eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
11 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های یک رهگذرِ گیج. برای نگفته‌هایی که جایی نداشتند. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِ‌گم‌گشته؛
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۴۰۵/۳/۲۵ یا بسم الله، به نام خداوندی که هرچه صدایش می‌زنم، باز هم کافی نیست. دیشب، شب اول محرم بود. به هیئت رفتیم، ساعت از قبل ۱۰ را گذرانده بود. رفتیم، صدا می‌آمد. صدای مناجات از سمت و سوی حسین، برای خدا می‌آمد . پرچم‌های قرمز با آن پارچه‌های لغزان، یکی یکی دست به دست می‌شدند. حالِ من را که می‌دانست؟ نمی‌دانم، شاید خدا فقط می‌دانست و می‌داند. به امید چند قطره اشک که درون‌مایه‌شان خداوندگار باشد، کتاب را از کیف دستی‌ام بیرون کشیدم. «خدا گفت من را در چروک‌های صورت عزیز، در شیارهای پیشانی پدربزرگ،...، در گریه‌های آن طفل شش ماهه که تیر گلویش را برید، در خجالت آن پدر از مادر کودکی که نتوانست به آن آب برساند، در خاکی که روی شهیدان ریخته می‌شود، در لب‌های مونس که روزی سه بار بر مهر بوسه می‌زند، در دستان سایه که هر سحر قرآنی که تو به او هدیه دادی را می‌گشاید، در دوستت دارم‌ها، در مصائب، در تو، در شک‌هایت،...» اشک‌هایم می‌ریزند، کمی خوشحال می‌شوم، اما نه خیلی امیدوار. در دلم آتش است، اما خیلی سرد است. احساس می‌کنم دلم از سنگ است. می‌ترسم. صدای روضه میاید، صدای الله اکبر، صدای هیهات من الذلت، صدای یا‌حسین. دومین بار است این جملات را می‌خوانم، می‌دانم که باز هم باید بخوانم. «یونس، من خدا را در کف دست کودکان دیدم. هردفعه از دیدن تجلی خداوند در کودکان چنان حیرت‌زده‌ شدم که با بهت دستانشان را می‌گشتم، که خداوند را در کف دستانشان پیدا کنم. یونس، تو کجایی؟» من چی، من کجام؟ قلبم چرا نمی‌تپد؟ از این سوال می‌گذرم. یک صفحه بیشتر نمانده، اشک‌هایم بیشتر می‌شوند، انگار روح من دارد در همین نواها و کلمات روایت می‌شود. «برگشتم و به سمت پاکت نامه‌ی پارسا رفتم. سرم را برنگرداندم، اما وقتی صدای پسر گفت:« هورا! هورا! بادبادکم رفت اون بالا، رسید به خدا!» سرم را برگرداندم و نگاه کردم، به سمت همان جایی که خدا بود.» دلم کمی گرفت، نمی‌دانم شاید هم خیلی گرفت. یعنی خدا را می‌شود دید؟ خدای من...حالا چکار کنم؟ کتاب را بستم، کمی غم بیشتر مرا در خود فرو برد، کمی گریه‌ام واقعی تر شد؛ خوشحال شدم. صدایی از سمت راست گوشم گفت: «بریم؟» چیزی نگفتم، گذاشتم اشک کمی بریزد و بعد دهن باز کنم. دلم بسته شد، غم جایش را به نگرانی و نارضایتی داد، به ناراحتی. گفتم: «کجا بریم؟ چرا الآن؟» پرسیدم، اما منتظر پاسخی نبودم. فقط کاش بشود شب‌های دیگر بیشتر انس بگیرم، کاش شب‌های دیگر سینه‌ام بیشتر از قبل، جایگاه نور تو باشد. کاش جهت نورت به جهتی که قلب من در آن است نیز برسد. کاش چیزی که از تو حس می‌کنم، به چند کلمه‌ی تزئینی تبدیل نشود. کاش خودم را گول نزنم. کاش دلم بلرزد، برای واقعی بلرزد. کاش قلبم را در سینه‌ی تنگم حس کنم، کاش خدا را پیدا کنم. کاش ایمان را پیدا کنم، کاش خدا را پیدا کنم. امیدوارم در این تقلید به دوست داشتن، واقعاً عاشق شوم، آن هم بدجور. کاش زنده باشم. فرصت فکر کردن ندارم، مغزم قد نمی‌دهد، ذهنم به بن‌بست رسیده. آخ که چقدر نالانم از این بن‌بست‌ها. روزهاست که دچارش شدم. روزهاست که فقط می‌فهمم چقدر ذهنم خسته‌ است. روزهاست که مغزم راهی به قلبم نمیابد، راه احساساتم را پیدا نمی‌کند، راهی که باید را پیدا نمی‌کند، هی چنگ می‌زند، هی چنگ می‌زند، هی چنگ می‌زند؛ خون می‌آید، اما درد با آن نمی‌آید. خدایا، فقط احساساتم را به من برگردان، آمین.
از مرز تو که گذر کردم، فهمیدم منِ دیروز چقدر نادان بود و فکر می‌کرد دانا است. هیچگاه فکر نمی‌کردم خود را دانا فرض کنم، اما حالا که از آن جهل بیرون آمدم درک کردم که چقدر انسان چیزهایی که فکر می‌کند، نیست.
خدایا، عشق همین است؟ که هر چیز قبل از خود را حقیر، و هرچه بعد از خود را معنادار و عظیم می‌سازد؟ می‌دانم تا قبل از تو، این زندگی در ذهن من هیچ معنایی نداشت، حداقل تا همین دیشب، معنایی نداشت. هرچه قبل از این کردم معنایی نداشت، هرچه قبل از تو کردم، هر فکری که کردم، هر دردی که حس کردم، پشتشان معنایی نمی‌دیدم. خدایا با جهتت مرا همسو کن. در جهالت بودم، تا قبل از اینکه ایمان بیاورم. ایمانی که انقدر نو و تازه است که می‌ترسم هرلحظه بشکند.
او گفت:« حتی اگر شعله‌ی عشقت کم‌سو شد، فقط بدان که آن عشق واقعی بود، واقعاً واقعی بود.» گفتم باشد. گفتم اشکالی ندارد، باور می‌کنم. کمی آرام‌ترم، نه به آن اندازه مسرور که صبح بودم، و نه به آن اندازه که شبش، آشوب بودم. می‌دانم سراغ چه بروم، می‌دانم گل من کیست، می‌دانم گل من کجا رشد کرده، می‌دانم که چطور احساسات را برگردانم. من فقط منتظر یک لمس لطیف از سمت گلبرگ‌ها هستم. هدیه خدا به من چیزی جز رفع شک هایم نبود... . استجابت دعاهایم مانند رؤیایی دور است، رؤیایی که آنقدر نزدیک شد که نوک انگشتانم حسش کردند؛ جرقه‌ای از الکترون که به قلبم فرستاده شد. حالا می‌گویم، شاید این قلب دفن شده نیز زنده شود. مشکات، تو کجایی؟ چه می‌کنی؟ خسته‌ام، چشمانم را می‌بندم، دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم. مغزم قد نمی‌دهد.
۱۴۰۵/۳/۲۶ اصرار کردم، هرچند با ملایمت. گفتم این ماه فقط یک‌بار است، اگر امشب نرویم، از کجا معلوم شب دیگر بتوانیم برویم؟ گفتم اگر دلت راضی‌ست، صدایش کن؛ بیدارش کن تا برویم، به او بگو که من هم می‌آیم. منتظر ماندم، حوصله کردم تا دلخوری‌ای پیش نیاید. قبول کردند و راه افتادیم. اما مشکل جای دیگریست. حالا ترس وجودم را فرا گرفته؛ گفته بودم که باور می‌کنم، اما قلبم با این حرف‌ها راضی نمی‌شود. چه کنم؟ چه می‌کردم؟ چه شد؟ چه کردم؟ شک، شک، شک. اگر شک نباشد من هم زنده نیستم. دور خودم می‌چرخم، آنقدر که سرم گیج می‌رود، آنقدر که مغزم می‌خواهد از دهانم بیرون بزند. آنقدر که دوست دارم نباشم؛ دوست دارم بیفتم زمین و دیگر نباشم. حالم از این بد است که انگار خودم را نمی‌زی‌ام، گویی دارم یک خط کج را چندین‌بار رویش می‌کشم تا بلکه صاف به نظر برسد. احساس می‌کنم دروغگو‌ی خیلی بدی هستم، من به خودم دروغ گفته‌ام، من اصلا هیچ چیز را درک نمی‌کنم، من فقط می‌خواهم خودم را تماشا کنم. سرم دیگر حتی درد هم نمی‌گیرد، ادامه می‌دهم و می‌کشم و می‌کشم و می‌کشم؛ می‌خواهم خط را صاف کنم اما انگار دستم کج است. جمله هارا کش می‌دهم، دنبال معنای پشت‌ آنها می‌گردم. با خود فکر کرده‌ام که خیلی چیزها در قلبم دارم، اما نه؛ من چیزی ندارم. چیزی در قلبم نیست. کاش فقط خدا نگذارد گمراه شوم، نگذارد دوباره در خود گم شوم، نگذارد دروغ‌هایم را باور کنم. خدایا، نورت را برسان، التماست می‌کنم، کمی روشنایی و ثبات به من ببخش. خدایا، من فقط به این شب‌ها امید دارم‌.
۱۴۰۵/۳/۲۷ چیزی نگفتم، درخواستی نکردم، حتی حرفش را هم نزدم. قلبم خالی تر شد، بی‌رمق‌تر شد، بی‌معنا تر شد. کاش فقط کتاب را نمی‌دادم بخواند، کاش پیش خودم نگهش می‌داشتم، کاش خط به خطش را هرلحظه مرور می‌کردم. دیروزِ امروز، همه‌ی دنیا در چشمانم نشانه بود، هرچه شد را مبنایی بر لطف خداوند گذاشتم. اما امشب...امشب هیچ چیز حس نکردم. حتی دیگر نفهمیدم که حس‌هایم نیستند. گفته بودم شک نمی‌کنم، اما...خیلی خراب کردم. دیگر حتی گفتم نوشتن بس است، فیلم بازی کردن بس است. اما اگر فقط به خاطر خودم باشد چه؟ دیگر برای کسی نوشته‌هایم را نمی‌خوانم، نگهشان می‌دارم؛ مثل همان کاری که باید با کتاب می‌کردم. خیلی خیلی گم شده‌ام. اصلا چشمانم طاقت دیدن نور را ندارند. تا کمی می‌بینند، فکر می‌کنند دیگر همه‌ی دنیا در دستان آنهاست، فکر می‌کنند این آخر آخر دیدن است، تهِ نور است. گفته بودم، دروغگوی خیلی بدی هستم. آن شور آمد و رفت. من هم نگرفتمَش، التماسش نکردم نرود. فقط می‌ترسم، خیلی از تنها بودن با خودم وحشت دارم. زندگی‌ام را بازیچه‌ی خودم کردم. نمی‌دانم به کجا بروم، از کجا آمده‌ام و چه می‌خواهم. هیچ نمی‌دانم، پوچِ پوچِ پوچ. می‌ترسم، خدایا می‌ترسم، خدایا کمکم کن. خدایا دارم کور‌تر می‌شوم. خدایا، این پایین خیلی جهنم است. خداوندا، فقط نگذار بیخیالی، باتلاق همیشگی من شود. خدایا، خداوندگارا، خدایا دلم را آرام کن. خدایا دیگر نمی‌توانم. خدایا، می‌ترسم.
هدایت شده از چای و ایوون
به هنگام‌این ماه و دلتنگی‌ها؛ لطف‌کنید لینک کانال‌هاتون‌ (یا آیدی خودتون) رو ارسال کنید اینجا https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dl09ptm&btn=!Here.are.the.Gifts و این پیام رو داخل کانال‌تون قرار بدید؛ تا بندهٔ‌‌حقیر یک‌عکس تصادفی از قسمتی از بهشت‌زمین، کربلای ابی عبدالله براتون بفرستم به همراه یک دعای‌ناقابل برای شما پروانه های پاک:) از طرف جاسمین|چای و ایوون
کبوتر سحرگاه؛
۱۴۰۵/۳/۲۷ چیزی نگفتم، درخواستی نکردم، حتی حرفش را هم نزدم. قلبم خالی تر شد، بی‌رمق‌تر شد، بی‌معنا تر
از حالا به بعد هر نشانه که دیدم، یکراست در نوشته‌هایم ثبت می‌کنم. کاش یادم بماند، کاش یادم بماند خدا چطور دعاهایم را مستجاب کرد و سوال‌هایم را پاسخ داد. کاش یادم بماند. یا زهرا.