او به من گفت: «ذکر یعنی یادآوری همان چیزی که از فراموش کردنش میترسی. پس متوسل میشوی، پس چنگ میزنی و با افکارت گلاویز میشوی، ذکر میگویی و میگویی و میگویی، مبادا یادت برود چه بودی، چه میخواستی و آنی که در سبب پیدا کردنش هستی، کیست.
ذکرش را میگویی، و آرام میشوی... .»
هدایت شده از چای و ایوون
مهم نیست کجا. چه در آتش بسوزند از عشق، چه لب هایشان تر شود به آب حسین، آنها، رسیده اند..
کبوتر سحرگاه؛
من بیتو، بینورم... .
دعای این روزهایم فقط در نور تو خلاصه میشود و بس.