eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
30 دنبال‌کننده
50 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ «از رحمت خدا ناامید نشوید.» (زمر، ۵۳)
آن شبی که روی جدول‌های خاکین پارک نشسته بودیم، نور لامپ افتاد توی چشم هامون. گفتم بلند شو بریم، اما نگو تو با نور لامپ داشتی ذوب می‌شدی. آخه این چه جسم نحیفیه که با گرمای یک‌ذره‌ایِ لامپ، وا می‌ره؟ اما حالا متوجه شدم مشکل از جسم تو نبود، مشکل از جنسی بود که من روی آن با مدادْ چندین خط پشت‌سرهم، با خط میخی نوشته بودم. خلاصه، بادِ مهربون خدا به ما وزید و تو با باد رفتی. اونجا بود که فهمیدم کربن مداد خیلی کمتر از خاک رسش بود. آن نارنجی نحس که تورا به گل قالی کشاند، همه‌اش تقصیر من بود. نتیجه می‌گیریم که مداد بی‌کربن خیلی بهتر از ماژیک نارنجیه.
این راز بین من و تو بود، چرا لومون دادی بچه‌کاغذی؟
هدایت شده از آمنه
منتظر خرگوشی؟
هدایت شده از رَهی
آره آمنه، این خرگوش ها تمومی ندارن مثل اینکه
این خرگوش وحشیه! همه فرار کردن. گله‌شون بالاخره هجوم آورده بود. راهی ندیدم، راهی که بقیه خاکش رو لگد کردن رو تشخیص ندادم. دویدم بالا و روی یک سنگ وایسادم. یکی از همون‌ها به دنبال من بالا پرید و ناخن‌هاش رو به پارچه‌ی پاچه‌م گیر داد. غبار و خاکی که ازش بلند شد، تمام حلق و دهنم رو پر کرد. از سرعتش وحشت کردم، ترس رو از چشمام خوند و دندون‌های وحشی‌ش رو نشونم داد. می‌تونستم خیال کنم که زخمی که قصد کرده روی تنم بندازه، قراره چه عمقی داشته باشه. با شدت پام رو تکون دادم، دستم رو روی صورتش گذاشتم و هول‌ش دادم. پرت شد. فرار کردم. نجات پیدا کردم. تسلیم دندون‌هاش نشدم، نه. صحرای من وسط آسفالت بود، میون جمعیت.
«بأی ذنبٍ قُتِلَت؟!»
کبوتر سحرگاه؛
کجایید اِی سبک‌بالانِ عاشق...؟
گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را. گل من یک نشانی در بدن داشت، یکی پیراهن کهنه به تن داشت... .
کبوتر سحرگاه؛
گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را. گل من یک نشانی در بدن داشت، یکی پیراهن
دست‌های خراشیده‌ام را روی گونه‌ی سرخِ از پاکی‌اش کشیدم. رشته‌موهای نازک و ابریشم‌مانندش را از صورتش کنار زدم. لبان ترک‌خورده‌ام را بر پیشانی گرم از نورش گذاشتم. نفس‌هایش را نفس کشیدم، بوییدمش. بویش را در سینه حبس کردم؛ آنگاه سینه‌ی من صندوقچه‌ای از تجّلی خداوند شد. حیران شدم. تجّلی خداوند را در گلی خوابیده دیدم. گلی که چشمانش را بسته بود، گویی سرش را روی زمین بهشت گذارده باشد...آری، او از بهشت آمده بود.
آن گل‌ها هم همین بو را می‌دادند، اما ظلم ظالمان ریشه‌ی آنها را بی‌رحمانه از زمین مهربان بیرون کشید. عطر گل‌گونی بر خاک مرده‌ی زمین ریخت. زمین از فرط دلتنگی خون گریست. گریه‌اش سیلی از عطر راه انداخت. خدا ظالمان را خشم کرد و گل را در خاک زنده‌ی بهشت احیا کرد. گل از جنس بهشت بود، به خانه‌اش بازگشت. آنجا بود که ظالم خودش را ظلم کرد، و گل را متعالی گرداند. گل‌ها نمی‌میرند.
هدایت شده از آهوهابازمی‌گَردند.
دیدی چه شد عزیزم؟ ما لحظات و تکه‌تکه‌ی جانمان را در این اخبار جا گذاشتیم. اخبار مملو از اشک، غم، و تکه‌های قلب ایرانیان است. می‌بینی لکه‌های خون را؟ این‌ها از رنگ قرمزِ پرچمم تراوش شده، از قلب مردمِ ایران.