امشب یادم آمد که رنج دیگران در من نمیگنجد.
من آنقدر ناچیز و آسودهام که قدمهایم، حتی ذرهای بار ندارند... .
ابر و مِه، دورم رو گرفتن(فکر کنم خوابم میاد)
دوای درد رو میدونم، ولی از عمد، دارم از خودم منعش میکنم.
خدا خودش کمکم کنه، نمیدونم...به یه نحوی بهرحال! همونطور که همیشه نامحسوس کمکم میکنه و من باید بشینم ساعتها به حکمت اون خیر فکر کنم.
اما ایندفعه دقیقا یک کلید، کلید همهی درهاست.
اگر فقط دارو هارو مصرف کنم، همه چیز حل میشـ... .
گلزار شهدا، امامزاده، حرم حضرت معصومه(س) و...هرچیز دیگری که قرار است امروز قسمت ما باشد. :))
زندگی بخشِ من، عشق یکسری افراد نسبت به چیزهایی فرای محدودیتهای انسانیه.
عشقی بیادعا و پر از تلاشی که برای جوونههای دل من، شدن نور خورشید و طراوت آب.
هدایت شده از چای و ایوون
و الهی که ثروتمندم کنی با بخشیدن دو چشمِ خیس به من. به هنگام روضه و... دیدنِ حرم:)))