روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میشه بیدار شی؟ لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های د
﷽
🔻 میشه بیدار شی؟
🔸_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟
به سختی نفسش را بیرون میدهد.
_خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.
🔸پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند.
_اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.
نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد.
🔸_مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...
🔸صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دو ماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد:
_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟
🔸چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظهای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود.
_اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره.
به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد.
🔸چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان.
_مهرانا خانم کلاس چندمی؟
_چهارم
_میشه از بابا برامون بگی؟
یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود.
_توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد.
شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند.
🔸لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها میافتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همهی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بیجان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بستهاش زل زده.
_وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_پیروی از عصر روایت سوشون با حضور خانواده #شهید_رحمان_رضایی.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778388602889680088
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
بولتن شماره شصت و سوم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوسوم
۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانم غالبیِ مهربان با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و
﷽
🔻 خانم غالبیِ مهربان
🔸پیامی از یک شماره ناشناس در ایتا دریافت کردم که مضمونش این بود:
"سلام من همسر شهیده غالبی هستم"
"امیر هستم ، امیر یگانه"
اقایِ یگانه (همسر شهیده) در ایتا حساب کاربری من را پیدا کرده بود تا از من تشکر کند! تشکر کند که بین تمامی شهدای نظامی که به واسطه تبلیغات شهرداری با بنر در سطح شهر معروف شده بودند، من به تنهایی داشتم بار معرفی بانوی شهیدهاش را به دوش میکشم که البته انجام وظیفه بود!
🔸به آقای یگانه گفتم از شیما بگویید، از لحظه شهادتش، از آنچه بر شما گذشت بگویید؛ گویی منتظر سنگ صبوری بود تا سفره دلش را باز کند:
"والا همسر من ماما بود و ابادان دنیا اومده بود و بزرگ شده بود تو بیمارستان طالقانی ابادان شنبه تا پنج شنبه بچه هارو دنیا میاورد و پنج شنبه ها تو مطب خودش به نیت امام زمان بیمارای نیازمندو ویزیت میکرد ، خدا بهمون یه دختر داده و یه پسر تا اینکه ۴ ماه آخر خدمتش رو انتقالی دادن برای شیراز ، شیما خیلی خوشحال بود چون اردیبهشت دنیا اومده بود و عاشق اردیبهشت ماه شیراز بود همیشه میگفت یه درخت بهار نارنج بکاریم تو حیاطمون...
اون روز که شهید شد شبش شیفت بود و داشت به خونه برمیگشت که به اون خیابون بمب اصابت میکنه و یه ترکش مستقیم به سر خانمم اصابت کرد و شهید شد."
🔸صحبتهای آقای یگانه با جزئیات نبود و دلم نمی آمد جزییات بیشتری از او سوال کنم گذشت تا توانستم با یکی از عزیزان حاضر در غسالخانه ارتباط بگیرم.
🔸او میگفت شیما عجیبترین شهیده ای بوده که تا به حال دیده است، مداوم میگفت خون از سر شهیده همچنان جاری بود و بند نمیآمد تا از بیمارستان محل کار خود شهیده نیروی پرستار خواستیم تا خون را بند بیاورند، با وجود تمام خونریزی و ماندن توی سردخانه بدن شیما اصلا یخ نزده بود بی رنگ نبود و فقط انگار خوابیده بود با بدنی گرم و شبیه به زندهها!
میگفت همسرش مداوم بالای سر جنازه میگفت میشود ترکش را در بیاورید؟ ترکش دراومد؟
شیما را شستند، خونریزی سرش را بند آوردند و طبق وصیتش پیکرش به آبادان منتقل گردید و همچون مادرش حضرت زهرا شبانه تشیع شد.
🔸ما در شیراز برای یادبود او و ارزویش منباب کاشت درخت یک نهال را ابتدای قطعه شهدای جنگ رمضان شیراز کاشتیم و تابلو زدیم: «نهال یادبود شهیده شیما غالبی»
🔸امسال در اردیبهشت ماه مراسم تولد شیما با چهلمین روز شهادتش یکی شده بود. شیما دیگر بوی بهارنارنج های شیراز را استشمام نمیکند، دیگر با دستانش نوزادان را به دنیا نمیآورد دیگر در راهروهای بیمارستان شوشتری شیراز کسی از ایستگاه پرستاری نمیپرسد: غالبیِ مهربان کجاست!؟
شیما دیگر نیست؛ چون اسرائیل و آمریکا اورا کشتند...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778486605830515372
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتوچهارم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوچهارم
۲۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
معین
روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب میدادند، پسر من هم جزء اونها بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش ازم خواست عکسش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
معین روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب میدادند، پسر من هم جزء اونها بود. و
﷽
🔻 معین
🔸ریش بلند و پیراهن مشکی اش نشان میداد عزادار است. اما نشانه ای از اضطراب و بی قراری در صورت و رفتارش نبود. آرام بود، آرامِ آرام.
حدس زدم از اقوام دور باشد. با سلامی سر صحبت را باز کردم و با اشاره به قبر گفتم: «نسبتی با هم دارید؟» با لبخندی جواب داد: «پسرمه!» بقیه حرفم از یادم رفت! به زور لبخندی زدم و پرسیدم: «حوصله دارید یه کم در موردش برام بگید؟» با خوشرویی گفت «حتما»، و شروع به صحبت کرد.
🔸حرفهایش را به سختی میفهمیدم. نه اینکه لکنت زبان داشته باشد، اتفاقا روان و شیوا سخن میگفت. ایراد از ذهن و مغز من بود که انگار به لکنت افتاده بود. از تمام حرف هایش تنها این را فهمیدم که «معین» عاشق رهبرِ شهید و حاج قاسم بوده و از آن پرسپولیسی های دو آتشه.»
🔸چند جملهای که گفت به خودم جرات دادم و پرسیدم: «میخوام یه چیزی بپرسم ولی خجالت می کشم.» با لبخندی وسیع گفت: «راحت باش.» قبل از آنکه جمله اش تمام شود دو کلمه از دهانم پرید. با لحنی پر از تعجب و پرسش: «خیلی آرومی!»
لبخندش وسیع تر شد: «بودن پیش بقیه خونواده های شهدا آرومم کرده. همه مون هم دردیم و حال همدیگه رو خوب میفهمیم. همه مون تو خونه که جای خالی بچه ها رو می بینیم بهم میریزیم، ولی اینجا حالم مون خوب میشه. گاهی هم که خونواده های دو شهید و سه شهید رو میبینم آروم تر میشم.»
🔸دختر بچهای وسط حرفهایمان دوید. خود را به پای پدرِ معین چسباند و دو دستش را دور پایش حلقه کرد. همزمان خانمی جوان تر از پدر معین هم آمد و دختربچه را بغل کرد. خانمی جوان، مشکیپوش و مثل شوهرش آرام.
از این همه آرامش حرصم درآمد. پرسیدم: «میتونم همین سوال رو از همسرتون هم بپرسم؟» با تایید پدر همان دو کلمه را این بار به مادر معین گفتم، با تعجبی بیشتر از قبل: «خیلی آرامید!». و او جواب داد:
🔸«آرامیم چون آن روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب میدادند، پسر من هم جزء آن قهرمانان بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش از من خواست عکس تولدش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده. چرا باید غصه بخورم؟»
🔸لکنت مغزم به زبانم هم سرایت کرد. نمی دانستم چه بگویم. واقعا نمی دانستم در مقابل این پدر و مادر سی و چند ساله و داغ فرزند ارشد دیده چه بگویم.
پانوشت:
از راست به چپ:
فاطمه، مادر معین، نیایش، پدر معین، معین زینلی
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778575931768134119
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتوپنجم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوپنجم
۲۲/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| کلید دست حاج قاسمه
📌در سوگ سیاوشها؛ شهدای #جنگ_رمضان به روایت خادمین غسل شهدا
▫️راوی: شیخ #عبدالحمید_ابراهیمنیا
▫️قسمت هشتم: کلید دست حاج قاسمه
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778653894118248267
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتوششم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوپنجم
۲۲/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نبض پرچم وارد خیابان زند شدم، به سمت میدان امام حسین(ع) رفتم که رقص پرچم ایران را وسط میدان دیدم، ن
﷽
🔻 نبض پرچم
◻️صحنه اول
ظهر 1 اردیبهشت، کمی مانده به ساعت ۱۴
🔸باران می آمد؛ نه کند، نه تند. اما با دانه های درشتُ و آب دار که برف پاکن به نفس نفس افتاد و صدای قیژ قیژش در آمد.
روی پل باغ صفا، شیشه راست را کشیدم پایین از عظمت آبی که در رودخانه خشک عبور می کرد؛ عجیب بود، هیچ وقت چنین پر آب ندیده بودمش. برخی می گویند به خاطر حذف رادرهای آمریکا در منطقه ابر و باران با ما آشتی کرده، برخی می گویند نه روند طبیعی طبیعت است که امسال چنین شده، اما من هم مثل برخی معتقدم این رحمت، لطف و عنایت ویژه رسیده از خداست.
🔸از پشنگه های باران شیشه را کشیدم بالا تا رسیدم میدان امام حسین، دو سه دقیقه مانده به ساعت ۱۴، رادیو فارس این دقایق سلام بر امام حسین میدهد. بغضی غریبی آمد سراغم وقتی چشمم به نمادهای افتتاح نشده میدان امام حسین(ع) افتاد که قرار بود ۱۵ رمضان افتتاح شود و حالا دو ماه گذشته از آن روز.
🔸آرام آرام فرمان را به راست دادم که دیدمش و این بار شیشه چپ را پایین کشیدم! همان جا که نیسان له شده آبی را گذاشتهاند و زيرش نوشتهاند کمک های ترامپ رسید! کنار همان بود، چادر به سر، زیر شر شر باران، پرچم ایران در دست، پرچم می چرخاند، تنهای تنها.
باران بود، میدان امام حسین، چادر مشکی بود و پرچم سه رنگ و رقصان ایران.
اولین چیزی که به ذهنم آمد این آیه بود
وَ لِلَّـهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...
🔸گفتم خوش به غیرت و همتی که تو داری و من ندارم. شاید این باران به یمن حضور او می بارد!
نم نم باران می پاشید در صورتم، شیشه را بالا کشیدم، اما او چادر خیسش را با یک دست مرتب می کرد، بی آنکه پرچمی که در دست دیگرش بود، لحظه ای بایستد!
▫️صحنه قبل از اول
🔸بعضی وقتها متوجه نعمت ها نیستیم از بس تکراری هستند، نه خاص و یکباره و لحظه ای که در چشم باشند و شُکرمان بر لب، آن قدر همیشگی هستند و بی منت که یادمان می رود بودنشان حیات ما هستند.
🔸مثلاً همین قلب، یک لحظه دَر گوشمان را روی صدای های اطراف ببندیم، تپشش را در سینه مان می شنویم و لرزشش را و ریتم منظمش را روی مچ دستمان.
همان تکه گوشت قرمز رنگ دوست داشتنی که در استرس ها، نگرانی ها و خوشی ها و لذت ها، هم پایمان ذوق می کند و تند تند می زند و در افسردگی و ناراحتی ها از ریتم می افتد و بی جان می تپد.
🔸بیچاره، قلب تنمان، اگر سالم باشد در هر دقیقه شست بار تپش دارد تا پنج لیتر خون را در تمام هیکل ما، از طاق سر تا کف پا بچرخاند، اما هیچ وقت به فکرش نیستیم تا اینکه دردی به جانش بیفتد و عزیزمان شود که هر روز برای آرامشش قرص بخوریم، شوری و چربی نخوریم تا نازش را بکشیم!
🔸چند روز از حوادث تلخ دی ماه میگذشت که دانشگاه ها باز شد. همان روزهای اول بازگشایی، در شریف ترین و در زهرایی ترین دانشگاه ایران، تن نازک پرچم سه رنگ و الله نشان ایران که همچو برگ گلی در نسیم به اهتزاز در می آید، آتش گرفت!
🔸وقتی آتش گرفت، فهمیدم بعضی نعمتها هستند، در تمام ساعات شبانهروز برقرارند، بودنشان حیات ما است اما هیچ وقت در چشم ما نیستند، مثل همین پرچم کشورمان که انگار قلب وطنمان است. در شور و ذوق جنگ و پیروزی تندتند می تپد و در آرامش و صلح، دل به نسیم می دهد که گاهی بلرزد.
انگار باید در روزهای سختی وطن هم، ناز پرچم را خرید و نگذاشت، پایین بیاید و نبض حرکتش خاموش شود.
▫️صحنه دوم
سحر ۱۳ اردیبهشت، کمی بعد از ساعت ۵ صبح
🔸وقتی آمدم شب بود و حالا سپیده زده بود. چشم هایم از شب بیداری ذوق ذوق میزند، شیشه ماشین را پایین کشیدم تا خمیازه ها را به خنکای صبح بسپارم، که حداقل تا رسیدن به خانه پلک هایم بهم نیاید.
وارد خیابان زند شدم، به سمت میدان امام حسین(ع) رفتم که رقص پرچم ایران را وسط میدان دیدم، ندیدم پرچم به دست چه کسی بود، اما یقینا ایران دوست بود، در آن تنهایی و سوز سحرگاه، در تنهایی که ریایی برای دیده شدن نبود، محکم پرچم را می چرخاند.
🔸این روزها، این شبها، این نیمه شب ها و این سحرها نبض پرچم ایران، در خیابان ها و میدان ها قوی میزند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مجیدایزدی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778750976173152298
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar