eitaa logo
رهروان شهدا
1.5هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
173 ویدیو
5 فایل
خورشید اینجا .... عشق اینجا....گنج اینجاست... زیارتگاه کربلای پنج اینجاست.... این خاک گلگون تکیه ای از آسمان است....
مشاهده در ایتا
دانلود
چفیه خونی عملیات بیت‌المقدس تمام شد خبر داشتم شهید شده .... به‌دنبال جنازه‌اش گشتم و پیدایش کردم. چفیه خونی دور گردنش بود. ترکش به فک و صورتش خورده بود. حرف‌هایش چند دقیقه قبل از خداحافظی یادم آمد و بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد. علی چفیه‌اش را پهن کرد نان و غذایمان را گذاشتیم روی آن لقمه اول و دوم را برداشتیم که یکی از بچه‌ها آمد و گفت: « علی! بلند شو بریم...» علی غذایش را گذاشت و سریع بلند شد. انگار دنبال چیزی بود که گفتم: «چفیه‌ات رو لازم داری؟ اشکالی نداره، بیا چفیه من رو بگیر.» راضی نشد. اصرار کردم با دلخوری گفت: « واسه چی اصرار می‌کنی؟! اگه من شهیدشم، چفیه‌ات خونی میشه، نمی‌تونم بهت پس بدم.» ازش دلگیر شدم. از پشت، سرم را گرفت و گردنم را بوسید. گفت:«خداحافظ رفیق!» در نبرد اهواز ماندیم و او رفت .... (به نقل از هم‌رزم شهید، علی بابایی) @rahro313
📸 اربعین این بچه‌ها، روز عاشوراست... @rahro313
شهیدی ک خلعت زیبای شهادت را با لباس دامادی یکی کرد ... سردار شهید «مجید زارعی» قائم‌مقام گردان حُنین تیپ نبی‌اکرمﷺ هنوز ۲ هفته از داماد شدنش نگذشته بود که عازم جبهه شد و در تاریخ ۲۷ مهر۱۳۶۳ و در سن ۲۱ سالگی در عملیات عاشورا (منطقه میمک) به فیض شهادت رسید. @rahro313
شهید آیت الله سعیدی : «به خدا سوگند، اگر مرا بكشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم، نام مقدس خمینی را خواهید یافت.» «حضرت امام شبیه ترین عالمان نسبت به ولی الله، امام زمان (عج) و آباء طاهرینش می باشد.» «مرا بگیرید و به بند و حبس كشید، تا آن وقت از من سلب مسؤولیت شود، چه اگر آزاد باشم، فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می كنم. من این لباس را پوشیده ام و از بیت المال امرار معاش می كنم، كه پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم... . بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره ای ندارم.» @rahro313
یک واژه و راهِ ... است ... و آنقدر دست یافتنی است که هرکس می تواند، آرزویش را داشته باشد و امیدش را هم به دل، که حتما به آن دست خواهد یافت ... و اما...هر آرزویی ... بهایی دارد ... بعضی ها با پول به آرزوهایشان می رسند و ما با ... و جان دادن، می‌خواهد خالص و مخلص شدن می‌خواهد ... سختی و درد کشیدن می خواهد! و همه ی اینها ... خلاصه می شود در شهیدانه زندگی کردن... شهیدانه زندگی کنیم تا شهید شویم... و شهدا این گونه زیستند... @rahro313
شهید خدایا . . . تو هوشیارمان ڪن تو مرا بیدار ڪن صدای العطش می‌شنوم صدای حـرم می‌آید گوش عالم ڪر است ... خیـــام می‌سوزد اما دلمان آتش نمی‌گیرد مرضی بالاتر از این !؟ چرا درمانی برایش جستجو نمی‌کنیم روحمان از بین رفته بازیچه‌ی دنیاییم ... متولد سال ۱۳۷۲ اصالتا اهل سمنـان بود از پاسداران دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین (ع) یکی از جوان‌ترین شهدای مدافع حرم که در بیستم خرداد ماه سال ۱۳۹۵ ، در نبرد با تروریست‌ های تکفیری در حلب سوریه، مانند مادرش زهرا بینِ در و دیوار سـوخت و پَرڪشید او به خاطر ویژگی‌های درونی‌اش ، پس‌از شهادت به الگوی «جوان‌مومن‌انقلابی» برای جوانان تبدیل شد و بسیاری از جوانان از اقصی نقاط کشور علاقه‌ی خاصی نسبت به این شهید پیدا کرده‌اند. @rahro313
قیمت این سردار چند؟ آن روز به تعبیر رهبر حکیم انقلاب، «یوم الله» بود؛ سردار پر افتخار اسلام حاجی زاده عزیز، در سحرگاهان به وقت 1و 20، حماسه آفریده بود؛ برای اولین بار، پایگاه نظامی آمریکا را با خاک یکسان کرده بود. اما؛ همه منتظر واکنش نظام سلطه بودند و البته اوضاع امنیتی به شدت ملتهب و هر لحظه امکان درگیری سنگین بین ایران و آمریکا، وجود داشت. در این اثناء، خطائی انسانی رخ داد و منجر به سقوط هواپیمای اوکراینی شد که فرصت را برای ضد انقلاب داخلی و خارجی فراهم کرد تا این بار، حیثیت جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را با خاک یکسان کنند. اما این بار هم سردار عزیز ما، آبروی خویش را به میدان آورد و همه ی خطاهای دیگران را به گردن گرفت و گفت:« ما گردن‌مان از مو باریک‌تر است. همه مسئولیت این کار را می‌پذیریم و هر تصمیمی که مسئولان بگیرند، مطیع آن هستیم». اما دیروز؛ دادگاهی در کانادا، شرکت هواپیمائی اوکراین را، مقصر سقوط هواپیمای اوکراینی، دانست. حالا شما بگوئید: قیمت این سردار ما چند؟ جان من به فدای این سردار و امثال او که با هیچ چیزی، قیمت گذاری نمی شوند . آری؛ این سردار عزیز و امثال شهید عزیز رئیسی، حقیقت جمهوری اسلامی ایران اند که آورده های خویش را به نام جمهوری اسلامی، ثبت می کنند و نقاط ضعف و خطاهای دیگران را به نام خویش می زنند تا حقیقت اسلام و جمهوری اسلامی، زنده بماند، نه دیگرانی که تا توانستند بردند و خوردند و وقتی دیگر نشد یا نتوانستند، به همه ارزش های نظام اسلامی، لگد زدند. خدا را شکر که گر سلیمانی و رئیسی رفتند، حاجی زاده و امثال او، هنوز زنده اند. زنده باد؛ مکتب ناب امامین انقلاب با همچون شاگردانی که چراغ راه آیندگانند. محمد علی خسروی، استاد حوزه ╔══✧༅ ╚═══ 🍃🌺🍃 ════════ @rahro313
تواضع سردار دلها❤️ زمانی که در جنوب شرق ماموریت داشتیم شب به یک پاسگاه ژاندارمری که روستا بود رفتیم و قرار بود صبح برای شناسایی حرکت کنیم. آن شب به دلیل کمبود جا باید حدود ۱۴ نفر در یک اتاق می خوابیدیم در حالی که فقط یک تخت سربازی در اتاق بود.❗️ من به گمان اینکه سردار حاج قاسم سلیمانی برای استراحت به اتاق دیگری می رود قبل از ورود بقیه روی تخت دراز کشیدم. زمانی حاج قاسم را در حال ورود به اتاق دیدم از جا بلند شدم اما حاج قاسم آمد داخل همان اتاق و از من خواست سر جایم دراز بکشم. من با اصرار خواستم ایشان به جای من روی تخت بخوابند اما خطاب به من گفت من فرمانده تو هستم و به تو امر می کنم همانجا بخوابی. آن شب حاج قاسم با وجود کمبود جا زیر تختی که من خوابیده بودم با سختی خوابید و به ما درس های بزرگی داد... شهید مدافع حرم🕊🌹 •┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈• @rahro313
| سردار شهید رسول حیدری؛ مردی ایستاده در غبار ((اولین دیپلمات شهید ایران در بوسنی وهرزه گوئن ۲۰ خرداد ۱۳۷۲ش )) ▫️شهید رسول حیدری، یکم فروردین سال ۱۳۳۹، در شهر ملایر به دنیا آمد. رسول دوره ابتدایی را در مدرسه پانزده بهمن در شهرستان ملایرتحصیل کرد و با نمرات خوب به پایان رسانید. ▫️ در سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و پس از چندی دوباره به جبهه عزیمت کرد. همگام با مردم انقلابی در راهپیمایی‌ها و تظاهرات ضدّ رژیم شرکت نمود. یک مرتبه نیز توسط نیروهای شهربانی دستگیر شد. ▫️این شهید بزرگوار پس از اتمام تحصیل در سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران همدان درآمد و سپس در سال ۱۳۵۹ سپاه پاسداران ملایر را تشکیل داد و قاطعانه به مبارزه علیه عوامل ساواک پرداخت. پس از مدتی به کردستان رفت و در شهر پاوه به مبارزه علیه ضدّانقلاب مشغول شد و چندین مرتبه مجروح شد. @rahro313
- این چیه؟ + عکس دخترمه - بده ببینمش + خودم هنوز ندیدمش - چرا؟ + الان موقع عملیاته می‌ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده ، باشه بعد ... @rahro313
دست محمد حسین را گرفت و او را در مدرسه‌ی ارباب زاده که خودش مدیر آن بود ثبت‌ نام کرد. ظهر، محمدرضا و محمد حسین خسته و کوفته به خانه آمدند. محمدحسین پرسید: پدر! چرا امروز ما را با ماشین به خانه نیاوردی؟ مسیر طولانی است. ما خسته شدیم. پدر او را در آغوش کشید، بوسید و گفت: به‌ خاطر این‌که شاید در بین بچه‌ها کسانی باشند که پدر نداشته باشند. این کار خوبی نیست که جلوی آن‌ها شما هر لحظه با پدر باشید. @rahro313