1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با همین وسیله ها کشته سازی می کنند
.
⚠️دقت کنید؛⚠️
کل شهدای مدافع حرم 2100
کل شهدای جنگ 12 روزه، 1064
اما شهدای فقط 2 روز حمله تروریستی، 2,427 شد...
#این_جنایت_رو_فراموش_نخواهیم_کرد
.
سلام علیکم
فردا میلاد سیدالشهدا علیه السلام هست
و روز پاسدار
یک روایت واقعی از اغتشاشات اخیر در میبد داریم
از زبان یکی از همسران پاسدار میبدی
دل آشوب نشوید
ولی بدانید عده ای چه خون دلی میخورند
و متاسفانه گاهی زخم زبان هم می شنوند
بریم روایت این بانوی هنرمند را بخوانیم:
#روایت_مردمی_میبد
آهنگ پیشواز گوشی اش هنوز شروع به خواندن نکرده بود که گوشی وصل شد . اوضاع اصلا خوب نیست و قطع کرد . صدای نفس نفس زدنش عین آنهایی شده بود که در معرکه ای ترسناک مشغول دویدن هستند.
انگار که در کمتر از چند صدم ثانیه تمام وجودم را در دیگ آب جوشی فرو ببرند. گوشی را قطع کردم . مریم مضطرب روبرویم ایستاده بود . درِ خانه مادر بزرگ منتظر آمدن شوهرش بود. و من میخواستم به خانه برگردم. درِ خانه گوشی از دستم سر خورد و به زمین افتاد . خم شدم تا گوشیم را بردارم . میخواستم همان جا در زمین فرو بروم ولی سرم را روبرویش بالا نیاورم . صدایش بلند شد :
_زهرا شوهرت چی گفت؟
زبانم به سختی می چرخید و دنبال کلمات می گشت :
_ح ح حسین میگه اوضاع اصلا خوب نیست .
رنگ و رویش پرید . اخم در هم کشید نمی خواستم بترسد . اما شده بود آنچه نباید می شد . صدایش به لرزش افتاد .
_نکنه اتفاق بدی بیفته ؟
باید خودم رو عادی نشان می دادم
_نترس اتفاقی نمیفته .
دستش را توی دستانم گرفتم و سعی کردم آرامش کنم .ولی در جانم آتشی شعله ور شده بود که زبانه هایش تا آسمان بلند بود .
ماموریت من از همین جا شروع شده بود . سخت ترین ماموریت یک انسان عادی در تمام مدت عمرش تاکنون .
سوار بر ماشین شدم و تمام تلاشم را کردم تا علی متوجه اضطرابم نشود . او بی نهایت استرسی و ترسو و در کنارش جانش هم به جان پدرش بند بود. اگر می فهمیددر معرض خطر است، دیگر آرام نمی شد.
از کوچه پس کوچه های فرعی محل خودمان را به خانه رساندیم .
کوچه امان آنقدر در برهوت بیابان بود که صدای جن و انس به ما نمی رسید .
محمد در آن بلوا با دوستانش به فوتبال رفته بود .
به خانه رسیدم . حالم سر جایش نبود و نفسم به سختی بالا و پایین می رفت. همین که خواستم دوباره تماسی بگیرم متوجه شدم تلفن قطع شده . نگرانیم لحظه به لحظه بیشتر می شد . نه از پدر خبری بود و نه از پسر .
بعد از ظهر قبل از بیرون رفتن از خانه ده بار تاکید کرده بود هر کسی آمد و خواست همراهش شوی نرو .
و من الان بی خبر ترین همسر روی کره زمین بودم . نه موبایلم زنگ میخورد و نه تلفن خانه . اصلا یادم نمی آمد تلفن خانه را کجا گذاشته بودم.
آنقدر حرص خورده بودم که از سر جایم هم نمی توانستم بلند شوم . محمد بعد از یک ساعت بی خبر از همه جا به خانه برگشت .
همین که چهره اش را پشت آیفون دیدم انگار جان دوباره گرفته باشم درب خانه را باز کردم . با سرعتی زیاد وارد خانه شد .
_مامان نمیدونم چه خبره . خیلی صدای تیر میاد .
بعد هم خندید و گفت : کی حالا عروس کشونی داره ؟ چقد تیر و ترقه در کردن .
سرم را تکان دادم و گفتم :
_هییییییی
محمد نگاهی به چشمانم انداخت . نگاهم را از چشمانش دزدیدم و به زمین خیره شدم .
_چی شده ؟ چرا چشمات اشکیه؟
آب دهانم را قورت دادم و گفتم :
_بابا زنگ زد و گفت اوضاع اصلا خوب نیست و قطع کرد.
علی از جایش بلند شد و پرید به سمتم :
_بابا چی؟ مامان چه طور شده؟ بابا حالش خوبه که؟
محمد دم در ورودی هال با چشمانی که از تعجب و ترس از حدقه بیرون زده بود ایستاد.
_یا حسین بابامو به خودت سپردم و بی معطلی به سمت در خانه دوید . صدای تیراندازی میاد . هی به خودم میگم چقد بوی آتیش میاد . اصلا همه جا رو غبار گرفته . اِاِاِ نکنه بلایی سر شهر بیاد؟ بعد هم به سرعت به طرف در خانه دوید . از خانه بیرون رفت و داخل کوچه شد.
دنبالش دویدم . التماسش می کردم که جایی نرود . ولی عین مرغ پر و بال کنده شده بود . صدای علی می آمد . گریه می کرد و خدا را قسم می داد که اتفاقی نیفتد .
محمد در حالی که از کوچه خارج میشد داد زد :
_من میرم پایگاهِ مسجد ببینم اونجا چه خبره . ببینم میتونم از اونجا خبر بگیرم ؟
او رفت و من مانده بودم با علی که مانند بید می لرزید .
مدام آیت الکرسی می خواند و اشک چشمانش را پاک میکرد .
مجبور بودم بخندم و بگویم چیزی نیست ولی خودم در حال احتضار و التماس بودم .
همه فکرهای وحشتناک عالم در سرم رژه می رفت . منتظر بدترین خبرها بودم . احساس میکردم تمام سلولهای بدنم در حال لرزیدن هستند .
محمد بعد از یک ساعت به خانه برگشت . انگار که منتظر خبر مرگ و زندگی عزیزترین کس زندگی ام باشم . نشستم روی مبل . آرام آرام راه می رفت و فاصله دومتری داخل راهرو تا در ورودی هال را در یک دقیقه آمد .
_چی شد ؟
درِ هال ایستاد . چشمانش قرمزِ قرمز شده بود . سرش را پایین انداخت و با بغض در گلو آرام گفت :
_همه جا رو آتیش زدن دارن میرن سمت نیروی انتظامی و س پ ا ه .
من و علی وسط هال هر چه در توان داشتیم داد زدیم . لرزشی که در بدنم افتاده بود در بدن محمد و علی هم افتاده بود.
دیگر لرزیدن بدنم قابل کنترل نبود . علی گریه می کرد و خدا را بلند بلند صدا میزد .
انگار تمام زندگیم ، اعمالم ، سکناتم و هر چه را داشتم در طبقی گذاشته بودم و تنها پس گرفتن جان حسین را می خواستم .
داد و بیداد و گریه و التماسمان بلندِ بلند شده بود که محمد داد زد:
_خدا نمیگذاره ، من مطمئنم خدا نمی گذاره اتفاقی بیفته .خدا بزرگتر از همه قدرت هاس .
انگار که در اوج آن لحظات نفس گیر و وحشتناک پسرم مشغول درس دادن به من باشد . قدرت و بزرگی خدا را بیشتر از همیشه به من یادآوری کرد .
محکم مرا در آغوش گرفته بود و مدام مدد خداوند را برایم یادآوری میکرد .
آرامتر از همیشه نگاهم کرد و گفت : مامان نمیگذارن این اتفاق بیفته .
ولی دلم دوباره به آشوب افتاده بود
محمد مرا آرام می کرد ولی خودش آتشفشانی در حال فوران بود .
همین که آرام شدنم را دید دوباره به سمتِ در خانه رفت .
دوباره به دنبالش رفتم و میخواستم به خانه برگردد ولی او میخواست به پایگاه برگردد.
_ قرار شده بی سیم بیارن داخل پایگاه تا اخبار صحیح رو بفهمند . اینایی که گفتم رو از بچه ها شنیدم نمیدونیم چقد راسته یا دروغ .
این بار ترسم بیشتر شده بود . نمیدانستم کار به کجا رسیده .
رفت و من و علی ،در بدترین شرایط روحی و جسمی مشغول خواندن آیت الکرسی شدیم .بعد هم بلند بلند یا علی و یا زهرا می گفتیم تا کمکشان کنند. نیم ساعتی گذشت که دوباره صدای آیفون خانه آمد . علی در را باز کرد .
محمد آمد. اما این بار با صدایی بلند داد زد :
_تموم شد. صدایی پشت بی سیم می گفت: آشوب تموم شده و اغتشاشگرا متفرق شدند .
من و علی وسط گل قالی در آغوش هم گریه میکردیم .
دوباره دلم به آشوب افتاد .
مطمئنی؟
_آره مطمئنم .
قلبم در حال ایستادن بود . من ومحمد در حال صحبت کردن آنچه از بی سیم شنیده بود بودیم که یکدفعه موبایل لمسی حسین به صدا در آمد .
در آن لحظات سخت مانده بودیم جواب تلفن را بدهیم یا نه ؟ موبایلش را داخل خانه گذاشته بود .
بالاخره دل را یکدل کردیم و تلفن وصل شد .
صدایی از پشت تلفن آمد :
حسین جان حسین جان شهر آروم شد . یه عدشونو گرفتیم . الحمد لله به س پ ا ه نرسیدند .
بالاترین و بهترین خبر در آن وانفسا همین صدای نا آشنا بود .
محمد با صدای بغض آلود گفت :
بابام این گوشیشو تو خونه گذاشته . ممنون از خبرت .
صدای پشت تلفن داد میزد : الحمد لله متفرق شدند .
این بار اشکمان از سر شوق بود .
علی مثل بید میلرزید و لرزش بدنش ادامه داشت.
ساعت سه صبح شد . تلفنم به صدا در آمد :
الو سلام من سالمم.
حسین از پس جنگی سخت و نفس گیر با صدایی که از شدت خستگی و استرس چیزی از آن باقی نمانده بود .خبر سلامتی اش را می داد .
تنها چیزی که توانستم پشت تلفن بگویم کلمه الحمد لله بود و گریه.
علی خوابید، ولی من تا صبح کنارش نشستم . لرزش بدنش حتی در خواب هم ادامه داشت .
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور پهپاد ۱۳۶ برای اولین بار در تلویزیون
یگان پهپادی قیامت نیروی هوافضا سپاه در برنامهی مهدیه معلی شبکه سه پهپاد ۱۳۶، ۱۲۹ و ۱۹۱ رو روشن کردند.
#روایت_مردمی_میبد
رو هشتگ بالا بزنید و روایت های اختصاصی مخاطبان فرهیخته کانال رابخوانید