تنهایی را دوست دارم، یا بهتر است بگویم با آن بزرگ شدهام.
شاید آنقدرها هم دوستش ندارم، شاید همخانهایست که ناخواسته به آن وابسته شدهام.
هدایت شده از چای و ایوون
اصلاً رزق و روزی چیه و در چی خلاصه میشه؟ نیاز به یک عدد عارف یا فیلسوف که ساعت یک ربع مانده به سه بامداد برام توضیح بده*
چرا تصمیم گرفتم انقدر آسوده باشم؟
چون آدما با سختی کمتر کنار میان، و با این وجود بازهم قرار نیست کسی فلسفهی این عمل رو متوجه بشه.
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم.
شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای کردم و این ثبات اسمی، حالا کمی برام آزار دهنده شده.
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
چون اون هیولا دیگه نیست، ولی مدت زیادی مهمون خونهی قلبم بود.
شاید در حال حاضر، دارم از داخل خونه، از پشت پنجرهی کوچیکم که به روی جنگل باز شده، اون رو تماشا میکنم که داره برای خودش قدم میزنه.
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
اما هرچه قدر گشتم، کمتر به نتیجه رسیدم.
شاید بهتره فقط نما رو عوض کنم،
بلکه از این حس و حال دربیام.