دوباره اسیر شدم، اسیر کلمات، اسیر حروف، اسیر اشکال.
فکر کن تو مینویسی و مینویسی و مینویسی؛ از خونه که میای بیرون، میفهمی هیچ چیزی رو واقعاً ننوشتی. دور خودت میگردی، زمین دورِ تو میگرده، یا بهتره بگم چشمات دور حدقهت میگرده، سرت گیج میره، میفتی زمین و پات درد میگیره. اسیر روحت میشی، اسیر جسمت، اسیر صدای خودت، اسیر چهرهت، اسیر دستهات، حتی دستهات!
این تکرار ها به این معنیه که تو فقط با سر انگشت، آب دونه اناری رو روی گچ نمدار کشیدی. آب انار قرمزه، اما بعد تیره میشه. گچ سفیده، اما بعد تیره میشه.
میکوبی، میکوبی و میکوبی. در و دیوار رو میکوبی اما آخر این زیرپاهاته که خالی میشه.
یه سِیر بیمعنی، یا شاید هم خیلی پرمعنی که تا تو با شیرجه از اون بیرون نپری و سر زانوهات رو زخمی و خونی نکنی، نمیتونی ازش نجات پیدا کنی.
باید از اسارت بیرون بیام، حس میکنم این ریهها برای این همه هوا جا ندارن.
میترسم خسته کننده باشد، اما من چه کنم؟ با خود گفتم اشکالی ندارد، شاید خودت هم خسته شدهای. شاید بهتر است دیگر ننویسی؟
کبوتر سحرگاه؛
او نازنین را کشت.
کبوتر را هم میخواهی بکشی؟ نکش. بگذار برود، من و تو بالاخره میمانیم.
همیشه وقتی ذهنت را در سرت گم میکنی، یک چیز خیلی مهم را فراموش کردهای، آن هم بدجور!
کبوتر سحرگاه؛
دوباره اسیر شدم، اسیر کلمات، اسیر حروف، اسیر اشکال. فکر کن تو مینویسی و مینویسی و مینویسی؛ از خون
آخر این گشتن ها فقط یک کلمهست.
«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»
— سوره حشر، آیه ۱۹
«خدا را از یاد نبرید؛ که آدمی وقتی خدا را فراموش میکند، کمکم خودش را هم گم میکند. و آنان که از خدا دور میشوند، سرانجام از خویشتن نیز بیگانه میگردند.»
هدایت شده از چای و ایوانِ سحر
پس به راستی، تنها تو هستی که مارا تیره بخت و خوش بخت میکنی، ای خالق. هدایتمان کن.
این یه مرحلهست که باید ازش سربلند بیرون بیام، مرحلهای که درش میتونم ثابت کنم واقعاً در این مدت تغییر کردم.
خدایا، خودت حواست به دلم باشه، که یادم نره این تغییرات رو مدیون کی هستم.
https://eitaa.com/mycupoftea/4047
وای، دقیقاًاا میفهمم چه هیجانی داره=))
گفتی دینی، یاد این افتادم که من سال نهم برای معلم دینیمون، حالا به هر دلیلی بچهی جالبی به حساب میومدم-(شاید چون اطلاعات دینیم بیشتر بود، یا بیشتر به درسش اهمیت میدادم)
هروقت حرفی پیش میومد، من بدون ترس دست بالا میکردم و ایدهها و حرفهای ناگفتهای رو که بقیه بهش توجه نمیکردن رو میگفتم. اما علاقهی معلم به حدی بود که وقتی دستم رو بالا میکردم، بچههارو ساکت میکرد، میگفت ببینید چی میگه. و خلاصه...نگاههای سنگین بقیه رو قشنگ روی خودم حس میکردم-- سر همین موضوع بعد از چندوقت دیگه دستم رو بالا نبردم. اما الآن که به اون زمان فکر میکنم، حالا میفهمم چه زن خوبی بود... و میبینم چه فرصت خوبی رو برای داشتن ارتباط با یه آدم خوب از دست دادم، اون هم سر فشار بیخودی و نگاه دیگران. از همین چیزها به این رسیدم که باید هرطوری که شده پای اعتقادم بمونم، حتی به قیمت تنها موندن.
خلاصه، این به من اثبات شده که مدرسه، هر دقیقهش واقعاً رشده، البته اگر دانشآموزش بخواد-