کبوتر سحرگاه؛
چون اون هیولا دیگه نیست، ولی مدت زیادی مهمون خونهی قلبم بود. شاید در حال حاضر، دارم از داخل خونه،
بهت گفتم نیا توی خونهم! مگه کری؟! زدی در و سقف خونهم رو پکوندی! مگه تو پشت پنجره نبودی؟ توی خونهی من که برای تو جا نیست. الآن بارون میاد، چیکار کنم؟! هردومون خیس میشیم!
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
کاش خودم خرابش میکردم، نه تو.
خدایا میشود بصیرت دیدن نعمتهایت را به من ببخشی؟ این روزها حس میکنم کورِ کور شدهام.
کبوتر سحرگاه؛
بهت گفتم نیا توی خونهم! مگه کری؟! زدی در و سقف خونهم رو پکوندی! مگه تو پشت پنجره نبودی؟ توی خونهی
دیشب از فرط عاشقی(!) ادبیاتم گسست، عالیه
هدایت شده از 𝑫𝒂𝒓𝒌 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕
ای کسی که وصال مارا ترک کردهای
و ای کسی که بر جدایی ما سوگند خوردهای
سوگند خود را بشکن و برگرد
ما ابلیس را برای این از خود راندیم که برتو سجده نکرد
و چقدر عجیب است که تو اورا دوست خود میدانی و مارا ترک کردهای:)
او گفت: «من حکمت اون عالیِ استخاره رو، دارم توی زندگیت میبینم. میبینم که چطور به پایینترین نقطهی خودت رسیدی، و حالا چطور میخوای با بالِ ارزشهایی که به دست آوردی، به بالا صعود کنی. خداوند یارت.»
کبوتر سحرگاه؛
راست میگویی...شاید آنچیزی که باید با خود ببریم، تنها در دستانمان هم جا میشود... . در فکر صراط هست
میخواهم گوهر این سفر را در سینهام حبس کنم. دستانمان باید برای گرفتن سپر، در مقابل تیرهایی که به سمت قلبهایمان میآیند قدرت بگیرند.