کبوتر سحرگاه؛
او گفت:« حتی اگر شعلهی عشقت کمسو شد، فقط بدان که آن عشق واقعی بود، واقعاً واقعی بود.» گفتم باشد. گ
و من اصلا به یاد نداشتم که قبلا به پاسخ رسیده بودم، اما یادم رفته بود که راه آن پاسخ، واقعاً به نتیجه رسید.
هدایت شده از چای و ایوون
بهه ایولل~
عاشقِ نامِ جدیدم رَهی. خیلی زیااد~
کبوتر های سحر و صبحدم همشون یه عزیزگولو بودنِ خاصی برام دارن
من رو یادِ مناجات های شبانه میندازن
اخه میدونی اونا تا خودِ طلوع با خدا حرف میزنن و حمدش رو میگن:)))
کبوتر سحرگاه؛
بهه ایولل~ عاشقِ نامِ جدیدم رَهی. خیلی زیااد~ کبوتر های سحر و صبحدم همشون یه عزیزگولو بودنِ خاصی بر
امان از تو :'))
راستش خجالت کشیدم، ولی خیلی هم خوشحال شدم
مدت زیادی مردد بودم، اما الان حس خیلی بهتری دارم
ممنونم از توجهت و ممنونم برای همهی الهامهایی که ازت گرفتم:)))
امشب یادم آمد که رنج دیگران در من نمیگنجد.
من آنقدر ناچیز و آسودهام که قدمهایم، حتی ذرهای بار ندارند... .
ابر و مِه، دورم رو گرفتن(فکر کنم خوابم میاد)
دوای درد رو میدونم، ولی از عمد، دارم از خودم منعش میکنم.
خدا خودش کمکم کنه، نمیدونم...به یه نحوی بهرحال! همونطور که همیشه نامحسوس کمکم میکنه و من باید بشینم ساعتها به حکمت اون خیر فکر کنم.
اما ایندفعه دقیقا یک کلید، کلید همهی درهاست.
اگر فقط دارو هارو مصرف کنم، همه چیز حل میشـ... .