رَدِپـٰا؛
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست؛ میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست..
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
رَدِپـٰا؛
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست...
رَدِپـٰا؛
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست...
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست..
رَدِپـٰا؛
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست..
چشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟
چه برانی،
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی..
رَدِپـٰا؛
تو ؟! همونی که لحظه شماری بغلشو میکنم..
من ؟!
همونی که با تو حالم خوبه..