۱۴۰۵/۳/۲۵
یا بسم الله، به نام خداوندی که هرچه صدایش میزنم، باز هم کافی نیست.
دیشب، شب اول محرم بود.
به هیئت رفتیم، ساعت از قبل ۱۰ را گذرانده بود. رفتیم، صدا میآمد. صدای مناجات از سمت و سوی حسین، برای خدا میآمد .
پرچمهای قرمز با آن پارچههای لغزان، یکی یکی دست به دست میشدند.
حالِ من را که میدانست؟ نمیدانم، شاید خدا فقط میدانست و میداند.
به امید چند قطره اشک که درونمایهشان خداوندگار باشد، کتاب را از کیف دستیام بیرون کشیدم.
«خدا گفت من را در چروکهای صورت عزیز، در شیارهای پیشانی پدربزرگ،...، در گریههای آن طفل شش ماهه که تیر گلویش را برید، در خجالت آن پدر از مادر کودکی که نتوانست به آن آب برساند، در خاکی که روی شهیدان ریخته میشود، در لبهای مونس که روزی سه بار بر مهر بوسه میزند، در دستان سایه که هر سحر قرآنی که تو به او هدیه دادی را میگشاید، در دوستت دارمها، در مصائب، در تو، در شکهایت،...»
اشکهایم میریزند، کمی خوشحال میشوم، اما نه خیلی امیدوار. در دلم آتش است، اما خیلی سرد است. احساس میکنم دلم از سنگ است. میترسم. صدای روضه میاید، صدای الله اکبر، صدای هیهات من الذلت، صدای یاحسین.
دومین بار است این جملات را میخوانم، میدانم که باز هم باید بخوانم.
«یونس، من خدا را در کف دست کودکان دیدم. هردفعه از دیدن تجلی خداوند در کودکان چنان حیرتزده شدم که با بهت دستانشان را میگشتم، که خداوند را در کف دستانشان پیدا کنم. یونس، تو کجایی؟»
من چی، من کجام؟ قلبم چرا نمیتپد؟
از این سوال میگذرم.
یک صفحه بیشتر نمانده، اشکهایم بیشتر میشوند، انگار روح من دارد در همین نواها و کلمات روایت میشود.
«برگشتم و به سمت پاکت نامهی پارسا رفتم. سرم را برنگرداندم، اما وقتی صدای پسر گفت:« هورا! هورا! بادبادکم رفت اون بالا، رسید به خدا!» سرم را برگرداندم و نگاه کردم، به سمت همان جایی که خدا بود.»
دلم کمی گرفت، نمیدانم شاید هم خیلی گرفت. یعنی خدا را میشود دید؟ خدای من...حالا چکار کنم؟
کتاب را بستم، کمی غم بیشتر مرا در خود فرو برد، کمی گریهام واقعی تر شد؛ خوشحال شدم.
صدایی از سمت راست گوشم گفت: «بریم؟»
چیزی نگفتم، گذاشتم اشک کمی بریزد و بعد دهن باز کنم. دلم بسته شد، غم جایش را به نگرانی و نارضایتی داد، به ناراحتی.
گفتم: «کجا بریم؟ چرا الآن؟»
پرسیدم، اما منتظر پاسخی نبودم.
فقط کاش بشود شبهای دیگر بیشتر انس بگیرم، کاش شبهای دیگر سینهام بیشتر از قبل، جایگاه نور تو باشد. کاش جهت نورت به جهتی که قلب من در آن است نیز برسد. کاش چیزی که از تو حس میکنم، به چند کلمهی تزئینی تبدیل نشود. کاش خودم را گول نزنم. کاش دلم بلرزد، برای واقعی بلرزد. کاش قلبم را در سینهی تنگم حس کنم، کاش خدا را پیدا کنم. کاش ایمان را پیدا کنم، کاش خدا را پیدا کنم.
امیدوارم در این تقلید به دوست داشتن، واقعاً عاشق شوم، آن هم بدجور.
کاش زنده باشم.
فرصت فکر کردن ندارم، مغزم قد نمیدهد، ذهنم به بنبست رسیده. آخ که چقدر نالانم از این بنبستها. روزهاست که دچارش شدم. روزهاست که فقط میفهمم چقدر ذهنم خسته است. روزهاست که مغزم راهی به قلبم نمیابد، راه احساساتم را پیدا نمیکند، راهی که باید را پیدا نمیکند، هی چنگ میزند، هی چنگ میزند، هی چنگ میزند؛ خون میآید، اما درد با آن نمیآید.
خدایا، فقط احساساتم را به من برگردان، آمین.