eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
29 دنبال‌کننده
49 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
این خرگوش وحشیه! همه فرار کردن. گله‌شون بالاخره هجوم آورده بود. راهی ندیدم، راهی که بقیه خاکش رو لگد کردن رو تشخیص ندادم. دویدم بالا و روی یک سنگ وایسادم. یکی از همون‌ها به دنبال من بالا پرید و ناخن‌هاش رو به پارچه‌ی پاچه‌م گیر داد. غبار و خاکی که ازش بلند شد، تمام حلق و دهنم رو پر کرد. از سرعتش وحشت کردم، ترس رو از چشمام خوند و دندون‌های وحشی‌ش رو نشونم داد. می‌تونستم خیال کنم که زخمی که قصد کرده روی تنم بندازه، قراره چه عمقی داشته باشه. با شدت پام رو تکون دادم، دستم رو روی صورتش گذاشتم و هول‌ش دادم. پرت شد. فرار کردم. نجات پیدا کردم. تسلیم دندون‌هاش نشدم، نه. صحرای من وسط آسفالت بود، میون جمعیت.
«بأی ذنبٍ قُتِلَت؟!»
کبوتر سحرگاه؛
کجایید اِی سبک‌بالانِ عاشق...؟
گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را. گل من یک نشانی در بدن داشت، یکی پیراهن کهنه به تن داشت... .
کبوتر سحرگاه؛
گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می‌رسم می‌بویم او را. گل من یک نشانی در بدن داشت، یکی پیراهن
دست‌های خراشیده‌ام را روی گونه‌ی سرخِ از پاکی‌اش کشیدم. رشته‌موهای نازک و ابریشم‌مانندش را از صورتش کنار زدم. لبان ترک‌خورده‌ام را بر پیشانی گرم از نورش گذاشتم. نفس‌هایش را نفس کشیدم، بوییدمش. بویش را در سینه حبس کردم؛ آنگاه سینه‌ی من صندوقچه‌ای از تجّلی خداوند شد. حیران شدم. تجّلی خداوند را در گلی خوابیده دیدم. گلی که چشمانش را بسته بود، گویی سرش را روی زمین بهشت گذارده باشد...آری، او از بهشت آمده بود.
آن گل‌ها هم همین بو را می‌دادند، اما ظلم ظالمان ریشه‌ی آنها را بی‌رحمانه از زمین مهربان بیرون کشید. عطر گل‌گونی بر خاک مرده‌ی زمین ریخت. زمین از فرط دلتنگی خون گریست. گریه‌اش سیلی از عطر راه انداخت. خدا ظالمان را خشم کرد و گل را در خاک زنده‌ی بهشت احیا کرد. گل از جنس بهشت بود، به خانه‌اش بازگشت. آنجا بود که ظالم خودش را ظلم کرد، و گل را متعالی گرداند. گل‌ها نمی‌میرند.
هدایت شده از آهوهابازمی‌گَردند.
دیدی چه شد عزیزم؟ ما لحظات و تکه‌تکه‌ی جانمان را در این اخبار جا گذاشتیم. اخبار مملو از اشک، غم، و تکه‌های قلب ایرانیان است. می‌بینی لکه‌های خون را؟ این‌ها از رنگ قرمزِ پرچمم تراوش شده، از قلب مردمِ ایران.
هدایت شده از Why am I me?
هدایت شده از آهوهابازمی‌گَردند.
حیرت مکُن گر در میانِ خرابه‌ها و ویرانی‌ها، گلی سرخ‌رو به رنگِ خون را دیدی که با بدنه‌ی نحیف‌اش میان سنگلاخ‌ها تاب می‌خورد، ما این‌طور دوام آوردیم. این‌چنین برخاستیم و قد گرفتیم.
هدایت شده از Why am I me?
کبوتر سحرگاه شاید یه مفسر جوان قرآن در اندلسِ قرون وسطی و شیفته‌ گل های باغش
انگار سال‌هاست به باغ سر نزده‌ام. مدت‌هاست که نمی‌بویم. مدت‌هاست درِ خانه‌ی خود را نکوفته‌ام. دستم را عقب می‌کشم، مردد و شلخته‌‌ام. نگاهی به دستانم می‌کنم. درِ خانه، دلش تنگِ لمس‌ دستان پاک اوست؛ از دلتنگی دیگر ترک برداشته‌. می‌خواهد شکافته شود. می‌خواهد تا جانش بر زمینِ پای او بریزد. او تشنه‌ی برگشت اوست... . بیا و در خانه‌ام را بزن. به دستان پر از نورت که مرز زمین و بهشت را کنار می‌زند، قَسم‌ت می‌دهم؛ به حدودِ زمینی من رحم کن.
هرگاه از این دست‌ها ناراحتم، یاد تو می‌افتم. من از این دست‌ها ناراحتم.