eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
323 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 📌آخرین بدرقه همیشه سخت است و سنگین. و «تشییع» همان آخرین بدرقه‌ای است که ما را با خودمان و با عزیزمان مواجه می‌کند؛ از زاویه‌ای جدید. مواجهه‌ای که پر از کشف است و شاید حسرت. نوشتن از تشییع هم جان‌کاه اما لازم است. بازگشت انسان به سرآغاز، و روبرو شدن ما با این بازگشت، شاید همان حلقه گم‌شده زندگی‌مان باشد که وقت‌های دلتنگی، به‌یادآوردنش را لازم داریم. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «تشییع» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۸ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ 🆔@fars_asre_revayat 🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
روادار-شماره نودم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره نودم ۱۶/خرداد/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
دلم تنگ می‌شود _میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس می‌کنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دلم تنگ می‌شود _میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس می‌کنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خوا
﷽ 🔻 دلم تنگ می‌شود 🔸_میفهمم که هنوز هست. حضورشو حس می‌کنم. ولی خب چیکار کنم؟ بازم دلم آروم نیست. شبا خواب درست و حسابی ندارم. دلم براش تنگ میشه. همه ساکت می‌شوند. سرم را پایین می‌اندازم تا اشک‌هایش را نبینم. سکوتش خیلی طول نمی‌کشد. 🔸_یه بار که بار و بندیل سفر بستیم و راهی تهران شدیم که بریم سر مزار علیرضا، توی جاده بَرّ و بیابون، ماشین پسرم خراب شد. به هرجا و هر کسی که فکر کنید زنگ زدیم. آدمای مختلف اومدن و رفتن و نفهمیدن عیب و ایراد این ماشین از‌ کجاست. 🔸نخ‌های سفید موهایش که کمی پیدا شده را با دست می‌دهد داخل و روسری اش را جلوتر می‌کشد. بعد هم چادرش را تا روی پیشانی جلو می‌آورد. حسابش از دستم در رفته که با وجود زنانه بودن مجلس، برای چندمین بار است که این کار را تکرار می‌کند. هربار با دقت به حرکت دست هایش نگاه می‌کنم. خیلی به دلم می‌نشیند. 🔸_کلافه شده بودم. حالم بد بود، بدتر شد. مدت زیادی رو تو همون شرایط گذروندیم. صبرم تموم شد. مستأصل و درمونده شده بودم. زدم زیر گریه. دستامو گرفتم سمت آسمون. درست شبیه همان روز، می‌زند زیر گریه و نگاهش را می‌دوزد به سقف سفید خانه اش. انگار که دوباره خودش را آنجا دیده باشد، از اعماق وجود حرف های آن روزش را تکرار می‌کند: _گفتم علیرضا مامان! به خدا دیگه طاقتم تموم شده. وسط این بر و بیابون موندیم. من می‌خواستم زودتر بیام و به تو برسم. حالا چرا اینجوری شد؟ تو بگو چیکار کنم؟ پس کجا برم که بتونم تورو ببینم و باهات حرف بزنم؟ 🔸حرف هایش که تمام می‌شود، نگاهش را می‌چرخاند میان چشمان خیس ما. یک طور خاصی نگاهمان می‌کند. _دو دقیقه نشد یه پارس سفید دیدم داره از دور میاد. هرچی نزدیکتر میومد سرعتش کمتر می‌شد. وقتی رسید بهمون درست جلوی ماشین ترمز کرد. یه پسر جوون بود. پیاده شد. خدا شاهده در حد اینکه یه دستی به ماشین زد. در عرض چند ثانیه این ماشین درست شد. دیگه تا لحظه ای که برگشتیم شیراز و جلوی خونه ترمز زدیم، این ماشین آخ نگفت. 🔸کمی روی صندلی جا به جا می‌شوم. هربار که از این دست خاطرات شهدا می‌شنوم، خودم را گم می‌کنم توی قاب عکس شهید. در عمق چشمانش. انگار که بخواهم، خودم را نشانش دهم و بگویم اگر راه دارد، من را هم ببین. ✍️روزنگار ؛ روایت از دیدار با خانواده سردار بخش دوم 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780753236112698803 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خیابان و قوماندان خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی‌اند! همه بچه های همه سرزمین‌های دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد! هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خیابان و قوماندان خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی‌اند! همه بچه های
﷽ 🔻خیابان و قوماندان 🔸مرد بلوز مشکی، یک وجب بسته را گرفت جلوی خانم‌ سیفی و گفت:«گفتم مدیونتون نشم!آخه شما اینارو...» 🔸توی تاریکی خیابان چشم چشم را نمی دید چه برسد به اینکه خانم‌ سیفی سرنشین های آن پراید قراضه را دیده باشد. او فقط پسرک را دیده بود وقتی تا کمر از شیشه پراید قراضه آمده بود بیرون و پرچم توی دستش را عین بقیه بچه ها تکان داده بود. حالا دستش توی دست مرد بلوز مشکی بود و لابد آمده بود که نشانی خانم سیفی را بدهد. 🔸خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی اند! همه بچه های همه سرزمین‌های دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد! 🔸هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت! بسته شکلات را گرفت جلو خانم سیفی و گفت: «شما این بسته هارو برای بچه های ایرانی درست کردین! ما افغانستانی هستیم. شما که انداختیدش توی ماشین من، گفتم حتما نمی دونید اومدم پَسِش بدم که زیر دِینِتون نمونم!» 🔸خانم سیفی تکان خورده بود.... دلش یکجوری شده بود. مرد گفته بود: «درسته ما مهاجریم اما به این خاک مدیونیم. ما هم بخاطر عشق به ایران و رهبر شبا میایم خیابون.» 🔸خیابان، خانم سیفی ، بسته شکلات توی دست مرد، بلوز مشکیش، حتی دست نوشته‌ و‌ پیکسل بچه گانه تویش، گریه کرده بودند. قوماندانِ شهر نبود اما عین نخِ تسبیح همه را رسانده بود به هم. آدم ها از روی خط خطی های نقشه زمین رد شده بودند. بعثت رسیده بود به نبض خیابان! به محل تلاقی آدم‌ها... ✅دَری زبانانِ افغانستان از کلمه «قوماندان»‌ بجای «فرمانده» استفاده می کنند. ✍ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780931314947258144 🌐https://ble.ir/tayebefarid ~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
من دیگر مادر حسین نبودم جوان رعنای خانم و آقای جمال‌آبادی را جای پسر نداشته‌ام دیدم؛ وقتی همان اول برنامه برادرش گفت متولد ۸۵ بوده و من سه بار توی دلم گفتم «یعنی یه سال بعد از ازدواج من؛ پس حسین می‌تونست پسرم باشه»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من دیگر مادر حسین نبودم جوان رعنای خانم و آقای جمال‌آبادی را جای پسر نداشته‌ام دیدم؛ وقتی همان اول
﷽ 🔻من دیگر مادر حسین نبودم 🔸ما خدایگان تناقضاتِ باورناپذیرِ جهانیم! این را وقتی فهمیدم که علی‌آقا گفت آن روز توی کوچه سر برادرش را گذاشته روی زانویش، برایش اشهد خوانده و تمام‌شدنش را تماشا کرده. بعد گفت _«خو خیلی بَرَم سخت بید. ولی خوشحال بیدم حسین به آرزوش رسید»_. سوگِ لحظهٔ بی‌برادری و همزمانی‌اش با شادیِ رضایت، توی هیچ‌کدام از جنگ‌های جهان پیدا نمی‌شود. مگر اینکه صاحب‌سوگ، به قاعدهٔ هزاروچهارصدسال داغ حسین (ع) و «جز زیبایی ندیدمِ» زینب (س) را پشت سر خودش داشته باشد؛ که خانوادهٔ جمال‌آبادی داشتند. 🔸جوان رعنای خانم و آقای جمال‌آبادی را جای پسر نداشته‌ام دیدم؛ وقتی همان اول برنامه برادرش گفت متولد ۸۵ بوده و من سه بار توی دلم گفتم «یعنی یه سال بعد از ازدواج من؛ پس حسین می‌تونست پسرم باشه». من از همان لحظه حسین را مادرانه تماشا کردم و مادرانه شنیدم. آنقدر که عصر پنج فروردین، بعد از اینکه جنگنده، بمبک‌های کنسروی را می‌ریزد وسط روستا، با مادرش هی از درِ خانه رفتم توی کوچهٔ حسن‌آقا این‌ها و هی برگشم؛ بلکه یکی پیدا شود بهم بگوید حسینم کجاست و این دل‌آشوبْ وسط جانم چه می‌کند. بعد هم یکی از فامیل‌ها آمد خانه. نشست روبرویم. چای‌بابونه داد دستم و گفت حسین شهید شده. خوش به سعادتت. 🔸از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمی‌توانستم بعد از شنیدن خبر بگویم _«فدای امام حسین. بچه مو خاک پای رهبر هم نبید»_. از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمی‌فهمیدم یک مادر چطور می‌تواند به پسرهایش از نوجوانی بگوید شماها باید بیست‌سالگی شهید بشوید؛ آخر سر هم ته‌تغاری‌اش اطاعت امر کند و دو ماه قبل از تولد بیست‌سالگی شهید بشود. 🔸برادر شهید حرف‌هایش را زد و رفت. مادر شهید حرف‌هایش را زد و رفت. من هم به رسم هر جلسه گریه نکردم، نفس کم آوردم، نتوانستم برای ادامه برنامه بمانم و رفتم توی لابی. نشستم چای خوردم، به آدم‌های پررنگِ بی‌خیال نگاه کردم و دلم خواست پدر حسین‌آقا هم حرف می‌زد برایمان. 🔸دوست داشتم بفهمم وقتی داشته تکه‌های بدن امیرحسین و ایلیا شرفی را از جلوی کارگاه دایی جمع می‌کرده و علی‌آقا زنگ می‌زند که حسین هم شهید شده، تا برسد بالای پیکر پسرش، به چه چیزهایی فکر کرده. یا روشنم کند چرا چندساعت بعد از شهادت جوانش، می‌رود سر پـُست ایست‌بازرسی. بعد یکی‌دونفر از فامیل بروند پی‌اش که حالا چه وقت پست‌دادن است و زورکـِش ببرندش خانه. 🔸چای را خوردم، آدم‌های پررنگِ بی‌خیال رفتند توی سالن‌های سینما جاگرفتند، ابوریحان آمد دنبالم و به این فکر کردم رزق من از سووشون این هفته، توی دست‌های حسین جمال‌آبادی نبود؛ توی صدای مادرش بود و مردانگی پدرش. ‌ ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781100679515142864 🌐https://ble.ir/baahaarnaran ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
شبیه یک شهید _روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰۴. حتی کیک هم گرفته بود و گذاشته بود توی یخچال. اما این بار شهادتش رو به من هدیه کرد
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شبیه یک شهید _روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰
﷽ 🔻شبیه یک شهید 🔸به احترامش می‌ایستیم. به احترام خودش و دخترک ۴ ماهه اش. می‌گوید ۲۵ سال دارد و سهمش از زندگی با رضا، ۴ سال بوده. عکس های رضا روستا روی نمایشگرها پخش می‌شود. _روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰۴. چانه اش می‌لرزد. با همان صدای بغض آلود ادامه می‌دهد: _خیلی روی مناسبت ها حساس بود و براش مهم بود‌. بخصوص سالگرد عقدمون. روز قبلش حتی کیک هم گرفته بود و گذاشته بود توی یخچال. اما این بار شهادتش رو به من هدیه کرد. 🔸آلا توی بغلش تکان تکان می‌خورَد و قرار نمی‌گیرد. عذر خواهی می‌کند. مادربزرگ آلا جلو می‌رود و او را می‌بَرَد. _رضا خیلی دوست داشتنی بود. هرجا که می‌رفت همه جذبش می‌شدن. در عین حال از همون بچگی خیلی هم غیرتی بود. یه بار که دوستش میره خونشون، چون خواهراش اونجا بودن، جلوی چشمای دوستشو می‌گیره و همونطور چشم بسته می‌بردش تا اتاق. ازش می‌پرسن چرا چشماشو بستی؟ میگه چون نمی‌خوام خواهرامو ببینه. نیم نگاهی به مادر شهید می‌اندازم. بعد از بازروایت این خاطره، چشمانش حتما دیدنی است. تلفیقی از ذوق و دلتنگی است لابد. 🔸_خیلی دست و دلباز بود. با اینکه توی سپاه بود و حقوق آنچنانی نداشت اما اصلا خسیس نبود. نمی‌ذاشت هیچی توی دل ما بمونه. هیچ‌وقت احساس کمبود نکردم. خدا هم برکت می‌داد به مال‌مون. 🔸آقای دانشور روی صندلی جا به جا می‌شود و آرام آرام گفتگو را می‌بَرَد سمت روز شهادت _رضا درباره شهادت هم چیزی به شما می‌گفت؟ _می‌دونستم ته دلش اینو از خدا میخواد اما هیچوقت جلوی من از این جور حرفا نمی‌زد. هروقت هم بخاطر کارش نگران می‌شدم همیشه بهم می‌گفت نگران نباش هیچ خبری نیست. هیچی نمیشه. بعد از این حرف طوری گریه می‌کند که انگار صدای رضا وقتی که این حرف‌ها را می‌زده توی گوشش می‌پیچد. 🔸_اون روز برای آخرین بار اومد خونه. انگار می‌خواست از من و آلا خداحافظی کنه. همه رفتارهاش یه مدل دیگه بود. یکی دو ساعت خونه موند و بعد رفت که حاضر بشه. باورتون نمیشه بهترین لباس هاش رو پوشید. لباس های نو و تمیزش رو. دوش گرفت و اصلاح کرد. موقع رفتن هم یه بار رفت اما دوباره برگشت. 🔸خبر، همان شب به گوشش می‌رسد. "ساختمان الغدیر رو زدن." هانیه اما می‌گوید که عین خیالش نبوده و با خودش می‌گفته خب آنجا که حتما تخلیه بوده. _فردا صبح بهم میگن که مجروح شده و بیمارستانه‌. توی راه بیمارستان مدام با خودم می‌گفتم هرچقدر هم که مجروح شده باشه مهم نیست. فقط زنده باشه! بغض، دوباره صحبتش را قطع می‌کند. کمی میکروفون را پایین می‌گیرد و چندثانیه بعد فقط یک جمله اضافه می‌کند _وقتی فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد! 🔸عکس بعدی که روی نمایشگرها می‌افتد، ذوق می‌کنم. برایم با همه عکس هایی که تا آن لحظه از شهید دیده ام فرق دارد. اما هرچه به عکس دقت می‌کنم وجه تفاوتش را پیدا نمی‌کنم. عکس، مربوط به همان لحظه تولد آلا است. تخت بیمارستانی که آلا را روی آن گذاشته اند وسط است و دو پدربزرگ آلا یکی سمت راست و یکی سمت چپ تخت ایستاده اند. آلا درست میان دستان هردو پدربزرگ است. رضا اما بالای تخت ایستاده. دستانش را جلوی بدنش گرفته و مؤدبانه روی هم گذاشته‌. با یک لبخند خیلی پررنگ و عجیب، به آلا، میان دستان پدرها زل زده. 🔸 آقای دانشور عکس را نگاه می‌کند و رو به همسر رضا می‌گوید: _این عکس خیلی جالبه. وقتی بهش دقت کردم دیدم آقا رضا از یه فاصله ای داره به آلا نگاه می‌کنه. آلا توی بغل رضا نیست. انگار که داره از بالا همه چی رو می‌بینه اما از لحاظ فیزیکی اونجا نیست. جمله آقای دانشور جرقه ای می‌اندازد میان قلبم. از شنیدن جملاتش یکهو غرق می‌شوم توی عکس. چقدر با او موافقم. هرچه بیشتر توی عکس دقیق می‌شوم بیشتر می‌فهمم که رضا روستا چقدر آنجا، توی آن عکس، شبیه یک شهید شده است! ✍️روزنگار ؛ روایت از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781172637004922748 ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده». 📖‌مقرری این هفته: باب اول؛ حکایت‌های ۳۷، ۳۸ و ۳۹ 🗓️زمان: دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
سیاهی‌لشکرهای نقش اصلی با حرکات دست سرود را مرحله به مرحله می‌خوانند. تا وقتی برسند به «عهد می‌بندم روزی لازمت بشم ...» مسئول موکب فریاد می‌زند: «دستای راستتونو بیارین بالا.» دستم را بالا می‌برم. عجیب همه‌ی این شب‌ها منتظر همین لحظه‌ام.