انگار تمام زندگیم ، اعمالم ، سکناتم و هر چه را داشتم در طبقی گذاشته بودم و تنها پس گرفتن جان حسین را می خواستم .
داد و بیداد و گریه و التماسمان بلندِ بلند شده بود که محمد داد زد:
_خدا نمیگذاره ، من مطمئنم خدا نمی گذاره اتفاقی بیفته .خدا بزرگتر از همه قدرت هاس .
انگار که در اوج آن لحظات نفس گیر و وحشتناک پسرم مشغول درس دادن به من باشد . قدرت و بزرگی خدا را بیشتر از همیشه به من یادآوری کرد .
محکم مرا در آغوش گرفته بود و مدام مدد خداوند را برایم یادآوری میکرد .
آرامتر از همیشه نگاهم کرد و گفت : مامان نمیگذارن این اتفاق بیفته .
ولی دلم دوباره به آشوب افتاده بود
محمد مرا آرام می کرد ولی خودش آتشفشانی در حال فوران بود .
همین که آرام شدنم را دید دوباره به سمتِ در خانه رفت .
دوباره به دنبالش رفتم و میخواستم به خانه برگردد ولی او میخواست به پایگاه برگردد.
_ قرار شده بی سیم بیارن داخل پایگاه تا اخبار صحیح رو بفهمند . اینایی که گفتم رو از بچه ها شنیدم نمیدونیم چقد راسته یا دروغ .
این بار ترسم بیشتر شده بود . نمیدانستم کار به کجا رسیده .
رفت و من و علی ،در بدترین شرایط روحی و جسمی مشغول خواندن آیت الکرسی شدیم .بعد هم بلند بلند یا علی و یا زهرا می گفتیم تا کمکشان کنند. نیم ساعتی گذشت که دوباره صدای آیفون خانه آمد . علی در را باز کرد .
محمد آمد. اما این بار با صدایی بلند داد زد :
_تموم شد. صدایی پشت بی سیم می گفت: آشوب تموم شده و اغتشاشگرا متفرق شدند .
من و علی وسط گل قالی در آغوش هم گریه میکردیم .
دوباره دلم به آشوب افتاد .
مطمئنی؟
_آره مطمئنم .
قلبم در حال ایستادن بود . من ومحمد در حال صحبت کردن آنچه از بی سیم شنیده بود بودیم که یکدفعه موبایل لمسی حسین به صدا در آمد .
در آن لحظات سخت مانده بودیم جواب تلفن را بدهیم یا نه ؟ موبایلش را داخل خانه گذاشته بود .
بالاخره دل را یکدل کردیم و تلفن وصل شد .
صدایی از پشت تلفن آمد :
حسین جان حسین جان شهر آروم شد . یه عدشونو گرفتیم . الحمد لله به س پ ا ه نرسیدند .
بالاترین و بهترین خبر در آن وانفسا همین صدای نا آشنا بود .
محمد با صدای بغض آلود گفت :
بابام این گوشیشو تو خونه گذاشته . ممنون از خبرت .
صدای پشت تلفن داد میزد : الحمد لله متفرق شدند .
این بار اشکمان از سر شوق بود .
علی مثل بید میلرزید و لرزش بدنش ادامه داشت.
ساعت سه صبح شد . تلفنم به صدا در آمد :
الو سلام من سالمم.
حسین از پس جنگی سخت و نفس گیر با صدایی که از شدت خستگی و استرس چیزی از آن باقی نمانده بود .خبر سلامتی اش را می داد .
تنها چیزی که توانستم پشت تلفن بگویم کلمه الحمد لله بود و گریه.
علی خوابید، ولی من تا صبح کنارش نشستم . لرزش بدنش حتی در خواب هم ادامه داشت .
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حضور پهپاد ۱۳۶ برای اولین بار در تلویزیون
یگان پهپادی قیامت نیروی هوافضا سپاه در برنامهی مهدیه معلی شبکه سه پهپاد ۱۳۶، ۱۲۹ و ۱۹۱ رو روشن کردند.
#روایت_مردمی_میبد
رو هشتگ بالا بزنید و روایت های اختصاصی مخاطبان فرهیخته کانال رابخوانید