مسابقه شهدایی
سرکار خانم زهرا سادات🌱
#مسابقه_شهدایی
#راهیان_نور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●کمیته خادمین شهداء
@khadem_koolebar