رشاد
من میدانم عاقل بودن خوب است اصلا من جز منطقی ترین آدمهای روی کره ی زمین هستم تایپ ام همین را تأیید م
به وقت ۱۳ اسفند ۱۴۰۲
قطار تهران_مشهد
از دیروز صبح که رسیدم مشهد، فقط دوبار رفته ام حرم.
زمانی که در حرم سپری کرده ام، سرجمع سه چهار ساعت بوده است و فقط یکبار ضریح را دیده ام!
نه جلو رفته ام و نه زیارت نامه کامل خوانده ام.
اینها شرایطی است، که قبول کنید میتواند هر شیفته ی امام رضایی را بدخلق و عصبی کند، من هم مستثنی نیستم.
به اینها، بهانه گیری های محمد حسن و ناسازگاری هم سفرهایم باهم را اضافه کنید.
توی این شوربایی که می بینید، من به لطف خدا، آرامم!
نمیخواهم بگویم چه کار شاقی کرده ام، میخواهم بگویم، این آرامش برای من زودجوش از کجا آمد.
آدمی گاه آنقدر به بیرون از خودش توجه دارد که درونش را فراموش میکند.
میدانید آنقدر می شنویم و هی می شنویم و به ذهنمان اجازه می دهیم که هر چیزی دلش خواست بگوید که آرام نمی گیریم.
لازم نیست کار خاصی کنیم
فقط لازم است با خودمان هم دردی کنیم
خودمان را بشنویم، در آغوش بکشیم،حتی گریه کنیم و بعد شرایط بیرون را با زبان خودمان برای خودمان توضیح دهیم!
ببین! همین است!
می توانی تغییرش دهی؟
خب بسم الله
نمیتوانی مدارا بهتر است یا نق نق؟!
https://eitaa.com/rashad1
داشتم تند تند اخبار را رد می کردم، یکهو انگشتم را ثابت کردم، برگشتم بالا
خبر را دقیق تر خواندم!
کاری ندارم به چرا و چگونه اش
فقط یک سوال ذهنم را مشغول کرده است.
این ایران است؟!
همان ایرانی که سال ۴۲ اگر یکی از مردمش، یک سگ آمریکایی را می کشت، باید اعدام می شد! آن هم در کشور خودش.
#عزت
#با_قلدر_قلدر_باش
https://eitaa.com/rashad1
تو تبلیغ
علم هم مهمه
ولی مهمتر ازون مهارت ساده کردن علم به زبون مخاطبه!
به نظرم کسی که این مهارتو داره، از اونی که علمش زیاده ولی اینو بلد نیست، جلوتره!
من جلوتر می روم و محمد حسن پشت سرم
جلوتر می روم که مجبور شود، بیاید
هی بر میگردم عقب و می گویم:« بیا مامان! بدو!»
نگاهی میکند و خنده و ذوق از گوشه ی چشم هایش میریزد پایین و گوشه ی لب هایش را از هم باز می کند
تمام صورتش از دانه های ریز ذوق پر شده.
چند قدمی تند تند می آید، و دوباره می ایستد، رد نگاهش را دنبال می کنم و می رسم به آهن زرد رنگی که بین سیم خاردار و ستون آهنی جوش داده اند، تا سیم خاردار را نگه دارد، می رود جلو ، دست می زند و مشغول می شود.
یک آن به سرم. می زند، بروم، بگیرمش بغلم و زود برویم.
بعد فکر می کنم...
او آمده دنیا را کشف کند!
یک روز دنیایش دست ها و پاهایش بود
یک روز رخت خوابش
یک روز لباسهای من
یک روز اتاقش
یک روز کمدهای خانه
یک روز وسایل ماشین
امروز نوبت کشف خیابان است!
هرچه باشد!
سیم خاردار باشد، یا آن کبوتری که هی ازینور می پرد به آنور و محمد حسن با همان لب و دهان کوچک اش صدایش می کند «جوجو» و با دست به من نشانش می دهد.
نگاهش میکنم، این بار حواسش به پسربچه هایی رفته، که داخل مجتمع خودشان توپ بازی می کنند، جلو می روم، بغلش میکنم و می گذارمش روی سکو تا خوب تماشا کند.
چه کاری از کشف دنیا مهمتر؟
تازه یادم می افتد، اصلا آمده بودیم یک دوری بزنیم حال و هوایمان عوض شود، قرار نبود جای خاصی برویم!
چقدر ما بزرگتر ها فقط میخواهیم برویم!
https://eitaa.com/rashad1