هدایت شده از ضیافتِ قلمِ مرضیه رمضانقاسم
AUD-20220329-WA0042.
زمان:
حجم:
2.1M
دعای عهد🌱
استاد فرهمند
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این وعده میمانم بیا
با تجلیهای پر هیبت بیا
از میان پردهی غیبت بیا
✍شاعر: لاادری
⚘ اَُِلَُِلَُِهَُِمَُِ َُِعَُِجَُِلَُِ َُِلَُِوَُِلَُِیَُِکَُِ َُِاَُِلَُِفَُِرَُِجَُ⚘
یا مهدی با تو بستم عهدی
کمکم کن نکنم بد عهدی
🖊شعربافی خودم
#عهد_عاشقی
🌍https://eitaa.com/joinchat/2786918448C6bafa932ef
╰┈➤Ⓜ️
هدایت شده از ضیافتِ قلمِ مرضیه رمضانقاسم
khedmatgozaran.com202030_859104201.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
💭دعای عهد
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این عهد میمانم بیا
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج🌱
#لبیکیاخامنهای
Ⓜ️
╰┈➤@ramezan_ghasem110
مگر نیستی؟!
🖊مرضیه رمضانقاسم
دیروز دوستی فرزانه، نام تو را بر زبان جاری کرد و برایت خیرات فرستاد؛ گویی پرده از رخسارت کنار زد و پنجرهای به سویت گشود؛ ناخودآگاه با تمام وجود، چرخیدم به سویت؛ در یک آن، یادم آمد نیستی و یادم رفت که در قلب منی؛ مگر نیستی؟!
آری تو در گشودهترین پنجرهها در همان دمی که نامت بر زبان کسی نقش میبندد یا برایت رحمت میطلبد، میآیی؛ با همان حضور گرم، آشنا و مهربان، آنچنان ملموس و تنگاتنگ؛ گویی میخواهی برایم ثابت کنی:
موشک دعا، بیدرنگ به هدف نشسته است.
اما براستی، حکمت این احساس دیدارهای ناگهانی چیست؟
شاید برای این است که باور کنم تو نابود نشدهای؛ هستی ولی در جامه و مکانی دیگر؛ اما با این همه، قلبم از فراق سنگین میشود، نسیمی گرم بر گونهام مینشیند و در یک آن، از همهی آن پُری بیکرانت، خالی میشوم؛ حالا مجبور میشوم ساعتها به کودک داغدار درونم الفبای معاد و قیامت، از سر بیاموزم و با نوید دیدارت، او را پرتوانتر از قبل به زندگی بازگردانم؛ البته نه امید واهی به دیدارِ حسیِ صِرف و گذرا، بلکه با وعدۀ حضور مع المشاهده در قیامت.
انشاءالله بکم لاحقون.
#معاد
#فراق
#خیرات
#تغییر_لباس
#مرگ_آگاهی
#سفرکردگانی_که_هنوز_با_ما_هستند
╔ ☕️🖊๑
╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
جورِاَب یا جوراب؟
🖊مرضیه رمضانقاسم
در نیمهی راهپله، درست وقتی که نفسش به شماره افتاده بود و با عصایش بر پلهها میکوبید به او رسیدم. به نظر میرسید جعبهی شیرینی دستش باشد؛ شک نداشتم که شیرینی ولادت ابنالرضاست.
جلو رفتم و با تبسمی آمیخته با کنجکاوی پرسیدم: «سنگین نیست؟ کمک نمیخواین؟»
گویا منتظر همین جمله باشد از خدا خواسته با تردستی، پلاستیکی پر از جعبههای کوچک را از زیر چادرش بیرون کشید، تحویلم داد و گفت: «جوراب مردونه آوردم بفروشم به خانومای جلسه، آخه روز مرد نزدیکه.»
یک لحظه، بزاق شیرین در دهانم تلخ شد و گلویم را سوزاند. گویی تمام طنزهای فضای مجازی، حقیقتاً مقابل چشمانم رژه رفت. دلم میخواست بابت کلیشهی نخنما شدهی کادوی روز مرد فریاد بزنم؛ اما نفسی عمیق، کپسولوار خشم را در گلویم خاموش کرد و با آرامشی ساختگی، پلاستیک حاوی جوراب را تحویل گرفتم و گفتم: «اجناس رو همینجا کنار گلدون میگذارم، بعد از جلسه بیاین همینجا بفروشین.» بعد از او پرسیدم: «جوراب زنونه هم دارین؟»
گفت: «نه، ننه.»
چشمانم خیره به جعبهها ماند. دلم میخواست همهی آن جورابها زنانه بود و از آنِ من؛ تا دیگر مجبور نباشم همیشه، همچون تشنهلبان در کویر جورابهای بلعیده شده در خود، جُورِ بیجورابی بکشم.
سپس، در حالی که با احترام، آن خانم فروشنده را به جای مناسبی هدایت میکردم تا در بهترین مکان ممکن بنشیند؛ در این افکار غرق بودم که ای کاش بر همهی کادوها، جورابی سنجاق میشد؛ آن وقت شاید فقط شاید، قصهی جوراب روز مرد، حنایش بیرنگ و جورِ دیگری از آب درمیآمد.
#داستانک_طنز
╔ ☕️🖊๑
╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
به بالای سرمان هم نگاه کنیم
سلام
امروز پیش از ظهر در آسمان محلهمان، فرشی از ابریشم پهن شده بود.
پیشنهاد نمیکنم، بلکه توصیه میکنم حتماً قبل از خواب، این تصویرِ آرامبخش را ببینید؛ گوارای وجودتان.
🖊مرضیه رمضانقاسم
#تصویربردار_آباجیمریم
╔ ☕️🖊๑
╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام
امروز دعای عهدتو، خوندی؟
╔ ☕️🖊๑
╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110