روادار-شماره هشتادوهفتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهفتم
۱۳/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مزهی غدیر من
عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزد تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلات به راه بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مزهی غدیر من عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخرید. صبحِ عید، دم درِ
﷽
🔻مزهی غدیرِ من
🔸امسال غدیرمان با پاکتهای هدیه توی گروههای بله شیرین شدهاست؛ اما صد سال هم که بگذرد، غدیر برای من هنوز مزهی خانهی پدربزرگم را میدهد.
🔸درست همانوقتها که پدربزرگم همهمان را صف میکردند و یکییکی، کوچک و بزرگِ ما را میبوسیدند و تختِ سینهشان میفشردند و توی گوشمان میخواندند: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین...» بعد دوتا میزدند پشت کمرمان و میگفتند: «و الأئمة»؛ و بعدتر دوباره همین کار را توی گوش آن طرفیمان تکرار میکردند.
🔸در خانهی پدربزرگم غدیر که میشد، شور و ولولهای برپا بود. از فردای عید قربان، بعد از فالفال کردن بستههای گوشت، نوبت میرسید به بستهبندی آجیلهایی که قرار بود مشکلگشاها باشند. من عاشق آن آبنباتهای ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر میخریدند. صبحِ عید، دم درِ خانهشان میز و صندلی میزدند تا بستهها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آبلیمو و اگر هوا به خنکی میرفت، در سایهی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشیکاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلاتشان به راه بود.
🔸درست یادم هست شبش وقتی چراغانی را روشن میکردند، کاشیها چطور توی نور میدرخشیدند. آخر آنها را استادِ هنرمندِ مومنِ کاشیکاری، در ضلعِ شرق میدان نقشجهان، سفارشی ساخته بود؛ و پدربزرگم همیشه تعریف میکردند که چطور خودشان کوبیدهاند و تا اصفهان رفتهاند که تحویلش بگیرند. شاید برای همین بود که «یداللهِ» روی کاشی یکجور عجیبی برق میزد و شبهای غدیر، درخشانتر از همیشه میشد.
🔸حالا چند سالی هست که پدربزرگم فوت شدهاند و آن خانه هم خراب شده، اما همین الان که دارم پاکت هدیهای که در توضیحش نوشته شده «از طرف رهبر شهیدم» را باز میکنم، میبینم «یدالله» دیگر برایم معنای عمیقتری دارد؛ آخر امسال، دستِ خدا عیان شد...
✍️ #غدیر به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780569082205869702
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهشتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهشتم
۱۴/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادونهم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادونهم
۱۵/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کاش تو زنده باشی توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. علیرضا روی صندلی ک
﷽
🔻کاش تو زنده باشی
🔸به گل قالی زل زده ام. هرچه بیشتر از کم لطفی و بی مهری ها میگوید، بیشتر توی صندلی جمع میشوم. سعی میکنم خیلی توی چشمانش نگاه نکنم. گاهی هم که اتفاقی چشم تو چشم میشویم، هربار ترکیب گلایه و بغض و صلابت وجودش، غرقم میکند.
با صدای گریهٔ نوزاد یکی از خانم ها به خودم میآیم. گوش هایم باز به کار میافتند.
🔸_طبق وصیت خودش قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران خاک شد. حالا من موندم و دلِ تنگ و مزاری که نیست تا کنارش بشینم و یه دل سیر باهاش حرف بزنم.
چانه اش میلرزد و بلافاصله حلقهٔ سرخ اشک توی چشمانش میچرخد. از آن بغض هایی که تا توی صورت طرف نگاه میکنی، حتما بغضت میگیرد. یکی دو کلمه از خصوصیات پسرش میگوید و باز دلش طاقت نمیآورد و از خون فرزندش میگوید که روی زمین ریخت اما احترام نشد.
🔸_پسرم فرمانده هوافضای پدافندی سپاه تهران بود. با ۲۰ سال سابقه خدمت. بعد از مدتها تلاش و کار توی بندرعباس و بعدشم کاشان آخر سر توی تهران مشغول خدمت شد. توی مجموعه ی پدافندی که مشغول خدمت بودن، ۴۲ نفر بودن که همه ی ۴۲ نفر اون روز با هم شهید میشن.
🔸برای شنیدن ادامه ماجرا، جانِ نگاه کردن توی چشمانش را ندارم. اینبار به گل میز مقابلم خیره میشوم.
_توی تونل و زیر زمین کار میکردن. اون روز هم توی تونل بودن که موشک اصابت میکنه به قسمتی از راه خروجی تونل. از همه طرف راهها به روشون بسته میشه.
🔸بخار چای روی گل میز روبرویی، دست مرا میگیرد و میاندازدم درست وسط تونل. آن وقتی که حرارت و آتش و خاک، فضای تونل را احاطه کرده بود.
_ بلافاصله شروع میکنن به بی سیم زدن و کمک خواستن. مدام در ارتباط بودن و صحبت میکردن. اما شرایط کمک رسانی فراهم نشده. مدت زمان زیادی رو توی اون وضعیت بودن و دووم آوردن. توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. بچه های کمکی هم از پشت بی سیم صدا رو میشنیدن و اشک میریختن.
🔸نفس بغض آلودش را به سختی بیرون میدهد. یک آهِ عجیب پشت هر نفسی است که از سینه اش بیرون میدهد. یک جوری نفس میکشد که آدم حس میکند انگار واقعا یک وزنه سنگین روی قلبش گذاشته اند و هر آن نفسش میرود.
🔸_همه ی اون ۴۲ نفر از شدت کمبود اکسیژن دچار خفگی میشن و به شهادت میرسن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت میرسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا میکنن، علیرضا رو که تو اون وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از دیدار با خانواده سردار #شهید #علیرضا_رفائی
بخش اول
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780669281265485173
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌آخرین بدرقه همیشه سخت است و سنگین. و «تشییع» همان آخرین بدرقهای است که ما را با خودمان و با عزیزمان مواجه میکند؛ از زاویهای جدید. مواجههای که پر از کشف است و شاید حسرت.
نوشتن از تشییع هم جانکاه اما لازم است. بازگشت انسان به سرآغاز، و روبرو شدن ما با این بازگشت، شاید همان حلقه گمشده زندگیمان باشد که وقتهای دلتنگی، بهیادآوردنش را لازم داریم.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «تشییع»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
🆔@fars_asre_revayat
🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
روادار-شماره نودم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره نودم
۱۶/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دلم تنگ میشود _میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خوا
﷽
🔻 دلم تنگ میشود
🔸_میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.
همه ساکت میشوند. سرم را پایین میاندازم تا اشکهایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمیکشد.
🔸_یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از کجاست.
🔸نخهای سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست میدهد داخل و روسری اش را جلوتر میکشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو میآورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار میکند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه میکنم. خیلی به دلم مینشیند.
🔸_کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون.
درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرف های آن روزش را تکرار میکند:
_گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من میخواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟
🔸حرف هایش که تمام میشود، نگاهش را میچرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان میکند.
_دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر میشد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت.
🔸کمی روی صندلی جا به جا میشوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا میشنوم، خودم را گم میکنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از دیدار با خانواده سردار #شهید #علیرضا_رفائی
بخش دوم
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780753236112698803
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar