فک کنید
از ی عالمه آدمی ک قرار بوده لینک دوره نویسندگی حرفه ای رو دریافت کنن، فقط من جاموندم!😬😁
😂😂
میتونم بعداً ک نویسنده مهمی شدم، اینو تو ی سخنرانی خیلی چالشی مطرح کنم.
همه بگن اااا کار خدا رو ببینا😁😬
الله اکبر
تکبیر نماز رو که میگیم
ینی خدا تو از همه چیز بزرگ تری!
حالا وقتی که خدا میبینه ی چیزی تو دل تو انقد بزرگ شده، حتی شاید فک کنی ی جاهایی بیشتر از خدا به کارت میاد، ی جوری پازل زندگیتو میچینه که اون چیز دیگه برات کار نکنه، یا زمین ات بزنه
یا به حقارت اش پی ببری.
الله اکبر!
خدا تو از همه چیز بزرگ تری 🍃
رشاد
الله اکبر تکبیر نماز رو که میگیم ینی خدا تو از همه چیز بزرگ تری! حالا وقتی که خدا میبینه ی چیزی تو
خواستم اینو اینجا بگم، دنبال ربطش به چیزی نباشید.
مانتو پوشیده بود با شال، هردو مشکی، شال را طوری بسته بود که فقط چند ریشه از جلوی موهایش پیدا بود، ازم پرسید:« شما خیلی وقته میای حسینیه؟»
نگاهی به اطراف کردم، دنبال دلیل سوالش بودم.
گفتم« نه»
_«میدونی حاجاقا کیه الان؟»
فامیلی همسر را گفتم، بدون ذره ای انتقال حس، دلم نمیخواهد همه بدانند، همسر حاج آقا هستم، اینطور معمولی راحت تر ارتباط می گیرم، داشتم به این چیزها فکر میکردم که سوال بعدی را انداخت توی بغلم :« اگه رکعت دوم نماز مغرب برسیم باید چیکار کنیم؟» اولین بار نبود که مورد این چنین سوال هایی قرار می گرفتم، اما زمانش مال قبل محمد حسن بود، چون آن موقع ها چادر ساده سر میکردم و بیشتر به طلبه ها شبیه بودم.
حالا امروز بعد مدت ها چادر عربی ام کثیف بود و چادر ساده پوشیده بودم.
طول کشید تا برایش جا بیفتد دقیقاً باید چه کند، اما تا جا افتاد، سوال بعدی را پرسید، جنس اش با قبلی ها فرق می کرد :« چرا حجاب داری؟»
ماندم!
خودش گفت میخواهد اطلاعات جمع کند که بتواند بقیه را هم راهنمایی کند.
این یکی را هیچ وقت اینطوری جواب نداده بودم، همه ی دلیل هایم یک لحظه از دفتر ذهنم پاک شد، فقط تصویر کتاب شهید مطهری آمد (مسئله حجاب) مقدمه چینی کردم تا دلیل اصلی ای که قانع ام کرده بود را توضیح دادم
و تمام!
نه نشد.
پرسید :« به اماما اعتقاد داری؟!»
پیش خودم فکر کردم، نکند سنی باشد، باید خیلی مراقب باشم، نبود! اعتقاد داشت، چون دوران مریضی بچه اش، حال دلش را امام حسین خوب کرده بود.
هرچه بلد بودم با زبانی نزدیک به حرف های معمولی گفتم، سوال بعدی نداشت، نماز شروع شد.
https://eitaa.com/rashad1
#روایت
امروز خواستم برگردم اول کانال
که یادم بیفته هدفم از زدن کانال چی بوده.
نشد!🥲
پس دوباره هم برا خودم
هم تک تک شما می نویسم🙂
اینجا مأمن امنی برای روایت های منه.
که دوس دارم باهاتون به اشتراک بذارم
و نظرتونو بشنوم.
بین کتاب هایی که من میخوانم، یک بخش دوست داشتنی هست.
این بخش را هرجا بروم، با خودم می برم، تند تند میخوانم و تمامش میکنم.
اما کم
خیلی کم پیش می آید، یک کتاب توی دستم بماند تا تمام شود.
«یک نفس خواندمش» یعنی همین!
یادم نمی آید آخرین بار کی کتابی را یک نفس خوانده بودم.
این یکی، دو ساعته تمام شد.
https://eitaa.com/rashad1
#کتاب
#کتاب_زن_آقا
داشتیم «ن خ» می دیدیم.
اونجایی که گیر افتاده بودن تو غار و بهمن جلوی غار رو پوشونده بود.
هی تو دلم یا بلند می گفتم :« چرا هیچ کاری نمی کنن؟!
منتظر نشستن که بمیرن؟!
قراره از آسمون فرشته ها بیان کمک؟!
یا ...»
الان که بیشتر فکر میکنم، می بینم اگه همین صحنه تو ی فیلم هالیوودی اتفاق می افتاد، حتی اگه ی نفر تنها توی غار گیر افتاده بود، اونقدر تلاش میکرد تا ی راهی پیدا کنه.
اما تو فیلمای ما بهمون یاد میدن که
(منتظر بمون یا کسی کمک ات میکنه یا میمیری!)
آره!
خدا بنده هاشو کمک میکنه
این با توحید هیچ تناقضی نداره!
ولی قرار نیست تو بشینی، تکون نخوری از جات که خدا کمکت کنه که!🤷♀
https://eitaa.com/rashad1
#فیلم
#ن_خ