روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خیابان و قوماندان خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلیاند! همه بچه های
﷽
🔻خیابان و قوماندان
🔸مرد بلوز مشکی، یک وجب بسته را گرفت جلوی خانم سیفی و گفت:«گفتم مدیونتون نشم!آخه شما اینارو...»
🔸توی تاریکی خیابان چشم چشم را نمی دید چه برسد به اینکه خانم سیفی سرنشین های آن پراید قراضه را دیده باشد. او فقط پسرک را دیده بود وقتی تا کمر از شیشه پراید قراضه آمده بود بیرون و پرچم توی دستش را عین بقیه بچه ها تکان داده بود.
حالا دستش توی دست مرد بلوز مشکی بود و لابد آمده بود که نشانی خانم سیفی را بدهد.
🔸خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی اند! همه بچه های همه سرزمینهای دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد!
🔸هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت! بسته شکلات را گرفت جلو خانم سیفی و گفت: «شما این بسته هارو برای بچه های ایرانی درست کردین! ما افغانستانی هستیم. شما که انداختیدش توی ماشین من، گفتم حتما نمی دونید اومدم پَسِش بدم که زیر دِینِتون نمونم!»
🔸خانم سیفی تکان خورده بود....
دلش یکجوری شده بود.
مرد گفته بود: «درسته ما مهاجریم اما به این خاک مدیونیم. ما هم بخاطر عشق به ایران و رهبر شبا میایم خیابون.»
🔸خیابان، خانم سیفی ، بسته شکلات توی دست مرد، بلوز مشکیش، حتی دست نوشته و پیکسل بچه گانه تویش، گریه کرده بودند.
قوماندانِ شهر نبود اما عین نخِ تسبیح همه را رسانده بود به هم. آدم ها از روی خط خطی های نقشه زمین رد شده بودند.
بعثت رسیده بود به نبض خیابان!
به محل تلاقی آدمها...
✅دَری زبانانِ افغانستان از کلمه «قوماندان» بجای «فرمانده» استفاده می کنند.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780931314947258144
🌐https://ble.ir/tayebefarid
~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من دیگر مادر حسین نبودم جوان رعنای خانم و آقای جمالآبادی را جای پسر نداشتهام دیدم؛ وقتی همان اول
﷽
🔻من دیگر مادر حسین نبودم
🔸ما خدایگان تناقضاتِ باورناپذیرِ جهانیم! این را وقتی فهمیدم که علیآقا گفت آن روز توی کوچه سر برادرش را گذاشته روی زانویش، برایش اشهد خوانده و تمامشدنش را تماشا کرده.
بعد گفت _«خو خیلی بَرَم سخت بید. ولی خوشحال بیدم حسین به آرزوش رسید»_.
سوگِ لحظهٔ بیبرادری و همزمانیاش با شادیِ رضایت، توی هیچکدام از جنگهای جهان پیدا نمیشود. مگر اینکه صاحبسوگ، به قاعدهٔ هزاروچهارصدسال داغ حسین (ع) و «جز زیبایی ندیدمِ» زینب (س) را پشت سر خودش داشته باشد؛ که خانوادهٔ جمالآبادی داشتند.
🔸جوان رعنای خانم و آقای جمالآبادی را جای پسر نداشتهام دیدم؛ وقتی همان اول برنامه برادرش گفت متولد ۸۵ بوده و من سه بار توی دلم گفتم «یعنی یه سال بعد از ازدواج من؛ پس حسین میتونست پسرم باشه».
من از همان لحظه حسین را مادرانه تماشا کردم و مادرانه شنیدم. آنقدر که عصر پنج فروردین، بعد از اینکه جنگنده، بمبکهای کنسروی را میریزد وسط روستا، با مادرش هی از درِ خانه رفتم توی کوچهٔ حسنآقا اینها و هی برگشم؛ بلکه یکی پیدا شود بهم بگوید حسینم کجاست و این دلآشوبْ وسط جانم چه میکند. بعد هم یکی از فامیلها آمد خانه. نشست روبرویم. چایبابونه داد دستم و گفت حسین شهید شده. خوش به سعادتت.
🔸از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمیتوانستم بعد از شنیدن خبر بگویم
_«فدای امام حسین. بچه مو خاک پای رهبر هم نبید»_.
از اینجا به بعد من دیگر مادر حسین نبودم؛ چون نمیفهمیدم یک مادر چطور میتواند به پسرهایش از نوجوانی بگوید شماها باید بیستسالگی شهید بشوید؛ آخر سر هم تهتغاریاش اطاعت امر کند و دو ماه قبل از تولد بیستسالگی شهید بشود.
🔸برادر شهید حرفهایش را زد و رفت. مادر شهید حرفهایش را زد و رفت. من هم به رسم هر جلسه گریه نکردم، نفس کم آوردم، نتوانستم برای ادامه برنامه بمانم و رفتم توی لابی. نشستم چای خوردم، به آدمهای پررنگِ بیخیال نگاه کردم و دلم خواست پدر حسینآقا هم حرف میزد برایمان.
🔸دوست داشتم بفهمم وقتی داشته تکههای بدن امیرحسین و ایلیا شرفی را از جلوی کارگاه دایی جمع میکرده و علیآقا زنگ میزند که حسین هم شهید شده، تا برسد بالای پیکر پسرش، به چه چیزهایی فکر کرده. یا روشنم کند چرا چندساعت بعد از شهادت جوانش، میرود سر پـُست ایستبازرسی.
بعد یکیدونفر از فامیل بروند پیاش که حالا چه وقت پستدادن است و زورکـِش ببرندش خانه.
🔸چای را خوردم، آدمهای پررنگِ بیخیال رفتند توی سالنهای سینما جاگرفتند، ابوریحان آمد دنبالم و به این فکر کردم رزق من از سووشون این هفته، توی دستهای حسین جمالآبادی نبود؛ توی صدای مادرش بود و مردانگی پدرش.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781100679515142864
🌐https://ble.ir/baahaarnaran
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شبیه یک شهید _روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰
﷽
🔻شبیه یک شهید
🔸به احترامش میایستیم. به احترام خودش و دخترک ۴ ماهه اش.
میگوید ۲۵ سال دارد و سهمش از زندگی با رضا، ۴ سال بوده.
عکس های رضا روستا روی نمایشگرها پخش میشود.
_روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰۴.
چانه اش میلرزد. با همان صدای بغض آلود ادامه میدهد:
_خیلی روی مناسبت ها حساس بود و براش مهم بود. بخصوص سالگرد عقدمون. روز قبلش حتی کیک هم گرفته بود و گذاشته بود توی یخچال. اما این بار شهادتش رو به من هدیه کرد.
🔸آلا توی بغلش تکان تکان میخورَد و قرار نمیگیرد. عذر خواهی میکند. مادربزرگ آلا جلو میرود و او را میبَرَد.
_رضا خیلی دوست داشتنی بود. هرجا که میرفت همه جذبش میشدن. در عین حال از همون بچگی خیلی هم غیرتی بود. یه بار که دوستش میره خونشون، چون خواهراش اونجا بودن، جلوی چشمای دوستشو میگیره و همونطور چشم بسته میبردش تا اتاق. ازش میپرسن چرا چشماشو بستی؟ میگه چون نمیخوام خواهرامو ببینه.
نیم نگاهی به مادر شهید میاندازم. بعد از بازروایت این خاطره، چشمانش حتما دیدنی است. تلفیقی از ذوق و دلتنگی است لابد.
🔸_خیلی دست و دلباز بود. با اینکه توی سپاه بود و حقوق آنچنانی نداشت اما اصلا خسیس نبود. نمیذاشت هیچی توی دل ما بمونه. هیچوقت احساس کمبود نکردم. خدا هم برکت میداد به مالمون.
🔸آقای دانشور روی صندلی جا به جا میشود و آرام آرام گفتگو را میبَرَد سمت روز شهادت
_رضا درباره شهادت هم چیزی به شما میگفت؟
_میدونستم ته دلش اینو از خدا میخواد اما هیچوقت جلوی من از این جور حرفا نمیزد. هروقت هم بخاطر کارش نگران میشدم همیشه بهم میگفت نگران نباش هیچ خبری نیست. هیچی نمیشه.
بعد از این حرف طوری گریه میکند که انگار صدای رضا وقتی که این حرفها را میزده توی گوشش میپیچد.
🔸_اون روز برای آخرین بار اومد خونه. انگار میخواست از من و آلا خداحافظی کنه. همه رفتارهاش یه مدل دیگه بود. یکی دو ساعت خونه موند و بعد رفت که حاضر بشه. باورتون نمیشه بهترین لباس هاش رو پوشید. لباس های نو و تمیزش رو. دوش گرفت و اصلاح کرد. موقع رفتن هم یه بار رفت اما دوباره برگشت.
🔸خبر، همان شب به گوشش میرسد. "ساختمان الغدیر رو زدن." هانیه اما میگوید که عین خیالش نبوده و با خودش میگفته خب آنجا که حتما تخلیه بوده.
_فردا صبح بهم میگن که مجروح شده و بیمارستانه. توی راه بیمارستان مدام با خودم میگفتم هرچقدر هم که مجروح شده باشه مهم نیست. فقط زنده باشه!
بغض، دوباره صحبتش را قطع میکند. کمی میکروفون را پایین میگیرد و چندثانیه بعد فقط یک جمله اضافه میکند
_وقتی فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد!
🔸عکس بعدی که روی نمایشگرها میافتد، ذوق میکنم. برایم با همه عکس هایی که تا آن لحظه از شهید دیده ام فرق دارد. اما هرچه به عکس دقت میکنم وجه تفاوتش را پیدا نمیکنم. عکس، مربوط به همان لحظه تولد آلا است. تخت بیمارستانی که آلا را روی آن گذاشته اند وسط است و دو پدربزرگ آلا یکی سمت راست و یکی سمت چپ تخت ایستاده اند. آلا درست میان دستان هردو پدربزرگ است. رضا اما بالای تخت ایستاده. دستانش را جلوی بدنش گرفته و مؤدبانه روی هم گذاشته. با یک لبخند خیلی پررنگ و عجیب، به آلا، میان دستان پدرها زل زده.
🔸 آقای دانشور عکس را نگاه میکند و رو به همسر رضا میگوید:
_این عکس خیلی جالبه. وقتی بهش دقت کردم دیدم آقا رضا از یه فاصله ای داره به آلا نگاه میکنه. آلا توی بغل رضا نیست. انگار که داره از بالا همه چی رو میبینه اما از لحاظ فیزیکی اونجا نیست.
جمله آقای دانشور جرقه ای میاندازد میان قلبم. از شنیدن جملاتش یکهو غرق میشوم توی عکس. چقدر با او موافقم. هرچه بیشتر توی عکس دقیق میشوم بیشتر میفهمم که رضا روستا چقدر آنجا، توی آن عکس، شبیه یک شهید شده است!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده #شهید_رضا_روستا
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781172637004922748
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۷، ۳۸ و ۳۹
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سیاهیلشکرهای نقش اصلی با حرکات دست سرود را مرحله به مرحله میخوانند. تا وقتی برسند به «عهد میبندم
﷽
🔻سیاهیلشکرهای نقش اصلی
🔸«سربازای امام زمان برن روی سِن» این را مسئول موکب الیالحبیب میگوید. درست روبهروی پارک فخرآباد. هر شب حدود ساعت ده و نیم. بچهها جیغ و فریاد زنان میدوند سمت سِن. هل میدهند تا جلوتر بایستند. بعد با حرکات دست سرود را مرحله به مرحله میخوانند. تا وقتی برسند به «عهد میبندم روزی لازمت بشم ...»
🔸مسئول موکب فریاد میزند: «دستای راستتونو بیارین بالا.» دستم را بالا میبرم. هر شب همینجا گریهام میگیرد. بغض میآید و چشمهایم خیس میشود. عجیب که همهی این شبها منتظر همین لحظهام. که دلم یکجوری شود. عاشق این یک جوری شدهام. آنجا که میخوانیم «عهد میبندم مثل سربازای گمنام خادمت بشم» فکر میکنم شاید آقا امامزمان (ع) همینجاها ایستاده باشد. شاید لبخندی هم بزند.
یعنی توی این شبها که رفتهایم و پرچم تکان دادیم و رجز خواندهایم، باورمان کرده؟ حالا اندازهی شهید گمنام که نه، اندازهی یک سرباز سربههوا شاید. قد سیاهی لشکری ناپیدا.
🔸به بقیهی مادر و پدرها نگاه میکنم. پای چشم بعضیهایشان خیس است. بچهها با حرارت صدایشان را بیرون میدهند. «غصهی سربازو نخور آقا، سربازات هزارو چهارصدیان» و با انگشت به خودشان اشاره میکنند. دخترکم را میبینم که خودش را به زور توی صف اول جاداده و دستهای کوچکش را تکان میدهد. دلم غنج میرود برایش.
🔸به دستهای آدمها نگاه میکنم. میگویم آقای غایبمان! روزی حوالی برکهی غدیر مردم با چشم دست ابوتراب را توی دست رسولالله دیدند و فراموش کردند. حالا ما قرن بیست و یکمیهای آفتاب ندیده. پیتزاخورهایِ سرتوی گوشی. غیر از روی ماه خودت، رهبر و ولیجدیدمان را هم ندیدهایم.
آقاجان شما که غریبه نیستید، ما تا همین یکسال پیش، ماه روزه که میشد بعد از افطار از حال می رفتیم. اما آقاسیدعلی که رفت. آواره شدیم. روزها شهدایمان را بدرقه کردیم و شبها خیابانگرد شدیم. آقاجان ما که از همسایهمان هم فرار میکردیم، حالا چند ماه است عاشق هم شدیم. اگر یک شب همدیگر را نبینیم دل توی دلمان نیست. پرچم از دستمان نیفتاده. بیا و این آدمهای تکنولوژیزده را بپذیر.
🔸بچهها دستها را کنار سرشان میگذارند و آخرین سلام فرمانده را میگویند. سرود تمام میشود. همه سرازیر میشوند سمت پایین سن تا سهمیهی خوراکی امشبشان را بگیرند و همانطور که توی هم میلولند در جواب «الهم عجل لولیک الفرجِ» مجری «الهی آمین» میگویند. و من یقین دارم دعایی که زبانهایی معصوم «الهی آمینش» را گفته باشند، ردخور ندارد.
✍️ #خیابان به روایت #معصومه_کلانتری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781268521261653213
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
چشمهایش زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود و ما دوباره داشتیم میزدیم. من توی تک تک سلولهای
﷽
🔻 چشمهایش
🔸 فکر کنم این روزها زیاد غصه بخورد. مطمئن نیستمها ولی حدس میزنم غم شده باشد قوت غالبش.
از کجا میگویم؟ از برق چشمهایش در آن شب. همان شبی که دو سه ساعت توی گلزار شهدای میناب گشتم و چیزی دستم را نگرفت.
🔸نه که دست انداخته باشم و چیزی توی چنگم نیامده باشد؛ نه. اصلا انگار کسی برایم ورد زبانبند خوانده باشد. نه که به این حرفها اعتقاد داشته باشم ولی بالاخره زبانم بند آمده بود.
🔸طبیعی هم نبود که ششصد هفتصد کیلومتر را از شیراز گز کنم و بروم میناب و توی گلزار شهدایی که هر شب بعد از غروب، خانوادههای شهدا حصیر و روفرشی میاندازند کنار مزار سفید میوه دلشان، تو حرفت نگیرد.
🔸عجیب بود. فقط میتوانستم بنشینم کنار خانواده بعضیها و یاسین خوانم یا یک دسته از تسبیحهایی که روی سنگ گذاشته بودند را دست بگیرم و چند تایی صلوات بفرستم.
حالا من هیچی؟ چرا خودشان چیزی تعریف نمیکردند؟ زبان من بند آمده بود از آن همه غم. آنها چه؟ فقط ازم تشکر میکردند که برای عزیزشان چیزی خواندهام.
🔸طاقت نیاوردم. زنگ زدم آقا رضا شریفی و شماره کسی را داد که باهاش ارتباط بگیرم. او هم آدرس مزار رضا را داد؛ رضا بارانی.
بابای رضا گرم گرفت. مرد هم بود بالاخره و راحتتر میشد باهاش حرف زد. اصلا یکی از چیزهایی که حرفم نمیآمد این بود که پای اکثر قبرها زن نشسته بود و نمیدانستم حرف زدن یک مرد با زن در فرهنگ مینابیها چهطور تفسیر میشود.
🔸بابای رضا خوشتعریف بود. تعارف کرد بنشینیم روی حصیرش. با چای و بیسکوییت شکری هم پذیرایی کرد.
هنوز مکالمهمان بسماللهش را نگفته بود که تلفنش زنگ خورد. از آن گوشیهای کوچک نوکیا داشت. مال ده پانزده سال پیش. شاید هم پیشتر.
سرم پایین بود و هر چند ثانیه یک بار به صورت گرد و سبزهاش دزدکی نگاه میکردم.
🔸وسط مکالمه، چشمهای بابای رضا برق زد. برق که میگویم یعنی برقها. میشد با چشمهایش تولیدی ژنراتور راه انداخت. دو سر لبهایش تا نزدیک گوشهایش کش آمده بود. اصلا یک چیزی میگویم، یک چیزی میشنویدها.
چند کلمهای که حرف زد تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است. از صبح زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود. ما هم دوباره داشتیم میزدیم.
🔸بابای رضا -با همان چهره گشاده- میگفت: "فعلا فقط داریم گوشمالیشون میدیم."
من توی تک تک سلولهای صورت آقای بارانی، خوشحالی دیدم. انگار موشکها خورده باشد توی خانه قاتل فرزندش. انگار پای لانچر بوده و دکمه شلیک موشک را خودش زده.
خیلی خوشحال بود؛ خیلی.
🔸برای همین میگویم احتمالا این روزها ناراحت باشد. جلوی چشمم نیست ولی میشود بعضی چیزها را حدس زد دیگر. بالاخره وقتی اسم توافق بیاید؛ وقتی دیگر مسئولان از انتقام چشم پوشیده باشند، وقتی رییسجمهور مردمی و پُرکار و لاطمان! به خانواده شهید ناوشکن دنا میگوید: "انتقام که فقط جنگیدن نیست! ما با ساختن کشور انتقام میگیریم." احتمال میدهم بابای رضا بارانی هم دمغ گوشهای نشسته باشد و به پسرش فکر کند که انتقامش را هنوز نگرفتهاند.
◀️ پ.ن: بابای رضا و خیلی از شهدای میناب البته اول از همه، پیگیر خونخواهی رهبر شهیدشان هستند. توی میناب و لامرد خیلی از خانوادههای شهدا را دیدم که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا، غم عزیزشان را فراموش کرده بودند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به میناب
#شهید_رضا_بارانی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781529889388191197
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar