روادار-شماره هشتادوپنجم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوپنجم
۱۱/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
از کف دیگ تا اوج آسمان
چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش را سخت کند؛ و یک فرقِ دیگر بود: آرزوهایم از کفِ دیگ تا اوجِ آسمان رشد کرده بود. بهجای معدل و کنکور و شوهر خوب، حالا داشتم آرزوهایی برای «ابدیت» میکردم؛ آرزوی نابودیِ اسرائیل و ظلم و ستم، و یک کلام... آرزوی ظهور.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
از کف دیگ تا اوج آسمان چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش
﷽
🔻از کف دیگ تا اوج آسمان
🔸برنجارِه بیُوشونید!
بعد از دادن این دستور توسط بزرگِ خاندان، سه-چهار تا زن، سینیهایِ خردهبرنج را اول به راست و چپ و بعد بالا و پایین حرکت میدادند؛ جوری که همه برنجها یکباره از سینی کنده میشد. برنجها که در هوا میپرید، صحنه «استپ» میشد؛ زنها فوت میکردند؛ مثل بادی که در خرمنکوبی، کاه را از دانه جدا میکند، همه دژگالهای برنج به هوا پرتاب میشد و بعد دوباره شروع صحنه و صدای «شترقِ» برخورد دانههای برنج با سینی؛ مثل آیینِ دفزنی.
🔸بعد از پاک شدن، همانطور که برنجها در تشتهای پلاستیکیِ قرمز خیس میخوردند، یک وانت دنده عقب وارد حیاط میشد. پشتش پر بود از ظرفهای روییِ بزرگ که درونشان شیر بود؛ از همان ظرفهایی که درشان چفت دارد و در کارتونها دیدهایم. مداح از توی ضبطِ آیوا «بعد من قافلهسالار تویی، خواهر من...» میخواند.
🔸 ترکیبِ برنج، شیر و گلاب که با هم آمیخته میشد، همراه با بویِ زیرهی پاکشده در گوشه حیاط، هنوز در خاطرم ثبت است. رازِ عمل آمدنِ این شیربرنجِ سنگین، فقط «همزدن» بود. جوانها اهرمهای چوبی را دستبهدست میچرخاندند؛ مبادا که ته بگیرد و تهدیگی قهوهای، سفیدی شیربرنج را خدشهدار کند.
🔸ما بچهها، آن لالوها، میان دست و پای بزرگترها میپیچیدیم و دلمان میخواست چوب را به ما هم بدهند. پسرهای جوان، دستکشهای چرمی میپوشیدند که سر انگشتانشان باز بود. در افکار بچگانهام، رازِ قدرت آنها همین دستکش بود؛ مثل «دستمالِ قدرتِ» داداش کایکو! چون من که از این مدل پوشش محروم بودم، به محض گرفتنِ چوب در دستم، ترسِ ریزی میتپید توی قلبم ؛ که مبادا برادههای چوبِ اهرم، مثل سوزن زیر پوست دستم فرو بروند. همین افکار، جانِ همزدنهایم را میگرفت و در مقابلِ هم زدن پسرها، شوخی بیش نبود؛ اما ما اصرار میکردیم که نوبت بهمان برسد، چون دیگِ نذری، حاجت میداد.
🔸ما در همان یک دقیقه غنیمتِ گرفتنِ اهرم، تندتند دعا میکردیم: که معدلمان بیست شود و بعدترها کنکور قبول شویم. و از بس پای دیگ برای ما دخترها خواندند: «سیزدهبهدر، سالِ دگر، خونه شوهر، بچه بغل... اوهَه اوهَه!»، دیگر غایتِ آرزوهایمان پیدا کردنِ یک شوهر خوب بود. البته گاهی هم کسی برای سلامتیِ ظهورِ آقا امام زمان (عج) صلواتی چاق میکرد؛ که در واقع، بهانهای بود برای گرفتنِ ملاقه چوبی از دست ما بچهها.
پشتبندش حتماً باید یکی ملاقه را پادساعت میگرداند و میگفت: «حاجتاتون برعکس کردم، الان حاجتتون قاطی میشه!»
🔸آن دیگها واقعاً حاجت میداد. میارزید ترسِ رفتنِ برادههای چوبِ ملاقه در دستم را به جان بخرم و در عوض، هم معدلم خوب شود، هم کنکور قبول شوم و هم شوهر خوبی پیدا کنم.
شوهر خوبی که همیشه حواسش به ما جمع است.
🔸این شبها، شبهای پس از حمله آمریکا و اسرائیل، شبهای پس از شهادت رهبر، شبهایی که ما مردمِ ایران مبعوث شدیم به خیابان برویم تا از کشورمان دفاع کنیم؛ هر شب پرچمهایمان را آماده از توی صندوق ماشین برمیداریم. شش پرچم برای هر نفر از ما. پرچمِ ما بزرگترها دستهطی است، ولی همسرم برای بچهها با لوله پولیکا پرچم درست کرده تا راحتتر تکان دهند.
🔸یک شب، این مرد نبود و من مجبور شدم از پرچمهای آمادهی موکب که در یک سطل بزرگ میگذارند، بردارم. به محض برداشتنِ پرچمِ چوبی، دوباره همان حسِ ترسِ نشستنِ خردهچوب در کف دست، از ته و توی ناخودآگاهم بیدار شد. چادرم را دور چوبِ پرچم پیچیدم؛ مثل همان دستکشهای چرمیِ بدون انگشت؛ مثل همان دستمالِ قدرتِ داداشکایکو.
🔸اما اینبار، چوب را آزادانه در هوا تکان میدادم. غلظتِ شیربرنج در دیگ نبود که تکان دادنش را سخت کند؛ و یک فرقِ دیگر بود: آرزوهایم از کفِ دیگ تا اوجِ آسمان رشد کرده بود. بهجای معدل و کنکور و شوهر خوب، حالا داشتم آرزوهایی برای «ابدیت» میکردم؛ آرزوی نابودیِ اسرائیل و ظلم و ستم، و یک کلام... آرزوی ظهور.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_ابراهیمی
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوششم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوششم
۱۲/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دم و بازدم دیروز رفتم بازار وکیل و حوالیاش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمتها خیلی بالا بود و تنا
﷽
🔻دم و بازدم
🔸حال میدان خوب است؛ هوایش مثل دمِ صبح یک دامنه سرسبزست در نزدیکی قلهای بلند. حضرت ماه از آن بالا مراقب است و آدمها و چشمهها این پایین در جوش و خروشاند. چهرههای جدید در کنار قدیمیهای میدان برای خودشان جا باز کردهاند و بساط فروش روسری و گلدان و خوراکی باز شده. جوانی امشب پلاکارد دستش بود و آهسته از مقابل چشمها میگذشت تا مطمئن شود همه خطش را خواندهاند. توصیه کرده بود به خواندن معنی سوره منافقون. همین پلاکاردنویسی خودش تبدیل شده به یک تریبون. کلی مشتری دارد و عکاسها مدام در حال شکارشاناند.
🔸میدان زنده است؛ دم و بازدمش به همین رفت و آمد آدمهایشست. یکی از بلندگو به دستها میگفت سهشنبه و چهارشنبهها اوج حضور مردمست و پنجشنبه و جمعهها کمترند. البته بعد خودش ادامه داد که این کم و زیاد شدنها مهم نیست. همینکه پرچم بعد از نود شب هنور بالاست یعنی مبعوثشدهها به درستی در حال ابلاغ پیامشاناند و پا پس نکشیدهاند. دختر کناریام میگفت که بیشتر از قبل درس میخواند تا مادرش اجازه دهد شبها بیاید تجمع. میگفت تنها چیزی که آزارش میدهد همین بلاتکلیفی پایان جنگ است و دلشورهای که برای جان امام خامنهای جوان دارد.
🔸دیروز رفتم بازار وکیل و حوالیاش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمتها خیلی بالا بود و تناسبی با جنسش نداشت. دست خالی با سری سنگین برگشتم خانه تا باز بیشتر فکر کنم که چه بخرم. اما سنگینی سرم ربطی به قیمتها نداشت. میدانم برای غدیر هر چه خرج کنیم در حال پسانداز هستیم. حال بدم از حجم زیاد عریانی و بیحجابی زنهای بازار بود. هر چه فکر میکردم، این میزان نمایش و آرایش تن و مو طبیعی نبود.
🔸همین که نشستم توی اتوبوس تبدیل شدم به سیبل سوالهایم. قبل جنگ عدهای اصرار داشتند که این بیحجابی را به مخالفت با نظام و دین گره بزنند. شاید درصدی هم چنین باشند اما بعد از جنگ نقض این فرضیه مطرح شد. زنهایی جانفدا شدند و به میدان آمدند که اصرار داشتند با همین بیحجابیشان مدافع نظام و انقلاباند.
🔸از خودم پرسیدم پس این اسب افسار گسیخته بیحجابی دنبال چیست؟ زنی که همسر و فرزند دارد اما باز اصرار به برهنگی میکند منشاش کجاست؟ نکند باید برویم سراغ مردها! مثلا بپرسیم شما مگر چگونه با دختران و همسرانتان رفتار میکنید که غنی از توجهشان نکردهاید. یا نه مثلا برویم یقه فلان سازمان را در مملکت بگیریم که مگر شما هویت زن ایرانی را چگونه آموزش دادهاید. یا شاید باید رفت سراغ فلان نهاد دینی و فرهنگی یا اصلا همه را بگذاریم کنار و خودمان را مواخذه کنیم!
🔸اگر صدای بلند ترمز راننده نبود جا میماندم. کاش مساله بیحجابی هم همین بود. یک راننده داشت و یک ترمز محکم.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780477097590217317
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهفتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهفتم
۱۳/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مزهی غدیر من
عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزد تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلات به راه بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مزهی غدیر من عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ
﷽
🔻مزهی غدیرِ من
🔸امسال غدیرمان با پاکتهای هدیه توی گروههای بله شیرین شدهاست؛ اما صد سال هم که بگذرد، غدیر برای من هنوز مزهی خانهی پدربزرگم را میدهد.
🔸درست همانوقتها که پدربزرگم همهمان را صف میکردند و یکییکی، کوچک و بزرگِ ما را میبوسیدند و تختِ سینهشان میفشردند و توی گوشمان میخواندند: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین...» بعد دوتا میزدند پشت کمرمان و میگفتند: «و الأئمة»؛ و بعدتر دوباره همین کار را توی گوش آن طرفیمان تکرار میکردند.
🔸در خانهی پدربزرگم غدیر که میشد، شور و ولولهای برپا بود. از فردای عید قربان، بعد از فالفال کردن بستههای گوشت، نوبت میرسید به بستهبندی آجیلهایی که قرار بود مشکلگشاها باشند. من عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخریدند. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزدند تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلاتشان به راه بود.
🔸درست یادم هست شبش وقتی چراغانی را روشن میکردند، کاشیها چطور توی نور میدرخشیدند. آخر آنها را استادِ هنرمندِ مومنِ کاشیکاری، در ضلعِ شرق میدان نقشجهان، سفارشی ساخته بود؛ و پدربزرگم همیشه تعریف میکردند که چطور خودشان کوبیدهاند و تا اصفهان رفتهاند که تحویلش بگیرند. شاید برای همین بود که «یداللهِ» روی کاشی یکجور عجیبی برق میزد و شبهای غدیر، درخشانتر از همیشه میشد.
🔸حالا چند سالی هست که پدربزرگم فوت شدهاند و آن خانه هم خراب شده، اما همین الان که دارم پاکت هدیهای که در توضیحش نوشته شده «از طرف رهبر شهیدم» را باز میکنم، میبینم «یدالله» دیگر برایم معنای عمیقتری دارد؛ آخر امسال، دستِ خدا عیان شد...
✍️ #غدیر به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780569082205869702
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهشتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهشتم
۱۴/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادونهم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادونهم
۱۵/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar