روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رئیسجمهور جزئیات توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکار
﷽
🔻 رئیسجمهور جزئیات
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
حاجآقا قرائتی، خاطرهای از شهید مطهری نقل میکند که همسر حاجآقا گفته بوده: "من در میان روحانیون حاجآقا مطهری را بیشتر از همه قبول دارم" و دلیلش را اینجوری توضیح میدهد که: "بین همه کسانی که به خانهٔ ما رفتوآمد میکردند و ازشان پذیرایی میکردم، فقط حاجآقای مطهری بود که هنگام خداحافظی میآمد در آشپزخانه و ازم تشکر میکرد."
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
در افتتاح پروژهٔ آزادراه از کارگران تشکر کرد و به خانوادههایشان خداقوت گفت.
در مراسم زادروز حافظ، هنگام خروج از مراسم یکی یکی از تیم حفاظت تشکر کرد.
🔸امروز صبح هم هنگام خروج از مراسمِ اعطای زمین مسکن مهر، با بسیجیانی که برای حفاظت آمده بودند، دست داد و خوشوبش کرد. بعد هم در مراسم افتتاح خط لولهٔ انتقال آب، سراغ کارگرها رفت و ضمن تشکر گفت: "از طرف من از خانوادههایتان هم تشکر کنید. اگر همراهی آنها نبود، شما هم نمیتوانستید در این پروژه، اینقدر خوب نقشآفرینی کنید."
هنگام خروج به نیروهای صداوسیما که برای پوشش زندهٔ افتتاح پروژه آمده بود، خداقوت گفت.
🔸مدیریت کلیات را خیلیها بلدند. توجه به جزییات است که نشان میدهد یک مدیر متوسط را تبدیل به یک مدیر خوب یا خیلیخوب میکند.
🔸پینوشت: مهر ماه سال۴۰۲ و در دومین سفر استانی شهید رییسی به استان فارس، توفیق داشتم دو سه روزی همراه ایشان، حاشیهنگاری سفر استانی را انجام دهم. این متن و عکس را همانموقع نوشتم و گرفتم. میشد روی متن بیشتر وقت گذاشت ولی بهخاطر شرایط زمانی و نیاز به اطلاعرسانی سریع، تجربه جدیدی در روایتنویسی رقم خورد.
✍️ #رئیسجمهور_شهید به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779263670357070088
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوچهارم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوچهارم
۳۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پایان بیخبری در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریا
﷽
🔻 پایان بیخبری
🔸ایام فاطمیه ۱۴۰۴، چند ماهی از سکونتمان در تهران میگذشت. آرزوی حضور در مجالس شهادت حضرت زهرا با حضور آقا را داشتم، تا اینکه آقا مصطفی یکی از رفقای همسرم که محافظ بیت رهبری بود برای ماکارت گرفت و زنگ زد که برای مراسمی که شب قرار است در حسینیه جماران برگزار شود خودمان را برسانیم. با اشتیاقی وصف نشدنی به این مراسم رفتیم و هنوز لذتی که از دیدن سیمای نورانی حضرت ماه در ذهنم و تمام وجودم ثبت شده را فراموش نکردهام.
🔸تا اینکه صبح شنبه ۹اسفند خبرهای تلخی از آسیب دیدن بیت رهبری شنیده میشد، دل ها بیقرار و قلبها ناآرام و در انتظار اخباری که سلامت رهبر عزیزمان را تائید کند. همسرم با آقا مصطفی تماس گرفت و حال حضرت آقا را جویا شد اما اپ هم به دلایل امنیتی نتوانست زیاد صحبت کند.
🔸روزها گذشت تا امروز ....سحرگاه جمعه ۲۵اردیبهشت ۱۴۰۵...گذر زمان رویدادهای تلخی را در تاریخ ایران و قلب جان ایرانیان ثبت کرد ،شهادت رهبر عزیزمان و شهادت بسیاری از عزیزانی که هر کدام آتش سوزانی بر جانمان افکند. همسرم نیز ازاین آشوبها بینصیب نماند و عنوان جانباز جنگ رمضان در تقدیر او نوشته شد.
🔸برای نماز صبح که از خواب بیدار شدم و همسرم را ناراحت و آشفته دیدم ،گویا در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده بود، تا اینکه پیامکی جواب میدهد و سحرگاه جمعه با پاسخ همسر ایشان که آقا مصطفی شهید شده مواجه میشود.
🔸سریع ذهنم به کوچهی نزدیک به حسینیهی امام رفت و چهرهی نجیب و آرام آقا مصطفی که ما را به داخل حسینیه راهنمایی کرد.
دلم را به دل داغدار همسر و سه فرزند ایشان نزدیک کردم و زیر لب آیه ی انا لله وانا الیه راجعون را زمزمه کردم تا کمی آرام شوم.
🔸گوشی را برداشتم و نام شهید مصطفی نکویی را سرچ کردم و با دیدن خانهی ابدی شهید و مراسم تشییع جنازهی ایشان در زادگاهش شهر اسفراین، از رفتنش مطمئن شدم.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #راضیه_جمالزاده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوپنجم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوپنجم
۱/خرداد/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مماس؛ مثل هوا روی پوست تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرفترم گفت: _-بابای م
﷽
🔻 مماس؛ مثل هوا روی پوست
بابای منه._
🔸آقارضا همان اول کار قلاب انداخت وسط ذهنم و کشید. یک شروع قوی؛ تعلیقِ همراه با گرهگشاییِ درلحظه. همان اول کاری که عدل آمدم نشستم کنار پسر شهید؛ دو تا صندلی آنطرفتر. یعنی اولش نمیدانستم نشستهام کنار پسر آقارضا. خانم فتحی که نشست روبروی آقای دانشور و بسمالله گفت و تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرفترم گفت:
_بابای من، بابای من. این بابای منه.
درلحظه زمان ایستاد و سر چرخاندم سمت راست. پسرک-که فهمیدم اسمش امیرحسین است- اینها را داشت به آن یکی پسرک -که فهمیدم اسمش محمدحسین است- میگفت. بعد دعوایشان شد. محمدحسین میگفت بابای من است و امیرحسین روی پنجه قد کشید، شاخهموی فـِرَش را از توی صورت کنار زد، به اندازهٔ زور یک پسر دوونیمساله رفت توی سینه محمدحسین و خیلی جدی گفت «نـــه، ای بابای منه». راست میگفت؛ بابای خودش بود. عکس دونفرهشان آمد روی استند.
🔸مامان محمدحسین هرطور بود بچهها را آرام کرد. البته که نیمساعت بعد انگاری امیرحسین هنوز دلش آرام نگرفته باشد بلند شد رفت روی صحنه، خودش را و محمدحسین را چسباند به استند و چندباره تاکید کرد که این بابای من است و لاغیر.
آقارضا قلاب دوم را همینجاها بود که انداخت وسط ذهنم. خانم فتحی داشت میگفت از وقتی امیرحسین به دنیا آمده خود آقارضا ناخنهای پسر را جمعهبهجمعه کوتاه میکرده. خبر شهادتش هم جمعه آمده. خانه شلوغ بوده، همه گریه میکردهاند، امیرحسین عصبی شده بود و با ناخنهای بلندش بقیه را خنج میزده. مادر دلش را نداشته ناخنهای پسرِ حالا یتیمش را بگیرد. کار را حواله میدهد به فردا صبح. صبحی که همه از خواب بیدار میشوند، ناخنهای امیرحسین کوتاه شده بوده و هیچکدام از آدمهای توی خانه کار را گردن نمیگیرند. تا وقتی خود امیرحسین میگوید دیشب بابا آمد و کوتاهش کرد. خانم فتحی گفت الان هفتادوشش روز است آقارضا رفته و ناخنهای امیرحسین هنوز بلند نشده.
🔸اینجا که رسید صدای علیرضا قربانی توی مغزم پیچید:
_مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم_
اصلا این جلسهٔ سووشون مخصوص امیرحسین و بابایش بود. توی آن یک ساعت خانم فتحی بیشتر از پسرک گفت.
از رابطهاش با آقارضا و اینکه هنوز بابایش را میبیند، باهایش حرف میزند و برنامههایش را با بابا چک میکند. مثلا اینکه شب شهادت امام جواد (ع)، کدام هیئت بروند تا بابایش هم آنجا باشد. یا بهانه روی بهانه بیاورد که به بابا بگویید بیاید من را ببرد امام رضا و چند وقت بعد سفرشان جور شود و پسرک توی حرم با بابارضا بازی کند و حرف بزند.
خانم فتحی همه اینها را یکنفس میگفت و عادی. انگار روتین زندگیشان باشد بعد از آقارضا.
🔸گفتگو که تمام شد و خانم فتحی خداحافظی کرد، نفسم کم آمده بود؛ رفته بود. نتوانستم برای روایت تفحص بمانم. از سالن زدم بیرون. مچاله نشستم روی صندلی. اذان توی هوا پخش شد. صدای موذنزاده مثل نجاتغریقی که تنفس مصنوعی میدهد به غریقش، چنگ انداخت توی ششهایم و یک چیزی را از روی سینهام برداشت؛ نفسم برگشت و فهمیدم «ارحنا»یی که پیامبر (ص) وقت اذان به بلال میگفت چه شکلی است.
رفتم توی نمازخانه. گفتم آقارضا تمام چیزهایی که خانمت گفت، تمام بودنها و خودی نشاندادنهای بعد از شهادتت درست. گردنِ ذهنِ فلسفهمنطقزدهام از مو باریکتر.
🔸اما خب لیطمئن قلبی، یک جوری جورش کن دستم به دست امیرحسین برسد. همانی که هفتادوشش روز قبل ناخش را گرفتی. دیگر ببینم چه میکنی.
جایی بین الله اکبر و الحمدلله تسبیحات، امیرحسین آمد توی نمازخانه؛ تنها. کنارم ایستاد و «مامان» صدایم کرد. «جانم؟» را ریختم توی لبخندم. دستش را گرفتم، با انگشت اشارهام روی ناخنهای کوتاهش کشیدم و بوسیدمشان. نه دستش بوی گلاب میداد، نه نوری دیدم و نه آقارضا جلویم ظاهر شد. همه چیز عادی بود؛ خیلی عادی.
🔸توی برنامه «زندگی پس از زندگی» آخرهای هر قسمت که میرسد، آقای موزون از مهمان میخواهد _آنطرف_ را با _اینطرف_ مقایسه کند؛ رنگ، بو، مزه، صدا و تصویر. همه بلااستثنا میگویند اصلا قابل مقایسه نیست. من اما از نمازخانه که آمدم بیرون به درک جدیدی از آنطرف و اینطرف رسیدم؛ اینکه همه چیزِ آنطرف ریخته است اینطرف. یا مثلا آنطرف و اینطرف خیلی مماس هماند. مماس مثل چیزی که جرجانی توی کتاب ذخیره خوارزمشاهی نوشته: _«هرگاه که هوا بجنبد آن هوا که مماس پوست ما باشد دور شود و هوای تازه مماس گردد.»
🔸آن طرف -طرف آقارضا اینها- مماس است با اینطرف. درست مثل هوایی که از روی پوستمان میگذرد یا مثل تماس لبهایم با ناخنهای امیرحسین که بابای شهیدش کوتاهشان کرده باشد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_افضلی از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده #شهید_رضا_فتحی
روادار-شماره هفتادوششم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوششم
۲/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌ما اینروزها وسط همان پیچ تاریخیِ همیشگی ایستادهایم. جدیتر و تعیینکنندهتر اما. و داریم نسبتمان با عید غدیر را زندگی میکنیم. نسبتی که میگوید وقتی لبیک گفتی باید تا آخرش باشی و بمانی. واگرنه تهِ بیعت نصفهنیمهمان میرسد به کربلا و عاشورا. و این همان چیزی است که قطعا نمیخواهیمش.
📝«درلحظهنویسی» این هفته را اختصاص دادهایم به نوشتن روایتهایی با موضوع «عید غدیر»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۴ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
دفتر روایت حوزه هنری فارس تقدیم میکند:
🔺«عصــــر روایــــــت؛ فصل نو»🔺
بخشی از برنامههای «عصر روایت» در سال ۱۴٠۵
✅گعده دوشنبههای هر ماه:
📝یک جلسه «درلحظهنویسی»
📝دو جلسه «روایتخوانی» و نقد اثر
📝یک جلسه «گلستانخوانی»
🔹فعالیتهای جلسه «درلحظهنویسی»:
✨مرور نکات آموزشی
✨موشکافی روایت
✨نوشتن و رسیدن به متن اولیه
✅برنامه ویژه فصل:
معرفی روایتنویس برتر با توجه به مولفههای انتخاب:
✨تداوم نوشتن
✨خلق روایت میدانی
✨امتیاز کسب شده از منتقدان
✨پیشرفت در قلم
✅افتتاح کانال اختصاصی «محفل روایت» در
پیامرسان بله
🌐ble.ir/join/DSHZ9w58NX
🌐@fars_asre_revayat
و ایتا
🌐https://eitaa.com/joinchat/276629102C665e114816
🌐@fars_asre_revayat
🔸اطلاعرسانی منسجم
🔸انتشار متن اعضا
🔸انتشار متن/صوت نقد منتقدان
🔸قرار دادن روایتهای منتشر شده (نشریه/کتاب) جهت موشکافی در جلسه حضوری
جهت کسب اطلاعات بیشتر به این شناسه در پیامرسان بله و ایتا پیام دهید:
@mrs_faaf
ایستادن میان رفت و آمد بی تفاوتی
پرچم را گرفتم و تکان دادم. از همان لحظه آدمها یکییکی از کنارم رد شدند و هر کدامشان مثل یک صفحه از کتابی ناشناخته مقابل چشمانم ورق خوردند.
اولین نفر، پیرمردی بود با چهرهای عبوس. نگاهم کرد؛ نگاهی سنگین، از آن نگاههایی که انگار در آن چند قضاوت نانوشته خوابیده باشد. بدون حرف، راهش را کج کرد و رفت.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ایستادن میان رفت و آمد بی تفاوتی پرچم را گرفتم و تکان دادم. از همان لحظه آدمها یکییکی از کنارم رد
﷽
🔻ایستادن میان رفت و آمد بی تفاوتی
🔸دیشب، درست بعد از نماز، وقتی قدمزنان وارد خیابان شدم، چشمم به موکب چهارراه ادبیات افتاد. موکبی خالی، ساکت، با تنها یک مرد که پرچم را آرام در هوا تکان میداد. لحظهای ایستادم. سکوت و خلوتیاش سنگین بود، انگار زمان کند شده باشد. ناخودآگاه با خودم گفتم: «چرا کسی نیست؟»
اما بعد فکری دیگر توی ذهنم نشست: شاید همین که من اینجا هستم، یعنی هنوز چیزی از این فضا زنده است؛ شاید سهمِ من همین است که نگذارم علم روی زمین بماند.
🔸پرچم را گرفتم و تکان دادم. از همان لحظه آدمها یکییکی از کنارم رد شدند و هر کدامشان مثل یک صفحه از کتابی ناشناخته مقابل چشمانم ورق خوردند.
اولین نفر، پیرمردی بود با چهرهای عبوس. نگاهم کرد؛ نگاهی سنگین، از آن نگاههایی که انگار در آن چند قضاوت نانوشته خوابیده باشد. بدون حرف، راهش را کج کرد و رفت.
🔸بعد، چند دختر جوان رد شدند. بیخیال، سرشار از انرژی و شاید کمی شیطنت. انگار میخواستند حضور من را جدی نگیرند. وسط خیابان با آهنگی که از گوشیشان پخش میشد شروع به رقصیدن کردند و از دور خندیدند. نمیدانم قصدشان تمسخر بود یا فقط بازیگوشی، اما حضورشان تضادی عجیب با سکوت موکب داشت.
🔸کمی بعد، زنی میانسال نزدیک شد؛ میگفت از تهران آمده. میگفت آنجا جمعیت زیاد بوده، نمیدانسته چرا اینجا اینطور خلوت است. با صدای آرام اما مصمم گفت: «آمدهام سهمم را ادا کنم.»
پرچم را گرفت، لحظهای تکان داد، انگار عهدی را تازه کند، و بعد سوار ماشین شد و رفت.
🔸زمان میگذشت و خیابان به اندازهٔ خودش پر و خالی میشد. بعد دختر ۳۵ سالهای رسید همراه با مادرش که چادر مشکی به سر داشت. همین که چشمشان به من افتاد، لبخندی روی صورتشان نشست؛ از آن لبخندهایی که سادهاند اما تمام خستگی را میدزدند. نزدیک شدند، پرچم را گرفتند و با شوق تکان دادند، انگار این لحظه برایشان معنا داشت.
🔸در مقابلشان، ماشینهایی بودند که بیتفاوت عبور میکردند. آدمهایی که نگاهشان حتی یک لحظه هم روی ما مکث نمیکرد. نه صدای پرچم، نه آهنگ موکب، هیچکدام کوچکترین تغییری در مسیرشان ایجاد نمیکرد. شبیه آدمآهنیهایی که فقط میخواهند از نقطهٔ الف به ب برسند.
🔸در دل خیابان، میان این همه تضاد، یک پرسش آرام اما مداوم در ذهنم میچرخید:
کجای مسیر را ما اشتباه رفتهایم؟
چرا بخشی از مردم انگار هیچ پیوندی با این فضا حس نمیکنند؟
کمکاری ما بوده؟ تغییر زمانه؟ یا چیزهای دیگری که از دست ما خارج بوده؟
🔸هرچه بیشتر به چهرههای عبوری نگاه میکردم، بیشتر حس میکردم که آن خلوتیِ موکب، فقط خلوتِ یک خیابان نیست. نوعی فاصله بود؛ فاصلهای که نمیدانستم از کجا شروع شده و قرار است به کجا برسد. اما همان چند نفری که آمدند، همان لحظات کوتاه، همان لبخندها و همان دستهایی که پرچم را گرفتند، باعث شدند بگویم: شاید همینها کافی باشد تا این شب، این حضور و این خاطره، زنده بماند.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فائزه_قانعی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779549460315702931
🌐https://ble.ir/ketabvagoftemancafe ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar