پریشب خیلی شب عجیبی بود حسینجان...خیلی عجیب.
خواهر دوان دوان آمد، که برادر به کربلا برسد.
خواهر نام برادر را نوشت، تا به نام زائر حسین خوانده شود.
خواهر دوان دوان آمد... .
کبوتر سحرگاه؛
پریشب خیلی شب عجیبی بود حسینجان...خیلی عجیب. خواهر دوان دوان آمد، که برادر به کربلا برسد. خواهر نام
این آقا، توی قرعهکشی برای زائر امام حسین(ع) شدن، اسمش در اومد. خواهرش دوان دوان اومد خواهش کرد، گفت برادرم داره توی موکب خدمت میکنه، توروخدا براش صبر کنید.
برادرش که اومد، با چشمای اشکین و صدای بغضآلود اومد. مثل اینکه اصلاً خبر نداشته که خواهرش، اسمش رو نوشته بوده. :)))
کبوتر سحرگاه؛
این آقا، توی قرعهکشی برای زائر امام حسین(ع) شدن، اسمش در اومد. خواهرش دوان دوان اومد خواهش کرد، گفت
و امان از آن روضهای که بعد از این صحنههای پر از عاشقی خونده شد، امان... .
دوست دارم یک بار هم که شده به جای به هم بافتن کلمات، از هم بشکافمشان و بگویم: ناراحتم.
نازنین، من تورا گم کردم، نازنین، کجایی نازنین؟
نازنین، برگرد نازنینم...برگرد... .
نازنینم، چرا برایم از روزهایت ننوشتی؟ چرا هر صفحهی این دفتر را ورق میزنم، خالیتر میشود؟ چرا تورا پیدا نمیکنم؟ چرا تاریخی برای حرفهایت ننوشتی؟ من تورا در گردباد زمانه گم کردم نازنین، نازنین کجایی؟
ورق ها واقعاً خالی بودن، واقعاً تاریخی نوشته نشده بود، واقعاً نازنین رو گم کردم.