چرا تصمیم گرفتم انقدر آسوده باشم؟
چون آدما با سختی کمتر کنار میان، و با این وجود بازهم قرار نیست کسی فلسفهی این عمل رو متوجه بشه.
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم.
شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای کردم و این ثبات اسمی، حالا کمی برام آزار دهنده شده.
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
چون اون هیولا دیگه نیست، ولی مدت زیادی مهمون خونهی قلبم بود.
شاید در حال حاضر، دارم از داخل خونه، از پشت پنجرهی کوچیکم که به روی جنگل باز شده، اون رو تماشا میکنم که داره برای خودش قدم میزنه.
کبوتر سحرگاه؛
گفتم شاید بهتره بزنم همه چیز رو خراب کنم و از اول بسازم. شاید در ماه گذشته تغییرات بیش از اندازهای
اما هرچه قدر گشتم، کمتر به نتیجه رسیدم.
شاید بهتره فقط نما رو عوض کنم،
بلکه از این حس و حال دربیام.
کبوتر سحرگاه؛
او گفت:« حتی اگر شعلهی عشقت کمسو شد، فقط بدان که آن عشق واقعی بود، واقعاً واقعی بود.» گفتم باشد. گ
و من اصلا به یاد نداشتم که قبلا به پاسخ رسیده بودم، اما یادم رفته بود که راه آن پاسخ، واقعاً به نتیجه رسید.
هدایت شده از چای و ایوون
بهه ایولل~
عاشقِ نامِ جدیدم رَهی. خیلی زیااد~
کبوتر های سحر و صبحدم همشون یه عزیزگولو بودنِ خاصی برام دارن
من رو یادِ مناجات های شبانه میندازن
اخه میدونی اونا تا خودِ طلوع با خدا حرف میزنن و حمدش رو میگن:)))