از مرز تو که گذر کردم، فهمیدم منِ دیروز چقدر نادان بود و فکر میکرد دانا است.
هیچگاه فکر نمیکردم خود را دانا فرض کنم، اما حالا که از آن جهل بیرون آمدم درک کردم که چقدر انسان چیزهایی که فکر میکند، نیست.
خدایا، عشق همین است؟ که هر چیز قبل از خود را حقیر، و هرچه بعد از خود را معنادار و عظیم میسازد؟
میدانم تا قبل از تو، این زندگی در ذهن من هیچ معنایی نداشت، حداقل تا همین دیشب، معنایی نداشت. هرچه قبل از این کردم معنایی نداشت، هرچه قبل از تو کردم، هر فکری که کردم، هر دردی که حس کردم، پشتشان معنایی نمیدیدم. خدایا با جهتت مرا همسو کن.
در جهالت بودم، تا قبل از اینکه ایمان بیاورم. ایمانی که انقدر نو و تازه است که میترسم هرلحظه بشکند.
او گفت:« حتی اگر شعلهی عشقت کمسو شد، فقط بدان که آن عشق واقعی بود، واقعاً واقعی بود.»
گفتم باشد. گفتم اشکالی ندارد، باور میکنم.
کمی آرامترم، نه به آن اندازه مسرور که صبح بودم، و نه به آن اندازه که شبش، آشوب بودم.
میدانم سراغ چه بروم، میدانم گل من کیست، میدانم گل من کجا رشد کرده، میدانم که چطور احساسات را برگردانم.
من فقط منتظر یک لمس لطیف از سمت گلبرگها هستم.
هدیه خدا به من چیزی جز رفع شک هایم نبود... .
استجابت دعاهایم مانند رؤیایی دور است، رؤیایی که آنقدر نزدیک شد که نوک انگشتانم حسش کردند؛ جرقهای از الکترون که به قلبم فرستاده شد. حالا میگویم، شاید این قلب دفن شده نیز زنده شود.
مشکات، تو کجایی؟ چه میکنی؟
خستهام، چشمانم را میبندم، دستم را روی پیشانیام میگذارم.
مغزم قد نمیدهد.
۱۴۰۵/۳/۲۶
اصرار کردم، هرچند با ملایمت. گفتم این ماه فقط یکبار است، اگر امشب نرویم، از کجا معلوم شب دیگر بتوانیم برویم؟
گفتم اگر دلت راضیست، صدایش کن؛ بیدارش کن تا برویم، به او بگو که من هم میآیم.
منتظر ماندم، حوصله کردم تا دلخوریای پیش نیاید.
قبول کردند و راه افتادیم. اما مشکل جای دیگریست.
حالا ترس وجودم را فرا گرفته؛ گفته بودم که باور میکنم، اما قلبم با این حرفها راضی نمیشود.
چه کنم؟ چه میکردم؟ چه شد؟ چه کردم؟
شک، شک، شک. اگر شک نباشد من هم زنده نیستم.
دور خودم میچرخم، آنقدر که سرم گیج میرود، آنقدر که مغزم میخواهد از دهانم بیرون بزند. آنقدر که دوست دارم نباشم؛ دوست دارم بیفتم زمین و دیگر نباشم.
حالم از این بد است که انگار خودم را نمیزیام، گویی دارم یک خط کج را چندینبار رویش میکشم تا بلکه صاف به نظر برسد. احساس میکنم دروغگوی خیلی بدی هستم، من به خودم دروغ گفتهام، من اصلا هیچ چیز را درک نمیکنم، من فقط میخواهم خودم را تماشا کنم.
سرم دیگر حتی درد هم نمیگیرد، ادامه میدهم و میکشم و میکشم و میکشم؛ میخواهم خط را صاف کنم اما انگار دستم کج است.
جمله هارا کش میدهم، دنبال معنای پشت آنها میگردم. با خود فکر کردهام که خیلی چیزها در قلبم دارم، اما نه؛ من چیزی ندارم. چیزی در قلبم نیست.
کاش فقط خدا نگذارد گمراه شوم، نگذارد دوباره در خود گم شوم، نگذارد دروغهایم را باور کنم.
خدایا، نورت را برسان، التماست میکنم، کمی روشنایی و ثبات به من ببخش.
خدایا،
من فقط به این شبها امید دارم.
۱۴۰۵/۳/۲۷
چیزی نگفتم، درخواستی نکردم، حتی حرفش را هم نزدم.
قلبم خالی تر شد، بیرمقتر شد، بیمعنا تر شد.
کاش فقط کتاب را نمیدادم بخواند، کاش پیش خودم نگهش میداشتم، کاش خط به خطش را هرلحظه مرور میکردم.
دیروزِ امروز، همهی دنیا در چشمانم نشانه بود، هرچه شد را مبنایی بر لطف خداوند گذاشتم. اما امشب...امشب هیچ چیز حس نکردم. حتی دیگر نفهمیدم که حسهایم نیستند.
گفته بودم شک نمیکنم، اما...خیلی خراب کردم. دیگر حتی گفتم نوشتن بس است، فیلم بازی کردن بس است.
اما اگر فقط به خاطر خودم باشد چه؟ دیگر برای کسی نوشتههایم را نمیخوانم، نگهشان میدارم؛ مثل همان کاری که باید با کتاب میکردم.
خیلی خیلی گم شدهام. اصلا چشمانم طاقت دیدن نور را ندارند. تا کمی میبینند، فکر میکنند دیگر همهی دنیا در دستان آنهاست، فکر میکنند این آخر آخر دیدن است، تهِ نور است.
گفته بودم، دروغگوی خیلی بدی هستم.
آن شور آمد و رفت. من هم نگرفتمَش، التماسش نکردم نرود.
فقط میترسم، خیلی از تنها بودن با خودم وحشت دارم. زندگیام را بازیچهی خودم کردم. نمیدانم به کجا بروم، از کجا آمدهام و چه میخواهم. هیچ نمیدانم، پوچِ پوچِ پوچ.
میترسم، خدایا میترسم، خدایا کمکم کن. خدایا دارم کورتر میشوم. خدایا، این پایین خیلی جهنم است.
خداوندا، فقط نگذار بیخیالی، باتلاق همیشگی من شود. خدایا، خداوندگارا، خدایا دلم را آرام کن. خدایا دیگر نمیتوانم. خدایا، میترسم.
هدایت شده از چای و ایوون
به هنگاماین ماه و دلتنگیها؛ لطفکنید لینک کانالهاتون (یا آیدی خودتون) رو ارسال کنید اینجا https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dl09ptm&btn=!Here.are.the.Gifts
و این پیام رو داخل کانالتون قرار بدید؛
تا بندهٔحقیر یکعکس تصادفی از قسمتی از بهشتزمین، کربلای ابی عبدالله براتون بفرستم به همراه یک دعایناقابل برای شما پروانه های پاک:)
از طرف جاسمین|چای و ایوون
کبوتر سحرگاه؛
۱۴۰۵/۳/۲۷ چیزی نگفتم، درخواستی نکردم، حتی حرفش را هم نزدم. قلبم خالی تر شد، بیرمقتر شد، بیمعنا تر
از حالا به بعد هر نشانه که دیدم، یکراست در نوشتههایم ثبت میکنم.
کاش یادم بماند، کاش یادم بماند خدا چطور دعاهایم را مستجاب کرد و سوالهایم را پاسخ داد. کاش یادم بماند.
یا زهرا.
هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
●آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام):
کسی که از گناهانِ کوچک پرهیز نکند،
ارتکاب به #گناهان بزرگ و زیاد،
برای او آسان خواهد شد...
@SayingsOfAlavi |
تحفالعقول ص۱۱
کبوتر سحرگاه؛
الهی و خلّاقی و حِرزی و مَوئلــی اِلیکَ لَدَی الاِعسارِو الیُسرِ اَفزَعُ
ای خدای آفریننده من و نگهبان و پناه من ، در هر حال سختی و آسودگی بسوی تو مینالم
الهی لَئِن جَلَّت و جَمَّت خَطیئَتــــی فَعَفوکَ عَن ذَنبی اَجَلُّ و اَوسَعُ
ای خدا اگر چه گناه من بزرگ و بسیار است باز عفو وبخشش تو از گناه من بزرگتر و وسیع ترست
هدایت شده از سخنَان علَوی¹¹⁰
●آقا امیرالمؤمنین (علیهالسلام):
چه بسا #اندكی كه از فراوانی بهتر است
@SayingsOfAlavi |
نهجالبلاغه نامه ۳۱