روادار-شماره هفتادودوم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادودوم
۲۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
«عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی مید
﷽
🔻 جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
🔸قبلا پیرمرد ریشسفید با اورکت پلنگی را در گوشه و کنار میدان دیده بودم. اما به این فکر نکرده بودم که چوب سهچهار متری پرچمش را چطور هر شب از خانه تا میدان میآورد و میبرد.
ماشینش کنار ما پارک بود. پنج پرچم از پنجرههای پرایدش بیرون بود و مثل پرچم بلند توی دستش، آنها را حسابشده و محکم بسته بود.
🔸میله بلند را لبه جدول گذاشت و از صندوق عقب پیچگوشتی آورد. وقتی نگاهم را دید گفت: «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا خیلی درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
🔸نشست کنار میله. برخلاف سنش، بدنش جوان بود و چابک. خیلی زود چند تکه باریک لاستیک را از نقطه اتصال دو چوبی که به هم وصل کرده بود باز کرد و بعد پیچهای بست بینشان را چرخاند. گفتم: «ماشالا خوب حوصله دارید هر شب این کار رو انجام بدین.» گفت: «چوب به این بلندی جا نمیشه تو ماشینم. بعدم کاری نداره یه پیچه.»
🔸سرش پایین بود و دستش به کارش بود اما هنوز ذهنش پیش آن جوان بود:
_پسره میگفت مگه سید علی چیکار برامون کرد؟ گفتم همین که ایران رو نداد دست دشمن برای تو کافیه. دیگه ما از پیشرفت علمی و پزشکی و نانو و این چیزا حرف نمیزنیم.
🔸دو تا چوب باز شده را کنار هم گذاشت و پرچم بزرگ ایران را پیچید دورش. بعد با همان نوارهای باریک لاستیکی مرتب گره زد.
_من چهار سال توی جبهه بودم. کنار اروند. ما از خود عراقیها تانک گرفتیم تیپ زرهی تشکیل دادیم. با اسلحههایی که از خودشون گرفتیم از کشورمون دفاع کردیم. با دست خالی خالی و فقط با جونمون با دشمن جنگیدیم. حالا ایران از کجا رسیده به کجا؟
وقتی این را گفت چشمهایش روشن شد. انگار داشت از قد کشیدن فرزندی که برایش مو سفید کرده میگفت. لبخندی زد و گفت: دیشب یه نفر پنجاه تومن گذاشت تو جیبم. میگه بخاطر زحمتی که با این پرچم توی میدون میکشی. تا اومدم پیداش کنم پسش بدم رفته بود. حالا پنجاه تومن چیزی نیست ولی اندازه وسعش خواسته یه کاری انجام بده. ببین ما چه مردمی داریم... .
🔸در صندوق عقب را بست و دستش را بالا آورد: سرت رو درد آوردما. خیلی حرف زدم. خداقوت. تو هم بشین تو ماشین.
مثل حرفشنوی دختری از پدرش، پرچم را جمع کردم و نشستم تا همسرم برسد. انگار جوانها گاز داد و فرمان را تند چرخاند و رفت. اصلا چرا از اول فکر کرده بودم چون موی سفید دارد پیر است. مگر نمیدانستم که هر چه پای عشقی بیشتر روزگار بگذرانی اکسیرش جوانترت میکند. اصلا بهتر بود اول متن را اینطور آغاز میکردم: قبلا چند بار جوان ریشسفید را با اورکت پلنگی گوشه و کنار میدان دیده بودم... .
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779212165079302134
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوسوم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوسوم
۳۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رئیسجمهور جزئیات توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکار
﷽
🔻 رئیسجمهور جزئیات
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
حاجآقا قرائتی، خاطرهای از شهید مطهری نقل میکند که همسر حاجآقا گفته بوده: "من در میان روحانیون حاجآقا مطهری را بیشتر از همه قبول دارم" و دلیلش را اینجوری توضیح میدهد که: "بین همه کسانی که به خانهٔ ما رفتوآمد میکردند و ازشان پذیرایی میکردم، فقط حاجآقای مطهری بود که هنگام خداحافظی میآمد در آشپزخانه و ازم تشکر میکرد."
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
در افتتاح پروژهٔ آزادراه از کارگران تشکر کرد و به خانوادههایشان خداقوت گفت.
در مراسم زادروز حافظ، هنگام خروج از مراسم یکی یکی از تیم حفاظت تشکر کرد.
🔸امروز صبح هم هنگام خروج از مراسمِ اعطای زمین مسکن مهر، با بسیجیانی که برای حفاظت آمده بودند، دست داد و خوشوبش کرد. بعد هم در مراسم افتتاح خط لولهٔ انتقال آب، سراغ کارگرها رفت و ضمن تشکر گفت: "از طرف من از خانوادههایتان هم تشکر کنید. اگر همراهی آنها نبود، شما هم نمیتوانستید در این پروژه، اینقدر خوب نقشآفرینی کنید."
هنگام خروج به نیروهای صداوسیما که برای پوشش زندهٔ افتتاح پروژه آمده بود، خداقوت گفت.
🔸مدیریت کلیات را خیلیها بلدند. توجه به جزییات است که نشان میدهد یک مدیر متوسط را تبدیل به یک مدیر خوب یا خیلیخوب میکند.
🔸پینوشت: مهر ماه سال۴۰۲ و در دومین سفر استانی شهید رییسی به استان فارس، توفیق داشتم دو سه روزی همراه ایشان، حاشیهنگاری سفر استانی را انجام دهم. این متن و عکس را همانموقع نوشتم و گرفتم. میشد روی متن بیشتر وقت گذاشت ولی بهخاطر شرایط زمانی و نیاز به اطلاعرسانی سریع، تجربه جدیدی در روایتنویسی رقم خورد.
✍️ #رئیسجمهور_شهید به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779263670357070088
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوچهارم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوچهارم
۳۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پایان بیخبری در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریا
﷽
🔻 پایان بیخبری
🔸ایام فاطمیه ۱۴۰۴، چند ماهی از سکونتمان در تهران میگذشت. آرزوی حضور در مجالس شهادت حضرت زهرا با حضور آقا را داشتم، تا اینکه آقا مصطفی یکی از رفقای همسرم که محافظ بیت رهبری بود برای ماکارت گرفت و زنگ زد که برای مراسمی که شب قرار است در حسینیه جماران برگزار شود خودمان را برسانیم. با اشتیاقی وصف نشدنی به این مراسم رفتیم و هنوز لذتی که از دیدن سیمای نورانی حضرت ماه در ذهنم و تمام وجودم ثبت شده را فراموش نکردهام.
🔸تا اینکه صبح شنبه ۹اسفند خبرهای تلخی از آسیب دیدن بیت رهبری شنیده میشد، دل ها بیقرار و قلبها ناآرام و در انتظار اخباری که سلامت رهبر عزیزمان را تائید کند. همسرم با آقا مصطفی تماس گرفت و حال حضرت آقا را جویا شد اما اپ هم به دلایل امنیتی نتوانست زیاد صحبت کند.
🔸روزها گذشت تا امروز ....سحرگاه جمعه ۲۵اردیبهشت ۱۴۰۵...گذر زمان رویدادهای تلخی را در تاریخ ایران و قلب جان ایرانیان ثبت کرد ،شهادت رهبر عزیزمان و شهادت بسیاری از عزیزانی که هر کدام آتش سوزانی بر جانمان افکند. همسرم نیز ازاین آشوبها بینصیب نماند و عنوان جانباز جنگ رمضان در تقدیر او نوشته شد.
🔸برای نماز صبح که از خواب بیدار شدم و همسرم را ناراحت و آشفته دیدم ،گویا در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده بود، تا اینکه پیامکی جواب میدهد و سحرگاه جمعه با پاسخ همسر ایشان که آقا مصطفی شهید شده مواجه میشود.
🔸سریع ذهنم به کوچهی نزدیک به حسینیهی امام رفت و چهرهی نجیب و آرام آقا مصطفی که ما را به داخل حسینیه راهنمایی کرد.
دلم را به دل داغدار همسر و سه فرزند ایشان نزدیک کردم و زیر لب آیه ی انا لله وانا الیه راجعون را زمزمه کردم تا کمی آرام شوم.
🔸گوشی را برداشتم و نام شهید مصطفی نکویی را سرچ کردم و با دیدن خانهی ابدی شهید و مراسم تشییع جنازهی ایشان در زادگاهش شهر اسفراین، از رفتنش مطمئن شدم.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #راضیه_جمالزاده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوپنجم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوپنجم
۱/خرداد/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مماس؛ مثل هوا روی پوست تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرفترم گفت: _-بابای م
﷽
🔻 مماس؛ مثل هوا روی پوست
بابای منه._
🔸آقارضا همان اول کار قلاب انداخت وسط ذهنم و کشید. یک شروع قوی؛ تعلیقِ همراه با گرهگشاییِ درلحظه. همان اول کاری که عدل آمدم نشستم کنار پسر شهید؛ دو تا صندلی آنطرفتر. یعنی اولش نمیدانستم نشستهام کنار پسر آقارضا. خانم فتحی که نشست روبروی آقای دانشور و بسمالله گفت و تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرفترم گفت:
_بابای من، بابای من. این بابای منه.
درلحظه زمان ایستاد و سر چرخاندم سمت راست. پسرک-که فهمیدم اسمش امیرحسین است- اینها را داشت به آن یکی پسرک -که فهمیدم اسمش محمدحسین است- میگفت. بعد دعوایشان شد. محمدحسین میگفت بابای من است و امیرحسین روی پنجه قد کشید، شاخهموی فـِرَش را از توی صورت کنار زد، به اندازهٔ زور یک پسر دوونیمساله رفت توی سینه محمدحسین و خیلی جدی گفت «نـــه، ای بابای منه». راست میگفت؛ بابای خودش بود. عکس دونفرهشان آمد روی استند.
🔸مامان محمدحسین هرطور بود بچهها را آرام کرد. البته که نیمساعت بعد انگاری امیرحسین هنوز دلش آرام نگرفته باشد بلند شد رفت روی صحنه، خودش را و محمدحسین را چسباند به استند و چندباره تاکید کرد که این بابای من است و لاغیر.
آقارضا قلاب دوم را همینجاها بود که انداخت وسط ذهنم. خانم فتحی داشت میگفت از وقتی امیرحسین به دنیا آمده خود آقارضا ناخنهای پسر را جمعهبهجمعه کوتاه میکرده. خبر شهادتش هم جمعه آمده. خانه شلوغ بوده، همه گریه میکردهاند، امیرحسین عصبی شده بود و با ناخنهای بلندش بقیه را خنج میزده. مادر دلش را نداشته ناخنهای پسرِ حالا یتیمش را بگیرد. کار را حواله میدهد به فردا صبح. صبحی که همه از خواب بیدار میشوند، ناخنهای امیرحسین کوتاه شده بوده و هیچکدام از آدمهای توی خانه کار را گردن نمیگیرند. تا وقتی خود امیرحسین میگوید دیشب بابا آمد و کوتاهش کرد. خانم فتحی گفت الان هفتادوشش روز است آقارضا رفته و ناخنهای امیرحسین هنوز بلند نشده.
🔸اینجا که رسید صدای علیرضا قربانی توی مغزم پیچید:
_مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم_
اصلا این جلسهٔ سووشون مخصوص امیرحسین و بابایش بود. توی آن یک ساعت خانم فتحی بیشتر از پسرک گفت.
از رابطهاش با آقارضا و اینکه هنوز بابایش را میبیند، باهایش حرف میزند و برنامههایش را با بابا چک میکند. مثلا اینکه شب شهادت امام جواد (ع)، کدام هیئت بروند تا بابایش هم آنجا باشد. یا بهانه روی بهانه بیاورد که به بابا بگویید بیاید من را ببرد امام رضا و چند وقت بعد سفرشان جور شود و پسرک توی حرم با بابارضا بازی کند و حرف بزند.
خانم فتحی همه اینها را یکنفس میگفت و عادی. انگار روتین زندگیشان باشد بعد از آقارضا.
🔸گفتگو که تمام شد و خانم فتحی خداحافظی کرد، نفسم کم آمده بود؛ رفته بود. نتوانستم برای روایت تفحص بمانم. از سالن زدم بیرون. مچاله نشستم روی صندلی. اذان توی هوا پخش شد. صدای موذنزاده مثل نجاتغریقی که تنفس مصنوعی میدهد به غریقش، چنگ انداخت توی ششهایم و یک چیزی را از روی سینهام برداشت؛ نفسم برگشت و فهمیدم «ارحنا»یی که پیامبر (ص) وقت اذان به بلال میگفت چه شکلی است.
رفتم توی نمازخانه. گفتم آقارضا تمام چیزهایی که خانمت گفت، تمام بودنها و خودی نشاندادنهای بعد از شهادتت درست. گردنِ ذهنِ فلسفهمنطقزدهام از مو باریکتر.
🔸اما خب لیطمئن قلبی، یک جوری جورش کن دستم به دست امیرحسین برسد. همانی که هفتادوشش روز قبل ناخش را گرفتی. دیگر ببینم چه میکنی.
جایی بین الله اکبر و الحمدلله تسبیحات، امیرحسین آمد توی نمازخانه؛ تنها. کنارم ایستاد و «مامان» صدایم کرد. «جانم؟» را ریختم توی لبخندم. دستش را گرفتم، با انگشت اشارهام روی ناخنهای کوتاهش کشیدم و بوسیدمشان. نه دستش بوی گلاب میداد، نه نوری دیدم و نه آقارضا جلویم ظاهر شد. همه چیز عادی بود؛ خیلی عادی.
🔸توی برنامه «زندگی پس از زندگی» آخرهای هر قسمت که میرسد، آقای موزون از مهمان میخواهد _آنطرف_ را با _اینطرف_ مقایسه کند؛ رنگ، بو، مزه، صدا و تصویر. همه بلااستثنا میگویند اصلا قابل مقایسه نیست. من اما از نمازخانه که آمدم بیرون به درک جدیدی از آنطرف و اینطرف رسیدم؛ اینکه همه چیزِ آنطرف ریخته است اینطرف. یا مثلا آنطرف و اینطرف خیلی مماس هماند. مماس مثل چیزی که جرجانی توی کتاب ذخیره خوارزمشاهی نوشته: _«هرگاه که هوا بجنبد آن هوا که مماس پوست ما باشد دور شود و هوای تازه مماس گردد.»
🔸آن طرف -طرف آقارضا اینها- مماس است با اینطرف. درست مثل هوایی که از روی پوستمان میگذرد یا مثل تماس لبهایم با ناخنهای امیرحسین که بابای شهیدش کوتاهشان کرده باشد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_افضلی از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده #شهید_رضا_فتحی