روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سید داوود سید داوود عدالتپور ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همرا
﷽
🔻 سید داوود
بسمالله الرحمن الرحیم...
🔸بعضی آدمها از همان لحظه تولد، انگار نشانیِ آسمان را با خودشان دارند...
مادر شهید میگفت: «صبحِ یک دوشنبه در سال ۶۴، حوالی اذان صبح، در روزهایی که شهر بوی جنگ میداد و دلها ناآرام بود، سید داوود چشم به دنیا باز کرد. پدرش هم آن روز کنارمان نبود...»
اما قصهی سید داوود، فقط قصهی یک تولد نبود،
انگار خدا از همان ابتدا، او را برای مسیر دیگری انتخاب کرده بود.
🔸مادرش میگفت: «وقتی باردار بودم، پدرش در خواب دیدند که به او گفتهاند فرزندت پسر است؛ نامش را بگذار داوود...»
و چه نام عجیبی...
نامی که سالها بعد، با عطر شهادت گره خورد.
سید داوود، فقط یک فرزند برای خانواده نبود،
تکیهگاه بود...
پناه بود...
مردِ روزهای سخت بود...
🔸مادرش با بغض میگفت: «سال ۸۲، من و پدرش برای حج عمره رفته بودیم، دو هفته خانه نبودیم. با اینکه هنوز سن زیادی نداشت، اما همه چیز را مدیریت کرد؛ هم مراقب خواهر و برادرش بود، هم هوای خانه را داشت.
انگار از همان نوجوانی، مردِ مسئولیت شده بود...»
و این روحیه تا آخر عمر همراهش ماند.
فعال، خستگیناپذیر، مهربان، دلسوز و خیرخواه مردم.
🔸اما شاید عجیبترین بخش این روایت، شباهتِ تولد و شهادتش باشد.
مادر شهید میگفت: «سید داوود حوالی ساعت شش صبح به دنیا آمد و خبر دادند که شهادتش هم نزدیک همان ساعت بوده...»
چه رازی میان آغاز و پایان این مرد بوده است؟
کدام دستِ مهربانی،
از همان صبحِ تولد،
او را تا صبحِ شهادت همراهی کرده بود؟
پیکر پاکش را در روز شهادت امام صادق علیهالسلام تشییع کردند.
تولدش مقارن میلاد امام رضا علیهالسلام بود و چهلمش هم همزمان با شهادت امام جواد علیهالسلام.
انگار تمام زندگیاش، در سایهی اهلبیت نوشته شده بود.
🔸مادرش میگفت: «در کودکی چند بار تا مرز حادثه رفت. اما هر بار، خدا او را نگه داشت. حفظش کرد برای روزی بزرگتر...»
و بعد با صدایی آرام گفت: «روزی در خواب دیدم مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام، سید داوود را در آغوش گرفتهاند و امروز مطمئنم که او مهمانِ آغوشِ مولاست...»
🔸شهید سید داوود عدالت پور مورخ ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همراه چندین تن از هم رزمانش به دلیل بمباران هوایی اسرائیل و امریکا و تخریب راه ورود و خروج تونل ، همگی با تنفس گاز سمی در اثر #خفگی به شهادت رسیدند.
🔸بازماندگان این حادثه میگویند
شهید سید داوود عدالت پور تا لحظه اخر برای نجات هم رزمان مجروحش تلاش می نمود.
آری...
بعضی آدمها، از زمین عبور نمیکنند، به آسمان بازمیگردند...
خوشا به حال آنان که پایان قصهشان،
با شهادت نوشته میشود.
اللهم ارزقنا عاقبةً بالخیر...
و السلام علیکم و رحمةالله.
(چهلمین روز از شهادت آقا سید)
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779172530347532481
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادودوم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادودوم
۲۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
«عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی مید
﷽
🔻 جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
🔸قبلا پیرمرد ریشسفید با اورکت پلنگی را در گوشه و کنار میدان دیده بودم. اما به این فکر نکرده بودم که چوب سهچهار متری پرچمش را چطور هر شب از خانه تا میدان میآورد و میبرد.
ماشینش کنار ما پارک بود. پنج پرچم از پنجرههای پرایدش بیرون بود و مثل پرچم بلند توی دستش، آنها را حسابشده و محکم بسته بود.
🔸میله بلند را لبه جدول گذاشت و از صندوق عقب پیچگوشتی آورد. وقتی نگاهم را دید گفت: «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا خیلی درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
🔸نشست کنار میله. برخلاف سنش، بدنش جوان بود و چابک. خیلی زود چند تکه باریک لاستیک را از نقطه اتصال دو چوبی که به هم وصل کرده بود باز کرد و بعد پیچهای بست بینشان را چرخاند. گفتم: «ماشالا خوب حوصله دارید هر شب این کار رو انجام بدین.» گفت: «چوب به این بلندی جا نمیشه تو ماشینم. بعدم کاری نداره یه پیچه.»
🔸سرش پایین بود و دستش به کارش بود اما هنوز ذهنش پیش آن جوان بود:
_پسره میگفت مگه سید علی چیکار برامون کرد؟ گفتم همین که ایران رو نداد دست دشمن برای تو کافیه. دیگه ما از پیشرفت علمی و پزشکی و نانو و این چیزا حرف نمیزنیم.
🔸دو تا چوب باز شده را کنار هم گذاشت و پرچم بزرگ ایران را پیچید دورش. بعد با همان نوارهای باریک لاستیکی مرتب گره زد.
_من چهار سال توی جبهه بودم. کنار اروند. ما از خود عراقیها تانک گرفتیم تیپ زرهی تشکیل دادیم. با اسلحههایی که از خودشون گرفتیم از کشورمون دفاع کردیم. با دست خالی خالی و فقط با جونمون با دشمن جنگیدیم. حالا ایران از کجا رسیده به کجا؟
وقتی این را گفت چشمهایش روشن شد. انگار داشت از قد کشیدن فرزندی که برایش مو سفید کرده میگفت. لبخندی زد و گفت: دیشب یه نفر پنجاه تومن گذاشت تو جیبم. میگه بخاطر زحمتی که با این پرچم توی میدون میکشی. تا اومدم پیداش کنم پسش بدم رفته بود. حالا پنجاه تومن چیزی نیست ولی اندازه وسعش خواسته یه کاری انجام بده. ببین ما چه مردمی داریم... .
🔸در صندوق عقب را بست و دستش را بالا آورد: سرت رو درد آوردما. خیلی حرف زدم. خداقوت. تو هم بشین تو ماشین.
مثل حرفشنوی دختری از پدرش، پرچم را جمع کردم و نشستم تا همسرم برسد. انگار جوانها گاز داد و فرمان را تند چرخاند و رفت. اصلا چرا از اول فکر کرده بودم چون موی سفید دارد پیر است. مگر نمیدانستم که هر چه پای عشقی بیشتر روزگار بگذرانی اکسیرش جوانترت میکند. اصلا بهتر بود اول متن را اینطور آغاز میکردم: قبلا چند بار جوان ریشسفید را با اورکت پلنگی گوشه و کنار میدان دیده بودم... .
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779212165079302134
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوسوم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوسوم
۳۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رئیسجمهور جزئیات توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکار
﷽
🔻 رئیسجمهور جزئیات
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
حاجآقا قرائتی، خاطرهای از شهید مطهری نقل میکند که همسر حاجآقا گفته بوده: "من در میان روحانیون حاجآقا مطهری را بیشتر از همه قبول دارم" و دلیلش را اینجوری توضیح میدهد که: "بین همه کسانی که به خانهٔ ما رفتوآمد میکردند و ازشان پذیرایی میکردم، فقط حاجآقای مطهری بود که هنگام خداحافظی میآمد در آشپزخانه و ازم تشکر میکرد."
🔸توی این دو روزی که با رئیسجمهور بودیم، هیچجا نشد که بعد از مراسم از دستاندرکاران و تیمهای حفاظت و صداوسیما تشکر نکند.
در افتتاح پروژهٔ آزادراه از کارگران تشکر کرد و به خانوادههایشان خداقوت گفت.
در مراسم زادروز حافظ، هنگام خروج از مراسم یکی یکی از تیم حفاظت تشکر کرد.
🔸امروز صبح هم هنگام خروج از مراسمِ اعطای زمین مسکن مهر، با بسیجیانی که برای حفاظت آمده بودند، دست داد و خوشوبش کرد. بعد هم در مراسم افتتاح خط لولهٔ انتقال آب، سراغ کارگرها رفت و ضمن تشکر گفت: "از طرف من از خانوادههایتان هم تشکر کنید. اگر همراهی آنها نبود، شما هم نمیتوانستید در این پروژه، اینقدر خوب نقشآفرینی کنید."
هنگام خروج به نیروهای صداوسیما که برای پوشش زندهٔ افتتاح پروژه آمده بود، خداقوت گفت.
🔸مدیریت کلیات را خیلیها بلدند. توجه به جزییات است که نشان میدهد یک مدیر متوسط را تبدیل به یک مدیر خوب یا خیلیخوب میکند.
🔸پینوشت: مهر ماه سال۴۰۲ و در دومین سفر استانی شهید رییسی به استان فارس، توفیق داشتم دو سه روزی همراه ایشان، حاشیهنگاری سفر استانی را انجام دهم. این متن و عکس را همانموقع نوشتم و گرفتم. میشد روی متن بیشتر وقت گذاشت ولی بهخاطر شرایط زمانی و نیاز به اطلاعرسانی سریع، تجربه جدیدی در روایتنویسی رقم خورد.
✍️ #رئیسجمهور_شهید به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779263670357070088
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوچهارم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوچهارم
۳۱/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پایان بیخبری در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریا
﷽
🔻 پایان بیخبری
🔸ایام فاطمیه ۱۴۰۴، چند ماهی از سکونتمان در تهران میگذشت. آرزوی حضور در مجالس شهادت حضرت زهرا با حضور آقا را داشتم، تا اینکه آقا مصطفی یکی از رفقای همسرم که محافظ بیت رهبری بود برای ماکارت گرفت و زنگ زد که برای مراسمی که شب قرار است در حسینیه جماران برگزار شود خودمان را برسانیم. با اشتیاقی وصف نشدنی به این مراسم رفتیم و هنوز لذتی که از دیدن سیمای نورانی حضرت ماه در ذهنم و تمام وجودم ثبت شده را فراموش نکردهام.
🔸تا اینکه صبح شنبه ۹اسفند خبرهای تلخی از آسیب دیدن بیت رهبری شنیده میشد، دل ها بیقرار و قلبها ناآرام و در انتظار اخباری که سلامت رهبر عزیزمان را تائید کند. همسرم با آقا مصطفی تماس گرفت و حال حضرت آقا را جویا شد اما اپ هم به دلایل امنیتی نتوانست زیاد صحبت کند.
🔸روزها گذشت تا امروز ....سحرگاه جمعه ۲۵اردیبهشت ۱۴۰۵...گذر زمان رویدادهای تلخی را در تاریخ ایران و قلب جان ایرانیان ثبت کرد ،شهادت رهبر عزیزمان و شهادت بسیاری از عزیزانی که هر کدام آتش سوزانی بر جانمان افکند. همسرم نیز ازاین آشوبها بینصیب نماند و عنوان جانباز جنگ رمضان در تقدیر او نوشته شد.
🔸برای نماز صبح که از خواب بیدار شدم و همسرم را ناراحت و آشفته دیدم ،گویا در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده بود، تا اینکه پیامکی جواب میدهد و سحرگاه جمعه با پاسخ همسر ایشان که آقا مصطفی شهید شده مواجه میشود.
🔸سریع ذهنم به کوچهی نزدیک به حسینیهی امام رفت و چهرهی نجیب و آرام آقا مصطفی که ما را به داخل حسینیه راهنمایی کرد.
دلم را به دل داغدار همسر و سه فرزند ایشان نزدیک کردم و زیر لب آیه ی انا لله وانا الیه راجعون را زمزمه کردم تا کمی آرام شوم.
🔸گوشی را برداشتم و نام شهید مصطفی نکویی را سرچ کردم و با دیدن خانهی ابدی شهید و مراسم تشییع جنازهی ایشان در زادگاهش شهر اسفراین، از رفتنش مطمئن شدم.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #راضیه_جمالزاده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادوپنجم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوپنجم
۱/خرداد/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar