eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
4.5هزار ویدیو
380 فایل
آموزش چند بعدی/برای يادگیری و یاددهی نوین 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی؛ #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن #بسیج_علمی_پژوهشی_میبد ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار تمام زندگیم ، اعمالم ، سکناتم و هر چه را داشتم در طبقی گذاشته بودم و تنها پس گرفتن جان حسین را می خواستم . داد و بیداد و گریه و التماسمان بلندِ بلند شده بود که محمد داد زد: _خدا نمیگذاره ، من مطمئنم خدا نمی گذاره اتفاقی بیفته .خدا بزرگتر از همه قدرت هاس . انگار که در اوج آن لحظات نفس گیر و وحشتناک پسرم مشغول درس دادن به من باشد . قدرت و بزرگی خدا را بیشتر از همیشه به من یادآوری کرد . محکم مرا در آغوش گرفته بود و مدام مدد خداوند را برایم یادآوری میکرد . آرامتر از همیشه نگاهم کرد و گفت : مامان نمیگذارن این اتفاق بیفته . ولی دلم دوباره به آشوب افتاده بود محمد مرا آرام می کرد ولی خودش آتشفشانی در حال فوران بود . همین که آرام شدنم را دید دوباره به سمتِ در خانه رفت . دوباره به دنبالش رفتم و میخواستم به خانه برگردد ولی او میخواست به پایگاه برگردد. _ قرار شده بی سیم بیارن داخل پایگاه تا اخبار صحیح رو بفهمند . اینایی که گفتم رو از بچه ها شنیدم نمیدونیم چقد راسته یا دروغ . این بار ترسم بیشتر شده بود . نمیدانستم کار به کجا رسیده . رفت و من و علی ،در بدترین شرایط روحی و جسمی مشغول خواندن آیت الکرسی شدیم .بعد هم بلند بلند یا علی و یا زهرا می گفتیم تا کمکشان کنند. نیم ساعتی گذشت که دوباره صدای آیفون خانه آمد . علی در را باز کرد . محمد آمد. اما این بار با صدایی بلند داد زد : _تموم شد. صدایی پشت بی سیم می گفت: آشوب تموم شده و اغتشاشگرا متفرق شدند . من و علی وسط گل قالی در آغوش هم گریه میکردیم . دوباره دلم به آشوب افتاد . مطمئنی؟ _آره مطمئنم . قلبم در حال ایستادن بود . من ومحمد در حال صحبت کردن آنچه از بی سیم شنیده بود بودیم که یکدفعه موبایل لمسی حسین به صدا در آمد . در آن لحظات سخت مانده بودیم جواب تلفن را بدهیم یا نه ؟ موبایلش را داخل خانه گذاشته بود . بالاخره دل را یکدل کردیم و تلفن وصل شد . صدایی از پشت تلفن آمد : حسین جان حسین جان شهر آروم شد . یه عدشونو گرفتیم . الحمد لله به س پ ا ه نرسیدند . بالاترین و بهترین خبر در آن وانفسا همین صدای نا آشنا بود . محمد با صدای بغض آلود گفت : بابام این گوشیشو تو خونه گذاشته . ممنون از خبرت . صدای پشت تلفن داد میزد : الحمد لله متفرق شدند . این بار اشکمان از سر شوق بود . علی مثل بید میلرزید و لرزش بدنش ادامه داشت. ساعت سه صبح شد . تلفنم به صدا در آمد : الو سلام من سالمم. حسین از پس جنگی سخت و نفس گیر با صدایی که از شدت خستگی و استرس چیزی از آن باقی نمانده بود .خبر سلامتی اش را می داد . تنها چیزی که توانستم پشت تلفن بگویم کلمه الحمد لله بود و گریه. علی خوابید، ولی من تا صبح کنارش نشستم . لرزش بدنش حتی در خواب هم ادامه داشت .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور پهپاد ۱۳۶ برای اولین بار در تلویزیون یگان پهپادی قیامت نیروی هوافضا سپاه در برنامه‌ی مهدیه معلی شبکه سه پهپاد ۱۳۶، ۱۲۹ و ۱۹۱ رو روشن کردند.
رو هشتگ بالا بزنید و روایت های اختصاصی مخاطبان فرهیخته کانال رابخوانید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا