eitaa logo
رشاد
126 دنبال‌کننده
357 عکس
97 ویدیو
4 فایل
اینجا از دغدغه هام می نویسم و تمرین نوشتن میکنم. آیدی من جهت ارتباط @talabehbesharat79 لطفاً مطالب تولیدی رو با آیدی کانال نشر بدید.
مشاهده در ایتا
دانلود
مصداق قشنگ «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» بچه خودش مستقل میشینه، یهو نگاه میکنم میبینم خوابیده😋
داشتم تند تند اخبار را رد می کردم، یکهو انگشتم را ثابت کردم، برگشتم بالا خبر را دقیق تر خواندم! کاری ندارم به چرا و چگونه اش فقط یک سوال ذهنم را مشغول کرده است. این ایران است؟! همان ایرانی که سال ۴۲ اگر یکی از مردمش، یک سگ آمریکایی را می کشت، باید اعدام می شد! آن هم در کشور خودش. https://eitaa.com/rashad1
تو تبلیغ علم هم مهمه ولی مهمتر ازون مهارت ساده کردن علم به زبون مخاطبه! به نظرم کسی که این مهارتو داره، از اونی که علمش زیاده ولی اینو بلد نیست، جلوتره!
راس میگن دست و پای شیطون بسته اس؟! من که همین الان تو آینه دیدمش👀
خیلی درسته نه؟
من جلوتر می روم و محمد حسن پشت سرم جلوتر می روم که مجبور شود، بیاید هی بر میگردم عقب و می گویم:« بیا مامان! بدو!» نگاهی میکند و خنده و ذوق از گوشه ی چشم هایش میریزد پایین و گوشه ی لب هایش را از هم باز می کند تمام صورتش از دانه های ریز ذوق پر شده. چند قدمی تند تند می آید، و دوباره می ایستد، رد نگاهش را دنبال می کنم و می رسم به آهن زرد رنگی که بین سیم خاردار و ستون آهنی جوش داده اند، تا سیم خاردار را نگه دارد، می رود جلو ، دست می زند و مشغول می شود. یک آن به سرم. می زند، بروم، بگیرمش بغلم و زود برویم. بعد فکر می کنم... او آمده دنیا را کشف کند! یک روز دنیایش دست ها و پاهایش بود یک روز رخت خوابش یک روز لباسهای من یک روز اتاقش یک روز کمدهای خانه یک روز وسایل ماشین امروز نوبت کشف خیابان است! هرچه باشد! سیم خاردار باشد، یا آن کبوتری که هی ازینور می پرد به آنور و محمد حسن با همان لب و دهان کوچک اش صدایش می کند «جوجو» و با دست به من نشانش می دهد. نگاهش میکنم، این بار حواسش به پسربچه هایی رفته، که داخل مجتمع خودشان توپ بازی می کنند، جلو می روم، بغلش میکنم و می گذارمش روی سکو تا خوب تماشا کند. چه کاری از کشف دنیا مهمتر؟ تازه یادم می افتد، اصلا آمده بودیم یک دوری بزنیم حال و هوایمان عوض شود، قرار نبود جای خاصی برویم! چقدر ما بزرگتر ها فقط میخواهیم برویم! https://eitaa.com/rashad1
رشاد
من جلوتر می روم و محمد حسن پشت سرم جلوتر می روم که مجبور شود، بیاید هی بر میگردم عقب و می گویم:« بیا
ی اصلی هست به نام بازنویسی 😩😩 آه از نهاد من برمیاد کلا خودمو بکشم میتونم دوبار بازنویسی کنم، اونم در لحظه! درحالی که استاد میفرمایند، متن رو بنویسید و چندروز بعد بهش نگاه کنید و چندبااااار بازنویسی کنید! من اگه این صبرو داشتم که .. چی بگم!😤
غلت میزنم به پشت و چهار دست و پا می روم تا زودتر مغزم را آرام کنم. که از لنگه ی باز یکی از چشم هایم به زور دید می زند تا ببیند چه خبر است، آلارم گوشی با صدای بلند، ساعت چهار را نشان می دهد. وقت سحری. تا خاموش میکنم و همان طور چهار دست و پا برمی گردم به رخت خواب، مغز ام همه ی تحلیل هایش را ردیف می کند. نمیدانم چرا نتیجه ی همه شان گزینه ی «بخواب! بی خیال سحری و روزه شو!» می شود. همان یک لنگه باز چشم ها را هم می بندم‌، و تا همه جای درونم خاموش می شود، چیز کم نوری روشن می شود. مثل این لامپ هایی که حالت خاموش شان، شب خواب است. خوب نمی فهمم چه می خواهد ولی گمانم جواب تحلیل های مغز را با صدای بلند می گوید، آنقدر بلند که من گوش های مغزم را می گیرم و دو سه تا عبارت را بیشتر نمی شنوم. «پس وظیفه ات چی!» « دم افطار پشیمون میشیا» « گلو درد و شیر دادن بهونه اس، الان فقط خوابت میاد» مغزم دارد تلاش میکند زودتر بخوابد تا صدایش را نشنود که آلارم گوشی دوباره با صدای بلند شروع می کند. آورده بودمش بغل دستم، پس با یک انگشت کارش تمام می شود، اما تلاش های مغز نتیجه نمی دهد و خوابم نمی برد. یکی دو دقیقه پلک هایم را روی هم فشار می دهم که حرف های شب خواب، قطره قطره مثل سرم داخل رگ هایم نفوذ می کند، بلند می شوم و به این فکر میکنم برای گلودرد ام کمی شیر گرم کنم. https://eitaa.com/rashad1
به گمانم خیلی وقت بود کتابی این چنین خوب نخوانده بودم...
دو سه سال پیش، توی پیج گردی های اینستا، به پیج (زهرا نجاری) برخوردم و تا مدت ها فالو داشتم اش. از زندگی برنامه ریزی شده اش، لذت می بردم ولی هیچ وقت، به فکر جدی دنبال کردن بولت ژورنال نیفتادم. شاید چون فکر می کردم، منو برنامه ریزی دو خط موازی ایم که هیچ وقت بهم نمی رسیم. فکر می کردم برنامه ریزی برای من، یعنی تمام شدن این من! اصل «باید تشنه باشی تا دنبال آب بری» که از قضا در فضای فرهنگی ما، توجهی بهش نمی شود، در مورد من کاملا صدق می کرد. تشنه نبودم! اما حالا در مسیر برخی تغییرات درونی ام، فهمیده ام یک حداقلی از برنامه ریزی، نیاز روانی من است. پس به امید حال بهتر می روم سراغش. https://eitaa.com/rashad1