eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
323 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار-شماره هشتادوششم.pdf
حجم: 2.3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هشتادوششم ۱۲/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
دم و بازدم دیروز رفتم بازار وکیل و حوالی‌اش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمت‌ها خیلی بالا بود و تناسبی با جنسش نداشت. دست خالی با سری سنگین برگشتم خانه تا باز بیشتر فکر کنم که چه بخرم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دم و بازدم دیروز رفتم بازار وکیل و حوالی‌اش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمت‌ها خیلی بالا بود و تنا
﷽ 🔻دم و بازدم 🔸حال میدان خوب‌ است؛ هوایش مثل دمِ صبح یک دامنه سرسبزست در نزدیکی قله‌ای بلند. حضرت ماه از آن بالا مراقب‌ است و آدم‌ها و چشمه‌ها این پایین در جوش و خروش‌اند. چهره‌های جدید در کنار قدیمی‌های میدان برای خودشان جا باز کرده‌اند و بساط فروش روسری و گلدان و خوراکی باز شده. جوانی امشب پلاکارد دستش بود و آهسته از مقابل چشم‌ها می‌گذشت تا مطمئن شود همه خطش را خوانده‌اند. توصیه کرده بود به خواندن معنی سوره منافقون. همین پلاکاردنویسی خودش تبدیل شده به یک تریبون. کلی مشتری دارد و عکاس‌ها مدام در حال شکارشان‌اند. 🔸میدان زنده‌ است؛ دم و بازدمش به همین رفت و آمد آدم‌هایش‌ست. یکی از بلندگو به دست‌ها می‌گفت سه‌شنبه و چهارشنبه‌ها اوج حضور مردم‌ست و پنجشنبه و جمعه‌ها کمترند. البته بعد خودش ادامه داد که این کم و زیاد شدن‌ها مهم نیست. همین‌که پرچم بعد از نود شب هنور بالاست یعنی مبعوث‌شده‌ها به درستی در حال ابلاغ پیام‌‌شان‌اند و پا پس نکشیده‌اند. دختر کناری‌ام می‌گفت که بیشتر از قبل درس می‌خواند تا مادرش اجازه دهد شب‌ها بیاید تجمع. می‌گفت تنها چیزی که آزارش می‌دهد همین بلاتکلیفی پایان جنگ است و دلشوره‌ای که برای جان امام خامنه‌ای جوان دارد. 🔸دیروز رفتم بازار وکیل و حوالی‌اش. دنبال هدیه بودم برای غدیر. قیمت‌ها خیلی بالا بود و تناسبی با جنسش نداشت. دست خالی با سری سنگین برگشتم خانه تا باز بیشتر فکر کنم که چه بخرم. اما سنگینی سرم ربطی به قیمت‌ها نداشت. می‌دانم برای غدیر هر چه خرج کنیم در حال پس‌انداز هستیم. حال بدم از حجم زیاد عریانی و بی‌حجابی زن‌های بازار بود. هر چه فکر می‌کردم، این میزان نمایش و آرایش تن و مو طبیعی نبود. 🔸همین که نشستم توی اتوبوس تبدیل شدم به سیبل سوال‌هایم. قبل جنگ عده‌ای اصرار داشتند که این بی‌حجابی را به مخالفت با نظام و دین گره بزنند. شاید درصدی هم چنین باشند اما بعد از جنگ نقض این فرضیه مطرح شد. زن‌هایی جان‌فدا شدند و به میدان آمدند که اصرار داشتند با همین بی‌حجابی‌شان مدافع نظام و انقلاب‌اند. 🔸از خودم پرسیدم پس این اسب افسار گسیخته بی‌حجابی دنبال چیست؟ زنی که همسر و فرزند دارد اما باز اصرار به برهنگی می‌کند منشاش کجاست؟ نکند باید برویم سراغ مردها! مثلا بپرسیم شما مگر چگونه با دختران و همسرانتان رفتار می‌کنید که غنی از توجه‌شان نکرده‌اید. یا نه مثلا برویم یقه فلان سازمان را در مملکت بگیریم که مگر شما هویت زن ایرانی را چگونه آموزش داده‌اید. یا شاید باید رفت سراغ فلان نهاد دینی و فرهنگی یا اصلا همه را بگذاریم کنار و خودمان را مواخذه کنیم! 🔸اگر صدای بلند ترمز راننده نبود جا می‌ماندم. کاش مساله بی‌حجابی هم همین بود. یک راننده داشت و یک ترمز محکم. ✍روزنگار به روایت 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780477097590217317 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهفتم.pdf
حجم: 2.3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هشتادوهفتم ۱۳/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
مزه‌ی غدیر من عاشق آن آب‌نبات‌های ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر می‌خرید. صبحِ عید، دم درِ خانه‌شان میز و صندلی می‌زد تا بسته‌ها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آب‌لیمو و اگر هوا به خنکی می‌رفت، در سایه‌ی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشی‌کاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلات به راه بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مزه‌ی غدیر من عاشق آن آب‌نبات‌های ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر می‌خرید. صبحِ عید، دم درِ
﷽ 🔻مزه‌ی غدیرِ من 🔸امسال غدیرمان با پاکت‌های هدیه توی گروه‌های بله شیرین شده‌است؛ اما صد سال هم که بگذرد، غدیر برای من هنوز مزه‌ی خانه‌ی پدربزرگم را می‌دهد. 🔸درست همان‌وقت‌ها که پدربزرگم همه‌مان را صف می‌کردند و یکی‌یکی، کوچک و بزرگِ ما را می‌بوسیدند و تختِ سینه‌شان می‌فشردند و توی گوشمان می‌خواندند: «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمومنین...» بعد دوتا می‌زدند پشت کمرمان و می‌گفتند: «و الأئمة»؛ و بعدتر دوباره همین کار را توی گوش آن طرفی‌مان تکرار می‌کردند. 🔸در خانه‌ی پدربزرگم غدیر که می‌شد، شور و ولوله‌ای برپا بود. از فردای عید قربان، بعد از فال‌فال کردن بسته‌های گوشت، نوبت می‌رسید به بسته‌بندی آجیل‌هایی که قرار بود مشکل‌گشا‌ها باشند. من عاشق آن آب‌نبات‌های ریز شیری بودم که پدربزرگم فقط برای غدیر می‌خریدند. صبحِ عید، دم درِ خانه‌شان میز و صندلی می‌زدند تا بسته‌ها را بین رهگذران پخش کنیم. عصر هم اگر هوا گرم بود شربت آب‌لیمو و اگر هوا به خنکی می‌رفت، در سایه‌ی درخت بزرگ مو و دقیقاً پایین کاشی‌کاریِ «یدالله فوق ایدیهم»، بساط چای و شکلاتشان به راه بود. 🔸درست یادم هست شبش وقتی چراغانی را روشن می‌کردند، کاشی‌ها چطور توی نور می‌درخشیدند. آخر آن‌ها را استادِ هنرمندِ مومنِ کاشیکاری، در ضلعِ شرق میدان نقش‌جهان، سفارشی ساخته بود؛ و پدربزرگم همیشه تعریف می‌کردند که چطور خودشان کوبیده‌اند و تا اصفهان رفته‌اند که تحویلش بگیرند. شاید برای همین بود که «یداللهِ» روی کاشی یک‌جور عجیبی برق می‌زد و شب‌های غدیر، درخشان‌تر از همیشه می‌شد. 🔸حالا چند سالی هست که پدربزرگم فوت شده‌اند و آن خانه هم خراب شده، اما همین الان که دارم پاکت هدیه‌ای که در توضیحش نوشته‌ شده «از طرف رهبر شهیدم» را باز می‌کنم، می‌بینم «یدالله» دیگر برایم معنای عمیق‌تری دارد؛ آخر امسال، دستِ خدا عیان شد... ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/persianideass 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780569082205869702 ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوهشتم.pdf
حجم: 2.3M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هشتادوهشتم ۱۴/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادونهم.pdf
حجم: 2.2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هشتادونهم ۱۵/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
کاش تو زنده باشی توی لحظات آخر بچه ها شروع می‌کنن با هم روضه حضرت زهرا می‌خونن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت می‌رسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا می‌کنن، علیرضا رو که تو اون‌ وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کاش تو زنده باشی توی لحظات آخر بچه ها شروع می‌کنن با هم روضه حضرت زهرا می‌خونن. علیرضا روی صندلی ک
﷽ 🔻کاش تو زنده باشی 🔸به گل قالی زل زده ام. هرچه بیشتر از کم لطفی و بی مهری ها می‌گوید، بیشتر توی صندلی جمع می‌شوم. سعی می‌کنم خیلی توی چشمانش نگاه نکنم. گاهی هم که اتفاقی چشم تو چشم می‌شویم، هربار ترکیب گلایه و بغض و صلابت وجودش، غرقم می‌کند. با صدای گریهٔ نوزاد یکی از خانم ها به خودم می‌آیم. گوش هایم باز به کار می‌افتند. 🔸_طبق وصیت خودش قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران خاک شد. حالا من موندم و دلِ تنگ و مزاری که نیست تا کنارش بشینم و یه دل سیر باهاش حرف بزنم. چانه اش می‌لرزد و بلافاصله حلقهٔ سرخ اشک توی چشمانش می‌چرخد. از آن بغض هایی که تا توی صورت طرف نگاه می‌کنی، حتما بغضت می‌گیرد. یکی دو کلمه از خصوصیات پسرش می‌گوید و باز دلش طاقت نمی‌آورد و از خون فرزندش می‌گوید که روی زمین ریخت اما احترام نشد. 🔸_پسرم فرمانده هوافضای پدافندی سپاه تهران بود. با ۲۰ سال سابقه خدمت. بعد از مدتها تلاش و کار توی بندرعباس و بعدشم کاشان آخر سر توی تهران مشغول خدمت شد. توی مجموعه‌ ی پدافندی که مشغول خدمت بودن، ۴۲ نفر بودن که همه ی ۴۲ نفر اون روز با هم شهید میشن. 🔸برای شنیدن ادامه ماجرا، جانِ نگاه کردن توی چشمانش را ندارم. این‌بار به گل میز مقابلم خیره می‌شوم. _توی تونل و زیر زمین کار می‌کردن. اون روز هم توی تونل بودن که موشک اصابت میکنه به قسمتی از راه خروجی تونل. از همه طرف راه‌ها به روشون بسته میشه. 🔸بخار چای روی گل میز روبرویی، دست مرا می‌گیرد و می‌اندازدم درست وسط تونل. آن وقتی که حرارت و آتش و خاک، فضای تونل را احاطه کرده بود. _ بلافاصله شروع می‌کنن به بی سیم زدن و کمک خواستن. مدام در ارتباط بودن و صحبت می‌کردن. اما شرایط کمک رسانی فراهم نشده. مدت زمان زیادی رو توی اون‌ وضعیت بودن و دووم آوردن. توی لحظات آخر بچه ها شروع می‌کنن با هم روضه حضرت زهرا می‌خونن. بچه های کمکی هم از پشت بی سیم صدا رو می‌شنیدن و اشک می‌ریختن. 🔸نفس بغض آلودش را به سختی بیرون می‌دهد. یک آهِ عجیب پشت هر نفسی است که از سینه اش بیرون می‌دهد. یک جوری نفس می‌کشد که آدم حس می‌کند انگار واقعا یک وزنه سنگین روی قلبش گذاشته اند و هر آن نفسش می‌رود. 🔸_همه ی اون ۴۲ نفر از شدت کمبود اکسیژن دچار خفگی می‌شن و به شهادت می‌رسن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت می‌رسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا می‌کنن، علیرضا رو که تو اون‌ وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی! ✍️روزنگار ؛ روایت از دیدار با خانواده سردار بخش اول 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780669281265485173 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌آخرین بدرقه همیشه سخت است و سنگین. و «تشییع» همان آخرین بدرقه‌ای است که ما را با خودمان و با عزیزمان مواجه می‌کند؛ از زاویه‌ای جدید. مواجهه‌ای که پر از کشف است و شاید حسرت. نوشتن از تشییع هم جان‌کاه اما لازم است. بازگشت انسان به سرآغاز، و روبرو شدن ما با این بازگشت، شاید همان حلقه گم‌شده زندگی‌مان باشد که وقت‌های دلتنگی، به‌یادآوردنش را لازم داریم. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «تشییع» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۸ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ 🆔@fars_asre_revayat 🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
روادار-شماره نودم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره نودم ۱۶/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar