روادار-شماره هشتادوچهارم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوچهارم
۱۰/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 روضهی بند عینک و قمقمه
🔸این روزها پروژهای گرفتهام و برای بچههای میناب نریشن مینویسم. امشب قرعه به نام میکائیل افتاده است. نگاهش میکنم و دلم مثل انارِ آبلمبویی شده که دارد میترکد.
میکائیل، با آن هیکل مردانه و چشمهای مهربان، بدجور شبیه پسرکِ من است. آن دستِ خداحافظی، بندِ عینک و قمقمهی روی دوشش، تیر شده و نشسته وسط قلبم.
🔸مادر که باشی، تماشایِ قدوبالایِ پسر، همهی جانت میشود. خیره میمانم به تصویرش و جایِ مادرش مچاله میشوم. نگاهم روی قمقمهاش قفل میشود و یادِ لبهای تشنهای میافتم که دعای عرفه را در بیابانِ سوزان زمزمه میکرد. همانجا که حسین(ع) از لطفِ خدا به ابراهیم میگوید؛ "که نگذاشتی ذبحِ پسرش را به چشم ببیند..."
اینجا دیگر کلمه کم میآورم و انار دلم میترکد.
🔸کاش میشد تمامِ این اندوهِ غریب را ریزریز جمع کرد تویِ روضهی محرم؛ همانجا که غمِ ما، در میانِ غصهی عظیمِ ارباب گم میشود؛ باشد که آرام بگیریم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780239108806276881
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شادی محزون خدا خدا میکردم فردا نیاید. همهیِ عمر دعا کرده بودم جانم فدای رهبرم، اما حالا نه تنها ف
﷽
🔻شادی محزون
🔸مجبور بودیم برویم. بیشتر از این نمیتوانستیم معطلشان کنیم.
دوسال انتظار، قرار بود پنج فروردین به نتیجه برسد اما با اتفاقی که افتاد و غم عالم، زندگی مان را سیاه کرد، همه چیز عقب افتاد. چهلم رهبر شهیدم که شد، باز هم دلم نمیآمد مشکیام را در بیاورم و پای کار بروم. اصلا دلم رضایت نمیداد. اما نگاه های منتظر و پر از غم جوانم را هم نمیتوانستم تحمل کنم.
🔸زبان شکایت علی که باز شد، دیگر چارهای برایم نماند.
- مامان، نمیخواید زنگ بزنید؟ منتظر شما هستند.
- چشم عزیز مادر! فردا تماس میگیرم.
و خدا خدا میکردم فردا نیاید.
همهیِ عمر دعا کرده بودم جانم فدای رهبرم، اما حالا نه تنها فدای آقایم نشده بودم، که در عزای عزیزتر از جانم باید تدارک عقد پسرم را هم میدیدم. داشتم ذوب میشدم از رنجی که وجودم را تسخیر کرده بود.
بعد نماز ظهر زنگ زدم تهران، به مادر الهام و قرار و مدار عقد را گذاشتم.
دل هر دویمان پر غم بود اما به خاطر بچهها چارهای نداشتیم.
🔸اینکه چگونه عروس تهرانی قسمتمان شده بود، بماند! اما باید میرفتیم تهران و قبل از رفتن، باید چیزهایی میخریدم.
کت و شلوار داماد و چادر و انگشتر هدیه برای عروس و...
هربار با خریدها میآمدم خانه، برای علی کِل میزدم.
اما انگار علی هم فهمیده بود کلهایم رنگ غم دارد. سرش را پایین میانداخت و نگاهش را از من پنهان میکرد.
🔸دست خودم نبود.
علی هم خیلی دلش گرفته بود.
حال دل هیچ کداممان روبراه نبود.
تا به حال شادی محزون را تجربه نکرده بودم و چقدر هم زجرآور بود.
روزها خرید و شبها تا دیر وقت در تجمعات بودیم.
وقتی بین مردم قرار میگرفتم و با سرود سلام فرمانده و دعای فرج اشک میریختم، کمی دلم قرار میگرفت.
خانه که میآمدم دوباره مثل مرغ سرکنده بودم.
🔸قرار بود با قطار برویم. علی به خاطر کارش، یک روز دیرتر حرکت میکرد. من باید میرفتم تا یکسری کارها را هم آنجا انجام بدهم.
شب توی قطار، دلم برای تجمعات تنگ شده بود.امشب غیبت داشتم و دلم آرام نمیگرفت.فکری در ذهنم نشست.
گوشی را برداشتم و زنگ زدم به علی.
- کجایی مامان؟
صدای مداحیِ حماسی از پشت گوشی شنیده میشد.
- تو دستهروی سید انجوی. امشب اومدن طرف ما و از جلویِ مسجد میثم حرکت کردن.
بغض نشست توی گلویم.
- خب گوشی رو داشته باش. قطع نکن. یکم راه برو، منم تو تجمع باشم.
خندید.
- باشه مامان.
همراه مداحی من هم خواندم.
«با ما اگه، دشمن بشه، تمام زمانه
این مملکت، مملکتِ امام زمانه..».
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_سادات_شرافت
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780296321088198117
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوپنجم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوپنجم
۱۱/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
از کف دیگ تا اوج آسمان
چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش را سخت کند؛ و یک فرقِ دیگر بود: آرزوهایم از کفِ دیگ تا اوجِ آسمان رشد کرده بود. بهجای معدل و کنکور و شوهر خوب، حالا داشتم آرزوهایی برای «ابدیت» میکردم؛ آرزوی نابودیِ اسرائیل و ظلم و ستم، و یک کلام... آرزوی ظهور.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
از کف دیگ تا اوج آسمان چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش
﷽
🔻از کف دیگ تا اوج آسمان
🔸برنجارِه بیُوشونید!
بعد از دادن این دستور توسط بزرگِ خاندان، سه-چهار تا زن، سینیهایِ خردهبرنج را اول به راست و چپ و بعد بالا و پایین حرکت میدادند؛ جوری که همه برنجها یکباره از سینی کنده میشد. برنجها که در هوا میپرید، صحنه «استپ» میشد؛ زنها فوت میکردند؛ مثل بادی که در خرمنکوبی، کاه را از دانه جدا میکند، همه دژگالهای برنج به هوا پرتاب میشد و بعد دوباره شروع صحنه و صدای «شترقِ» برخورد دانههای برنج با سینی؛ مثل آیینِ دفزنی.
🔸بعد از پاک شدن، همانطور که برنجها در تشتهای پلاستیکیِ قرمز خیس میخوردند، یک وانت دنده عقب وارد حیاط میشد. پشتش پر بود از ظرفهای روییِ بزرگ که درونشان شیر بود؛ از همان ظرفهایی که درشان چفت دارد و در کارتونها دیدهایم. مداح از توی ضبطِ آیوا «بعد من قافلهسالار تویی، خواهر من...» میخواند.
🔸 ترکیبِ برنج، شیر و گلاب که با هم آمیخته میشد، همراه با بویِ زیرهی پاکشده در گوشه حیاط، هنوز در خاطرم ثبت است. رازِ عمل آمدنِ این شیربرنجِ سنگین، فقط «همزدن» بود. جوانها اهرمهای چوبی را دستبهدست میچرخاندند؛ مبادا که ته بگیرد و تهدیگی قهوهای، سفیدی شیربرنج را خدشهدار کند.
🔸ما بچهها، آن لالوها، میان دست و پای بزرگترها میپیچیدیم و دلمان میخواست چوب را به ما هم بدهند. پسرهای جوان، دستکشهای چرمی میپوشیدند که سر انگشتانشان باز بود. در افکار بچگانهام، رازِ قدرت آنها همین دستکش بود؛ مثل «دستمالِ قدرتِ» داداش کایکو! چون من که از این مدل پوشش محروم بودم، به محض گرفتنِ چوب در دستم، ترسِ ریزی میتپید توی قلبم ؛ که مبادا برادههای چوبِ اهرم، مثل سوزن زیر پوست دستم فرو بروند. همین افکار، جانِ همزدنهایم را میگرفت و در مقابلِ هم زدن پسرها، شوخی بیش نبود؛ اما ما اصرار میکردیم که نوبت بهمان برسد، چون دیگِ نذری، حاجت میداد.
🔸ما در همان یک دقیقه غنیمتِ گرفتنِ اهرم، تندتند دعا میکردیم: که معدلمان بیست شود و بعدترها کنکور قبول شویم. و از بس پای دیگ برای ما دخترها خواندند: «سیزدهبهدر، سالِ دگر، خونه شوهر، بچه بغل... اوهَه اوهَه!»، دیگر غایتِ آرزوهایمان پیدا کردنِ یک شوهر خوب بود. البته گاهی هم کسی برای سلامتیِ ظهورِ آقا امام زمان (عج) صلواتی چاق میکرد؛ که در واقع، بهانهای بود برای گرفتنِ ملاقه چوبی از دست ما بچهها.
پشتبندش حتماً باید یکی ملاقه را پادساعت میگرداند و میگفت: «حاجتاتون برعکس کردم، الان حاجتتون قاطی میشه!»
🔸آن دیگها واقعاً حاجت میداد. میارزید ترسِ رفتنِ برادههای چوبِ ملاقه در دستم را به جان بخرم و در عوض، هم معدلم خوب شود، هم کنکور قبول شوم و هم شوهر خوبی پیدا کنم.
شوهر خوبی که همیشه حواسش به ما جمع است.
🔸این شبها، شبهای پس از حمله آمریکا و اسرائیل، شبهای پس از شهادت رهبر، شبهایی که ما مردمِ ایران مبعوث شدیم به خیابان برویم تا از کشورمان دفاع کنیم؛ هر شب پرچمهایمان را آماده از توی صندوق ماشین برمیداریم. شش پرچم برای هر نفر از ما. پرچمِ ما بزرگترها دستهطی است، ولی همسرم برای بچهها با لوله پولیکا پرچم درست کرده تا راحتتر تکان دهند.
🔸یک شب، این مرد نبود و من مجبور شدم از پرچمهای آمادهی موکب که در یک سطل بزرگ میگذارند، بردارم. به محض برداشتنِ پرچمِ چوبی، دوباره همان حسِ ترسِ نشستنِ خردهچوب در کف دست، از ته و توی ناخودآگاهم بیدار شد. چادرم را دور چوبِ پرچم پیچیدم؛ مثل همان دستکشهای چرمیِ بدون انگشت؛ مثل همان دستمالِ قدرتِ داداشکایکو.
🔸اما اینبار، چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش را سخت کند؛ و یک فرقِ دیگر بود: آرزوهایم از کفِ دیگ تا اوجِ آسمان رشد کرده بود. بهجای معدل و کنکور و شوهر خوب، حالا داشتم آرزوهایی برای «ابدیت» میکردم؛ آرزوی نابودیِ اسرائیل و ظلم و ستم، و یک کلام... آرزوی ظهور.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_ابراهیمی
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوششم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوششم
۱۲/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دم و بازدم دیروز رفتم بازار وکیل و حوالیاش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمتها خیلی بالا بود و تنا
﷽
🔻دم و بازدم
🔸حال میدان خوب است؛ هوایش مثل دمِ صبح یک دامنه سرسبزست در نزدیکی قلهای بلند. حضرت ماه از آن بالا مراقب است و آدمها و چشمهها این پایین در جوش و خروشاند. چهرههای جدید در کنار قدیمیهای میدان برای خودشان جا باز کردهاند و بساط فروش روسری و گلدان و خوراکی باز شده. جوانی امشب پلاکارد دستش بود و آهسته از مقابل چشمها میگذشت تا مطمئن شود همه خطش را خواندهاند. توصیه کرده بود به خواندن معنی سوره منافقون. همین پلاکاردنویسی خودش تبدیل شده به یک تریبون. کلی مشتری دارد و عکاسها مدام در حال شکارشاناند.
🔸میدان زنده است؛ دم و بازدمش به همین رفت و آمد آدمهایشست. یکی از بلندگو به دستها میگفت سهشنبه و چهارشنبهها اوج حضور مردمست و پنجشنبه و جمعهها کمترند. البته بعد خودش ادامه داد که این کم و زیاد شدنها مهم نیست. همینکه پرچم بعد از نود شب هنور بالاست یعنی مبعوثشدهها به درستی در حال ابلاغ پیامشاناند و پا پس نکشیدهاند. دختر کناریام میگفت که بیشتر از قبل درس میخواند تا مادرش اجازه دهد شبها بیاید تجمع. میگفت تنها چیزی که آزارش میدهد همین بلاتکلیفی پایان جنگ است و دلشورهای که برای جان امام خامنهای جوان دارد.
🔸دیروز رفتم بازار وکیل و حوالیاش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمتها خیلی بالا بود و تناسبی با جنسش نداشت. دست خالی با سری سنگین برگشتم خانه تا باز بیشتر فکر کنم که چه بخرم. اما سنگینی سرم ربطی به قیمتها نداشت. میدانم برای غدیر هر چه خرج کنیم در حال پسانداز هستیم. حال بدم از حجم زیاد عریانی و بیحجابی زنهای بازار بود. هر چه فکر میکردم، این میزان نمایش و آرایش تن و مو طبیعی نبود.
🔸همین که نشستم توی اتوبوس تبدیل شدم به سیبل سوالهایم. قبل جنگ عدهای اصرار داشتند که این بیحجابی را به مخالفت با نظام و دین گره بزنند. شاید درصدی هم چنین باشند اما بعد از جنگ نقض این فرضیه مطرح شد. زنهایی جانفدا شدند و به میدان آمدند که اصرار داشتند با همین بیحجابیشان مدافع نظام و انقلاباند.
🔸از خودم پرسیدم پس این اسب افسار گسیخته بیحجابی دنبال چیست؟ زنی که همسر و فرزند دارد اما باز اصرار به برهنگی میکند منشاش کجاست؟ نکند باید برویم سراغ مردها! مثلا بپرسیم شما مگر چگونه با دختران و همسرانتان رفتار میکنید که غنی از توجهشان نکردهاید. یا نه مثلا برویم یقه فلان سازمان را در مملکت بگیریم که مگر شما هویت زن ایرانی را چگونه آموزش دادهاید. یا شاید باید رفت سراغ فلان نهاد دینی و فرهنگی یا اصلا همه را بگذاریم کنار و خودمان را مواخذه کنیم!
🔸اگر صدای بلند ترمز راننده نبود جا میماندم. کاش مساله بیحجابی هم همین بود. یک راننده داشت و یک ترمز محکم.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780477097590217317
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهفتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهفتم
۱۳/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مزهی غدیر من
عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزد تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلات به راه بود.