روادار-شماره هشتادوهشتم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوهشتم
۱۴/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادونهم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادونهم
۱۵/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کاش تو زنده باشی توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. علیرضا روی صندلی ک
﷽
🔻کاش تو زنده باشی
🔸به گل قالی زل زده ام. هرچه بیشتر از کم لطفی و بی مهری ها میگوید، بیشتر توی صندلی جمع میشوم. سعی میکنم خیلی توی چشمانش نگاه نکنم. گاهی هم که اتفاقی چشم تو چشم میشویم، هربار ترکیب گلایه و بغض و صلابت وجودش، غرقم میکند.
با صدای گریهٔ نوزاد یکی از خانم ها به خودم میآیم. گوش هایم باز به کار میافتند.
🔸_طبق وصیت خودش قطعه ۴۲ بهشت زهرای تهران خاک شد. حالا من موندم و دلِ تنگ و مزاری که نیست تا کنارش بشینم و یه دل سیر باهاش حرف بزنم.
چانه اش میلرزد و بلافاصله حلقهٔ سرخ اشک توی چشمانش میچرخد. از آن بغض هایی که تا توی صورت طرف نگاه میکنی، حتما بغضت میگیرد. یکی دو کلمه از خصوصیات پسرش میگوید و باز دلش طاقت نمیآورد و از خون فرزندش میگوید که روی زمین ریخت اما احترام نشد.
🔸_پسرم فرمانده هوافضای پدافندی سپاه تهران بود. با ۲۰ سال سابقه خدمت. بعد از مدتها تلاش و کار توی بندرعباس و بعدشم کاشان آخر سر توی تهران مشغول خدمت شد. توی مجموعه ی پدافندی که مشغول خدمت بودن، ۴۲ نفر بودن که همه ی ۴۲ نفر اون روز با هم شهید میشن.
🔸برای شنیدن ادامه ماجرا، جانِ نگاه کردن توی چشمانش را ندارم. اینبار به گل میز مقابلم خیره میشوم.
_توی تونل و زیر زمین کار میکردن. اون روز هم توی تونل بودن که موشک اصابت میکنه به قسمتی از راه خروجی تونل. از همه طرف راهها به روشون بسته میشه.
🔸بخار چای روی گل میز روبرویی، دست مرا میگیرد و میاندازدم درست وسط تونل. آن وقتی که حرارت و آتش و خاک، فضای تونل را احاطه کرده بود.
_ بلافاصله شروع میکنن به بی سیم زدن و کمک خواستن. مدام در ارتباط بودن و صحبت میکردن. اما شرایط کمک رسانی فراهم نشده. مدت زمان زیادی رو توی اون وضعیت بودن و دووم آوردن. توی لحظات آخر بچه ها شروع میکنن با هم روضه حضرت زهرا میخونن. بچه های کمکی هم از پشت بی سیم صدا رو میشنیدن و اشک میریختن.
🔸نفس بغض آلودش را به سختی بیرون میدهد. یک آهِ عجیب پشت هر نفسی است که از سینه اش بیرون میدهد. یک جوری نفس میکشد که آدم حس میکند انگار واقعا یک وزنه سنگین روی قلبش گذاشته اند و هر آن نفسش میرود.
🔸_همه ی اون ۴۲ نفر از شدت کمبود اکسیژن دچار خفگی میشن و به شهادت میرسن. علیرضا روی صندلی کارش به حالت نشسته به شهادت میرسه، طوری که وقتی بعد ۲۴ ساعت پیکرهارو پیدا میکنن، علیرضا رو که تو اون وضعیت میبینن میگن حاجی کاش تو زنده باشی!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از دیدار با خانواده سردار #شهید #علیرضا_رفائی
بخش اول
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780669281265485173
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌آخرین بدرقه همیشه سخت است و سنگین. و «تشییع» همان آخرین بدرقهای است که ما را با خودمان و با عزیزمان مواجه میکند؛ از زاویهای جدید. مواجههای که پر از کشف است و شاید حسرت.
نوشتن از تشییع هم جانکاه اما لازم است. بازگشت انسان به سرآغاز، و روبرو شدن ما با این بازگشت، شاید همان حلقه گمشده زندگیمان باشد که وقتهای دلتنگی، بهیادآوردنش را لازم داریم.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «تشییع»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
🆔@fars_asre_revayat
🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
روادار-شماره نودم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره نودم
۱۶/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دلم تنگ میشود _میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خوا
﷽
🔻 دلم تنگ میشود
🔸_میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس میکنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.
همه ساکت میشوند. سرم را پایین میاندازم تا اشکهایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمیکشد.
🔸_یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از کجاست.
🔸نخهای سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست میدهد داخل و روسری اش را جلوتر میکشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو میآورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار میکند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه میکنم. خیلی به دلم مینشیند.
🔸_کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون.
درست شبیه همان روز، میزند زیر گریه و نگاهش را میدوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرف های آن روزش را تکرار میکند:
_گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من میخواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟
🔸حرف هایش که تمام میشود، نگاهش را میچرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان میکند.
_دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر میشد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت.
🔸کمی روی صندلی جا به جا میشوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا میشنوم، خودم را گم میکنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از دیدار با خانواده سردار #شهید #علیرضا_رفائی
بخش دوم
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780753236112698803
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خیابان و قوماندان خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلیاند! همه بچه های
﷽
🔻خیابان و قوماندان
🔸مرد بلوز مشکی، یک وجب بسته را گرفت جلوی خانم سیفی و گفت:«گفتم مدیونتون نشم!آخه شما اینارو...»
🔸توی تاریکی خیابان چشم چشم را نمی دید چه برسد به اینکه خانم سیفی سرنشین های آن پراید قراضه را دیده باشد. او فقط پسرک را دیده بود وقتی تا کمر از شیشه پراید قراضه آمده بود بیرون و پرچم توی دستش را عین بقیه بچه ها تکان داده بود.
حالا دستش توی دست مرد بلوز مشکی بود و لابد آمده بود که نشانی خانم سیفی را بدهد.
🔸خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی اند! همه بچه های همه سرزمینهای دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد!
🔸هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت! بسته شکلات را گرفت جلو خانم سیفی و گفت: «شما این بسته هارو برای بچه های ایرانی درست کردین! ما افغانستانی هستیم. شما که انداختیدش توی ماشین من، گفتم حتما نمی دونید اومدم پَسِش بدم که زیر دِینِتون نمونم!»
🔸خانم سیفی تکان خورده بود....
دلش یکجوری شده بود.
مرد گفته بود: «درسته ما مهاجریم اما به این خاک مدیونیم. ما هم بخاطر عشق به ایران و رهبر شبا میایم خیابون.»
🔸خیابان، خانم سیفی ، بسته شکلات توی دست مرد، بلوز مشکیش، حتی دست نوشته و پیکسل بچه گانه تویش، گریه کرده بودند.
قوماندانِ شهر نبود اما عین نخِ تسبیح همه را رسانده بود به هم. آدم ها از روی خط خطی های نقشه زمین رد شده بودند.
بعثت رسیده بود به نبض خیابان!
به محل تلاقی آدمها...
✅دَری زبانانِ افغانستان از کلمه «قوماندان» بجای «فرمانده» استفاده می کنند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780931314947258144
🌐https://ble.ir/tayebefarid
~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من دیگر مادر حسین نبودم جوان رعنای خانم و آقای جمالآبادی را جای پسر نداشتهام دیدم؛ وقتی همان اول
﷽
🔻من دیگر مادر حسین نبودم
🔸ما خدایگان تناقضاتِ باورناپذیرِ جهانیم! این را وقتی فهمیدم که علیآقا گفت آن روز توی کوچه سر برادرش را گذاشته روی زانویش، برایش اشهد خوانده و تمامشدنش را تماشا کرده.
بعد گفت _«خو خیلی بَرَم سخت بید. ولی خوشحال بیدم حسین به آرزوش رسید»_.
سوگِ لحظهٔ بیبرادری و همزمانیاش با شادیِ رضایت، توی هیچکدام از جنگهای جهان پیدا نمیشود. مگر اینکه صاحبسوگ، به قاعدهٔ هزاروچهارصدسال داغ حسین (ع) و «جز زیبایی ندیدمِ» زینب (س) را پشت سر خودش داشته باشد؛ که خانوادهٔ جمالآبادی داشتند.
🔸جوان رعنای خانم و آقای جمالآبادی را جای پسر نداشتهام دیدم؛ وقتی همان اول برنامه برادرش گفت متولد ۸۵ بوده و من سه بار توی دلم گفتم «یعنی یه سال بعد از ازدواج من؛ پس حسین میتونست پسرم باشه».
من از همان لحظه حسین را مادرانه تماشا کردم و مادرانه شنیدم. آنقدر که عصر پنج فروردین، بعد از اینکه جنگنده، بمبکهای کنسروی را میریزد وسط روستا، با مادرش هی از درِ خانه رفتم توی کوچهٔ حسنآقا اینها و هی برگشم؛ بلکه یکی پیدا شود بهم بگوید حسینم کجاست و این دلآشوبْ وسط جانم چه میکند. بعد هم یکی از فامیلها آمد خانه. نشست روبرویم. چایبابونه داد دستم و گفت حسین شهید شده. خوش به سعادتت.
🔸از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمیتوانستم بعد از شنیدن خبر بگویم
_«فدای امام حسین. بچه مو خاک پای رهبر هم نبید»_.
از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمیفهمیدم یک مادر چطور میتواند به پسرهایش از نوجوانی بگوید شماها باید بیستسالگی شهید بشوید؛ آخر سر هم تهتغاریاش اطاعت امر کند و دو ماه قبل از تولد بیستسالگی شهید بشود.
🔸برادر شهید حرفهایش را زد و رفت. مادر شهید حرفهایش را زد و رفت. من هم به رسم هر جلسه گریه نکردم، نفس کم آوردم، نتوانستم برای ادامه برنامه بمانم و رفتم توی لابی. نشستم چای خوردم، به آدمهای پررنگِ بیخیال نگاه کردم و دلم خواست پدر حسینآقا هم حرف میزد برایمان.
🔸دوست داشتم بفهمم وقتی داشته تکههای بدن امیرحسین و ایلیا شرفی را از جلوی کارگاه دایی جمع میکرده و علیآقا زنگ میزند که حسین هم شهید شده، تا برسد بالای پیکر پسرش، به چه چیزهایی فکر کرده. یا روشنم کند چرا چندساعت بعد از شهادت جوانش، میرود سر پـُست ایستبازرسی.
بعد یکیدونفر از فامیل بروند پیاش که حالا چه وقت پستدادن است و زورکـِش ببرندش خانه.
🔸چای را خوردم، آدمهای پررنگِ بیخیال رفتند توی سالنهای سینما جاگرفتند، ابوریحان آمد دنبالم و به این فکر کردم رزق من از سووشون این هفته، توی دستهای حسین جمالآبادی نبود؛ توی صدای مادرش بود و مردانگی پدرش.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781100679515142864
🌐https://ble.ir/baahaarnaran
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar