هدایت شده از چای و ایوون
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را از ما گرفته؛
بیا آنهارا رها کنیم بلکه شاید رسیدیم.. الهی که توانا باشیم..
-صراط بود که میگفت آنجا که راهی شدی، گاهی باید از بارهای اضافه بگذری تا برسی-
کبوتر سحرگاه؛
کبوتر سحر، بیا باهم کولههای اضافه را بیندازیم، آن بارهایی که وزنشان اسیرمان کرده و توان راه رفتن را
راست میگویی...شاید آنچیزی که باید با خود ببریم، تنها در دستانمان هم جا میشود... .
در فکر صراط هستم.
او به من گفت: «ذکر یعنی یادآوری همان چیزی که از فراموش کردنش میترسی. پس متوسل میشوی، پس چنگ میزنی و با افکارت گلاویز میشوی، ذکر میگویی و میگویی و میگویی، مبادا یادت برود چه بودی، چه میخواستی و آنی که در سبب پیدا کردنش هستی، کیست.
ذکرش را میگویی، و آرام میشوی... .»