eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
545 دنبال‌کننده
329 عکس
14 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
معین روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب می‌دادند، پسر من هم جزء اونها بود. و
﷽ 🔻 معین 🔸ریش بلند و پیراهن مشکی اش نشان می‌داد عزادار است. اما نشانه ای از اضطراب و بی قراری در صورت و رفتارش نبود. آرام بود، آرامِ آرام. حدس زدم از اقوام دور باشد. با سلامی سر صحبت را باز کردم و با اشاره به قبر گفتم: «نسبتی با هم دارید؟» با لبخندی جواب داد: «پسرمه!» بقیه حرفم از یادم رفت! به زور لبخندی زدم و پرسیدم: «حوصله دارید یه کم در موردش برام بگید؟» با خوشرویی گفت «حتما»، و شروع به صحبت کرد. 🔸حرف‌هایش را به سختی می‌فهمیدم. نه اینکه لکنت زبان داشته باشد، اتفاقا روان و شیوا سخن می‌گفت. ایراد از ذهن و مغز من بود که انگار به لکنت افتاده بود. از تمام حرف هایش تنها این را فهمیدم که «معین» عاشق رهبرِ شهید و حاج قاسم بوده و از آن پرسپولیسی های دو آتشه.» 🔸چند جمله‌ای که گفت به خودم جرات دادم و پرسیدم: «میخوام یه چیزی بپرسم ولی خجالت می کشم.» با لبخندی وسیع گفت: «راحت باش.» قبل از آنکه جمله اش تمام شود دو کلمه از دهانم پرید. با لحنی پر از تعجب و پرسش: «خیلی آرومی!» لبخندش وسیع تر شد: «بودن پیش بقیه خونواده های شهدا آرومم کرده. همه مون هم دردیم و حال همدیگه رو خوب می‌فهمیم. همه مون تو خونه که جای خالی بچه ها رو می بینیم بهم میریزیم، ولی اینجا حالم مون خوب میشه. گاهی هم که خونواده های دو شهید و سه شهید رو می‌بینم آروم تر میشم.» 🔸دختر بچه‌ای وسط حرف‌هایمان دوید. خود را به پای پدرِ معین چسباند و دو دستش را دور پایش حلقه کرد. همزمان خانمی جوان تر از پدر معین هم آمد و دختربچه را بغل کرد. خانمی جوان، مشکی‌پوش و مثل شوهرش آرام. از این همه آرامش حرصم درآمد. پرسیدم: «میتونم همین سوال رو از همسرتون هم بپرسم؟» با تایید پدر همان دو کلمه را این بار به مادر معین گفتم، با تعجبی بیشتر از قبل: «خیلی آرامید!». و او جواب داد: 🔸«آرامیم چون آن روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب می‌دادند، پسر من هم جزء آن قهرمانان بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش از من خواست عکس تولدش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده. چرا باید غصه بخورم؟» 🔸لکنت مغزم به زبانم هم سرایت کرد. نمی دانستم چه بگویم. واقعا نمی دانستم در مقابل این پدر و مادر سی و چند ساله و داغ فرزند ارشد دیده چه بگویم. پانوشت: از راست به چپ: فاطمه، مادر معین، نیایش، پدر معین، معین زینلی ✍️روزنگار ؛ روایت از سفر به میناب. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778575931768134119 🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990 🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصت‌وپنجم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌وپنجم ۲۲/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| کلید دست حاج قاسمه 📌در سوگ سیاوش‌ها؛ شهدای به روایت خادمین غسل شهدا ▫️راوی: شیخ ▫️قسمت هشتم: کلید دست حاج قاسمه 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778653894118248267 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
روادار-شماره شصت‌وششم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌وپنجم ۲۲/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
نبض پرچم وارد خیابان زند شدم، به سمت میدان امام حسین(ع) رفتم که رقص پرچم ایران را وسط میدان دیدم، ندیدم پرچم به دست چه کسی بود، اما یقینا ایران دوست بود، در آن تنهایی و سوز سحرگاه، در تنهایی که ریایی برای دیده شدن نبود، محکم پرچم را می چرخاند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نبض پرچم وارد خیابان زند شدم، به سمت میدان امام حسین(ع) رفتم که رقص پرچم ایران را وسط میدان دیدم، ن
﷽ 🔻 نبض پرچم ◻️صحنه اول ظهر 1 اردیبهشت، کمی مانده به ساعت ۱۴ 🔸باران می آمد؛ نه کند، نه تند. اما با دانه های درشتُ و آب دار که برف پاکن به نفس نفس افتاد و صدای قیژ قیژش در آمد. روی پل باغ صفا، شیشه راست را کشیدم پایین از عظمت آبی که در رودخانه خشک عبور می کرد؛ عجیب بود، هیچ وقت چنین پر آب ندیده بودمش. برخی می گویند به خاطر حذف رادرهای آمریکا در منطقه ابر و باران با ما آشتی کرده، برخی می گویند نه روند طبیعی طبیعت است که امسال چنین شده، اما من هم مثل برخی معتقدم این رحمت، لطف و عنایت ویژه رسیده از خداست. 🔸از پشنگه های باران شیشه را کشیدم بالا تا رسیدم میدان امام حسین، دو سه دقیقه مانده به ساعت ۱۴، رادیو فارس این دقایق سلام بر امام حسین میدهد. بغضی غریبی آمد سراغم وقتی چشمم به نمادهای افتتاح نشده میدان امام حسین(ع) افتاد که قرار بود ۱۵ رمضان افتتاح شود و حالا دو ماه گذشته از آن روز. 🔸آرام آرام فرمان را به راست دادم که دیدمش و این بار شیشه چپ را پایین کشیدم! همان جا که نیسان له شده آبی را گذاشته‌اند و زيرش نوشته‌اند کمک های ترامپ رسید! کنار همان بود، چادر به سر، زیر شر شر باران، پرچم ایران در دست، پرچم می چرخاند، تنهای تنها. باران بود، میدان امام حسین، چادر مشکی بود و پرچم سه رنگ و رقصان ایران. اولین چیزی که به ذهنم آمد این آیه بود وَ لِلَّـهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ... 🔸گفتم خوش به غیرت و همتی که تو داری و من ندارم. شاید این باران به یمن حضور او می بارد! نم نم باران می پاشید در صورتم، شیشه را بالا کشیدم، اما او چادر خیسش را با یک دست مرتب می کرد، بی آنکه پرچمی که در دست دیگرش بود، لحظه ای بایستد! ▫️صحنه قبل از اول 🔸بعضی وقتها متوجه نعمت ها نیستیم از بس تکراری هستند، نه خاص و یکباره و لحظه ای که در چشم باشند و شُکرمان بر لب، آن قدر همیشگی هستند و بی منت که یادمان می رود بودنشان حیات ما هستند. 🔸مثلاً همین قلب، یک لحظه دَر گوشمان را روی صدای های اطراف ببندیم، تپشش را در سینه مان می شنویم و لرزشش را و ریتم منظمش را روی مچ دستمان. همان تکه گوشت قرمز رنگ دوست داشتنی که در استرس ها، نگرانی ها و خوشی ها و لذت ها، هم پایمان ذوق می کند و تند تند می زند و در افسردگی و ناراحتی ها از ریتم می افتد و بی جان می تپد. 🔸بیچاره، قلب تنمان، اگر سالم باشد در هر دقیقه شست بار تپش دارد تا پنج لیتر خون را در تمام هیکل ما، از طاق سر تا کف پا بچرخاند، اما هیچ وقت به فکرش نیستیم تا اینکه دردی به جانش بیفتد و عزیزمان شود که هر روز برای آرامشش قرص بخوریم، شوری و چربی نخوریم تا نازش را بکشیم! 🔸چند روز از حوادث تلخ دی ماه می‌گذشت که دانشگاه ها باز شد. همان روزهای اول بازگشایی، در شریف ترین و در زهرایی ترین دانشگاه ایران، تن نازک پرچم سه رنگ و الله نشان ایران که همچو برگ گلی در نسیم به اهتزاز در می آید، آتش گرفت! 🔸وقتی آتش گرفت، فهمیدم بعضی نعمت‌ها هستند، در تمام ساعات شبانه‌روز برقرارند، بودنشان حیات ما است اما هیچ وقت در چشم ما نیستند، مثل همین پرچم کشورمان که انگار قلب وطنمان است. در شور و ذوق جنگ و پیروزی تندتند می تپد و در آرامش و صلح، دل به نسیم می دهد که گاهی بلرزد. انگار باید در روزهای سختی وطن هم، ناز پرچم را خرید و نگذاشت، پایین بیاید و نبض حرکتش خاموش شود. ▫️صحنه دوم سحر ۱۳ اردیبهشت، کمی بعد از ساعت ۵ صبح 🔸وقتی آمدم شب بود و حالا سپیده زده بود. چشم هایم از شب بیداری ذوق ذوق می‌زند، شیشه ماشین را پایین کشیدم تا خمیازه ها را به خنکای صبح بسپارم، که حداقل تا رسیدن به خانه پلک هایم بهم نیاید. وارد خیابان زند شدم، به سمت میدان امام حسین(ع) رفتم که رقص پرچم ایران را وسط میدان دیدم، ندیدم پرچم به دست چه کسی بود، اما یقینا ایران دوست بود، در آن تنهایی و سوز سحرگاه، در تنهایی که ریایی برای دیده شدن نبود، محکم پرچم را می چرخاند. 🔸این روزها، این شبها، این نیمه شب ها و این سحرها نبض پرچم ایران، در خیابان ها و میدان ها قوی می‌زند. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778750976173152298 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصت‌وهفتم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌وهفتم ۲۴/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
فخر مادر دو برابر شده است در مصرع دوم شعر گفته بودم: «سوگ مادر، چه بگویم؟ دو برابر شده است» اما وقتی در برنامه حرف‌های مادر صبور شهیدان را شنیدم، نظرم عوض شد، تصمیم گرفتم «فخر» را جایگزین «سوگ» کنم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
فخر مادر دو برابر شده است در مصرع دوم شعر گفته بودم: «سوگ مادر، چه بگویم؟ دو برابر شده است» اما وقت
﷽ 🔻 فخر مادر دو برابر شده است 🔸چند ساعت مانده بود به عصر روایت سووشون. دلم می‌خواست در کنار غزلی که برای شعرخوانی در برنامه در نظر گرفته بودم، شعری هم مختص شهیدان بگویم. به روح شهیدان نوجوان، که میزبان آن قسمت از برنامه بودند، یعنی شهیدان امیرحسین و ایلیا شرفی متوسل شدم. دلم رفت سمت حضرت زینب سلام الله علیها و دو پسر شهیدش، غزلی مزین به نام ایشان و تقدیم به مادر شهیدان شرفی سرودم. 🔸در مصرع دوم شعر گفته بودم: «سوگ مادر، چه بگویم؟ دو برابر شده است» اما وقتی در برنامه حرف‌های مادر صبور شهیدان را شنیدم، نظرم عوض شد. مادری که افتخار می‌کرد به فرزندان بی‌سر و سربلندش، فرزندانی که بسیجی، نخبه علمی، عاشق هوافضا و شهید حاجی زاده و دلداده‌ی شهادت بودند. فضای فخر بر سوگ غلبه داشت، تصمیم گرفتم قبل از شعرخوانی، «فخر» را جایگزین «سوگ» کنم و اینطور نوشتم: «شوق پرواز نصیب دو برادر شده‌است فخر مادر، چه بگویم؟دو برابر شده است...» 🔸در مصرع آخر شعر گفته بودم: «دو مزار و دل خون قسمت مادر شده است» خواستم «دل خون» را هم عوض کنم، که مادر شهیدان، در قسمتی از صحبت‌هایش گفت: «پسرانم مونسم بودند، دلتنگ می‌شوم و اشک می‌ریزم اما در تنهایی.» با خودم گفتم که شاید مادر، دلِ خونش را می برد بین مزار دو دسته‌گلش و در خلوتی دلنشین، اشک تسلایش می‌دهد. پس بیت را همانطور نگه‌داشتم: «از پسرهای برومند و جوانش اینک دو مزار و دل خون قسمت مادر شده‌است» ✍️روزنگار ؛ روایت از عصر روایت سووشون با حضور خانواده شهیدان امیرحسین و ایلیا شرفی 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778836180095140327 🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصت‌وهشتم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌وهشتم ۲۵/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
روادار-شماره شصت‌ونهم.pdf
حجم: 3.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شصت‌ونهم ۲۶/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ‌
هر روز راجع به تو صحبت می‌کنیم ۷۰ روز از شهادتت گذشته و ما هروز راجع به تو صحبت می‌کنیم شهیدِ عجیبی شده‌ای حالا برادر محمدی، پدرت می‌گوید به هرآنچه در روضه می‌خواستی رسیده بودی وقتی پیکرت را از زیر آب درآورده بود.