روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شبیه یک شهید _روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰
﷽
🔻شبیه یک شهید
🔸به احترامش میایستیم. به احترام خودش و دخترک ۴ ماهه اش.
میگوید ۲۵ سال دارد و سهمش از زندگی با رضا، ۴ سال بوده.
عکس های رضا روستا روی نمایشگرها پخش میشود.
_روز عقد ما ۱۴ اسفند سال ۱۴۰۰ بود. روز تشییع پیکر رضا، سالگرد عقدمون بود. ۱۴ اسفند ۱۴۰۴.
چانه اش میلرزد. با همان صدای بغض آلود ادامه میدهد:
_خیلی روی مناسبت ها حساس بود و براش مهم بود. بخصوص سالگرد عقدمون. روز قبلش حتی کیک هم گرفته بود و گذاشته بود توی یخچال. اما این بار شهادتش رو به من هدیه کرد.
🔸آلا توی بغلش تکان تکان میخورَد و قرار نمیگیرد. عذر خواهی میکند. مادربزرگ آلا جلو میرود و او را میبَرَد.
_رضا خیلی دوست داشتنی بود. هرجا که میرفت همه جذبش میشدن. در عین حال از همون بچگی خیلی هم غیرتی بود. یه بار که دوستش میره خونشون، چون خواهراش اونجا بودن، جلوی چشمای دوستشو میگیره و همونطور چشم بسته میبردش تا اتاق. ازش میپرسن چرا چشماشو بستی؟ میگه چون نمیخوام خواهرامو ببینه.
نیم نگاهی به مادر شهید میاندازم. بعد از بازروایت این خاطره، چشمانش حتما دیدنی است. تلفیقی از ذوق و دلتنگی است لابد.
🔸_خیلی دست و دلباز بود. با اینکه توی سپاه بود و حقوق آنچنانی نداشت اما اصلا خسیس نبود. نمیذاشت هیچی توی دل ما بمونه. هیچوقت احساس کمبود نکردم. خدا هم برکت میداد به مالمون.
🔸آقای دانشور روی صندلی جا به جا میشود و آرام آرام گفتگو را میبَرَد سمت روز شهادت
_رضا درباره شهادت هم چیزی به شما میگفت؟
_میدونستم ته دلش اینو از خدا میخواد اما هیچوقت جلوی من از این جور حرفا نمیزد. هروقت هم بخاطر کارش نگران میشدم همیشه بهم میگفت نگران نباش هیچ خبری نیست. هیچی نمیشه.
بعد از این حرف طوری گریه میکند که انگار صدای رضا وقتی که این حرفها را میزده توی گوشش میپیچد.
🔸_اون روز برای آخرین بار اومد خونه. انگار میخواست از من و آلا خداحافظی کنه. همه رفتارهاش یه مدل دیگه بود. یکی دو ساعت خونه موند و بعد رفت که حاضر بشه. باورتون نمیشه بهترین لباس هاش رو پوشید. لباس های نو و تمیزش رو. دوش گرفت و اصلاح کرد. موقع رفتن هم یه بار رفت اما دوباره برگشت.
🔸خبر، همان شب به گوشش میرسد. "ساختمان الغدیر رو زدن." هانیه اما میگوید که عین خیالش نبوده و با خودش میگفته خب آنجا که حتما تخلیه بوده.
_فردا صبح بهم میگن که مجروح شده و بیمارستانه. توی راه بیمارستان مدام با خودم میگفتم هرچقدر هم که مجروح شده باشه مهم نیست. فقط زنده باشه!
بغض، دوباره صحبتش را قطع میکند. کمی میکروفون را پایین میگیرد و چندثانیه بعد فقط یک جمله اضافه میکند
_وقتی فهمیدم دنیا روی سرم خراب شد!
🔸عکس بعدی که روی نمایشگرها میافتد، ذوق میکنم. برایم با همه عکس هایی که تا آن لحظه از شهید دیده ام فرق دارد. اما هرچه به عکس دقت میکنم وجه تفاوتش را پیدا نمیکنم. عکس، مربوط به همان لحظه تولد آلا است. تخت بیمارستانی که آلا را روی آن گذاشته اند وسط است و دو پدربزرگ آلا یکی سمت راست و یکی سمت چپ تخت ایستاده اند. آلا درست میان دستان هردو پدربزرگ است. رضا اما بالای تخت ایستاده. دستانش را جلوی بدنش گرفته و مؤدبانه روی هم گذاشته. با یک لبخند خیلی پررنگ و عجیب، به آلا، میان دستان پدرها زل زده.
🔸 آقای دانشور عکس را نگاه میکند و رو به همسر رضا میگوید:
_این عکس خیلی جالبه. وقتی بهش دقت کردم دیدم آقا رضا از یه فاصله ای داره به آلا نگاه میکنه. آلا توی بغل رضا نیست. انگار که داره از بالا همه چی رو میبینه اما از لحاظ فیزیکی اونجا نیست.
جمله آقای دانشور جرقه ای میاندازد میان قلبم. از شنیدن جملاتش یکهو غرق میشوم توی عکس. چقدر با او موافقم. هرچه بیشتر توی عکس دقیق میشوم بیشتر میفهمم که رضا روستا چقدر آنجا، توی آن عکس، شبیه یک شهید شده است!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده #شهید_رضا_روستا
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781172637004922748
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۷، ۳۸ و ۳۹
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سیاهیلشکرهای نقش اصلی با حرکات دست سرود را مرحله به مرحله میخوانند. تا وقتی برسند به «عهد میبندم
﷽
🔻سیاهیلشکرهای نقش اصلی
🔸«سربازای امام زمان برن روی سِن» این را مسئول موکب الیالحبیب میگوید. درست روبهروی پارک فخرآباد. هر شب حدود ساعت ده و نیم. بچهها جیغ و فریاد زنان میدوند سمت سِن. هل میدهند تا جلوتر بایستند. بعد با حرکات دست سرود را مرحله به مرحله میخوانند. تا وقتی برسند به «عهد میبندم روزی لازمت بشم ...»
🔸مسئول موکب فریاد میزند: «دستای راستتونو بیارین بالا.» دستم را بالا میبرم. هر شب همینجا گریهام میگیرد. بغض میآید و چشمهایم خیس میشود. عجیب که همهی این شبها منتظر همین لحظهام. که دلم یکجوری شود. عاشق این یک جوری شدهام. آنجا که میخوانیم «عهد میبندم مثل سربازای گمنام خادمت بشم» فکر میکنم شاید آقا امامزمان (ع) همینجاها ایستاده باشد. شاید لبخندی هم بزند.
یعنی توی این شبها که رفتهایم و پرچم تکان دادیم و رجز خواندهایم، باورمان کرده؟ حالا اندازهی شهید گمنام که نه، اندازهی یک سرباز سربههوا شاید. قد سیاهی لشکری ناپیدا.
🔸به بقیهی مادر و پدرها نگاه میکنم. پای چشم بعضیهایشان خیس است. بچهها با حرارت صدایشان را بیرون میدهند. «غصهی سربازو نخور آقا، سربازات هزارو چهارصدیان» و با انگشت به خودشان اشاره میکنند. دخترکم را میبینم که خودش را به زور توی صف اول جاداده و دستهای کوچکش را تکان میدهد. دلم غنج میرود برایش.
🔸به دستهای آدمها نگاه میکنم. میگویم آقای غایبمان! روزی حوالی برکهی غدیر مردم با چشم دست ابوتراب را توی دست رسولالله دیدند و فراموش کردند. حالا ما قرن بیست و یکمیهای آفتاب ندیده. پیتزاخورهایِ سرتوی گوشی. غیر از روی ماه خودت، رهبر و ولیجدیدمان را هم ندیدهایم.
آقاجان شما که غریبه نیستید، ما تا همین یکسال پیش، ماه روزه که میشد بعد از افطار از حال می رفتیم. اما آقاسیدعلی که رفت. آواره شدیم. روزها شهدایمان را بدرقه کردیم و شبها خیابانگرد شدیم. آقاجان ما که از همسایهمان هم فرار میکردیم، حالا چند ماه است عاشق هم شدیم. اگر یک شب همدیگر را نبینیم دل توی دلمان نیست. پرچم از دستمان نیفتاده. بیا و این آدمهای تکنولوژیزده را بپذیر.
🔸بچهها دستها را کنار سرشان میگذارند و آخرین سلام فرمانده را میگویند. سرود تمام میشود. همه سرازیر میشوند سمت پایین سن تا سهمیهی خوراکی امشبشان را بگیرند و همانطور که توی هم میلولند در جواب «الهم عجل لولیک الفرجِ» مجری «الهی آمین» میگویند. و من یقین دارم دعایی که زبانهایی معصوم «الهی آمینش» را گفته باشند، ردخور ندارد.
✍️ #خیابان به روایت #معصومه_کلانتری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781268521261653213
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
چشمهایش زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود و ما دوباره داشتیم میزدیم. من توی تک تک سلولهای
﷽
🔻 چشمهایش
🔸 فکر کنم این روزها زیاد غصه بخورد. مطمئن نیستمها ولی حدس میزنم غم شده باشد قوت غالبش.
از کجا میگویم؟ از برق چشمهایش در آن شب. همان شبی که دو سه ساعت توی گلزار شهدای میناب گشتم و چیزی دستم را نگرفت.
🔸نه که دست انداخته باشم و چیزی توی چنگم نیامده باشد؛ نه. اصلا انگار کسی برایم ورد زبانبند خوانده باشد. نه که به این حرفها اعتقاد داشته باشم ولی بالاخره زبانم بند آمده بود.
🔸طبیعی هم نبود که ششصد هفتصد کیلومتر را از شیراز گز کنم و بروم میناب و توی گلزار شهدایی که هر شب بعد از غروب، خانوادههای شهدا حصیر و روفرشی میاندازند کنار مزار سفید میوه دلشان، تو حرفت نگیرد.
🔸عجیب بود. فقط میتوانستم بنشینم کنار خانواده بعضیها و یاسین خوانم یا یک دسته از تسبیحهایی که روی سنگ گذاشته بودند را دست بگیرم و چند تایی صلوات بفرستم.
حالا من هیچی؟ چرا خودشان چیزی تعریف نمیکردند؟ زبان من بند آمده بود از آن همه غم. آنها چه؟ فقط ازم تشکر میکردند که برای عزیزشان چیزی خواندهام.
🔸طاقت نیاوردم. زنگ زدم آقا رضا شریفی و شماره کسی را داد که باهاش ارتباط بگیرم. او هم آدرس مزار رضا را داد؛ رضا بارانی.
بابای رضا گرم گرفت. مرد هم بود بالاخره و راحتتر میشد باهاش حرف زد. اصلا یکی از چیزهایی که حرفم نمیآمد این بود که پای اکثر قبرها زن نشسته بود و نمیدانستم حرف زدن یک مرد با زن در فرهنگ مینابیها چهطور تفسیر میشود.
🔸بابای رضا خوشتعریف بود. تعارف کرد بنشینیم روی حصیرش. با چای و بیسکوییت شکری هم پذیرایی کرد.
هنوز مکالمهمان بسماللهش را نگفته بود که تلفنش زنگ خورد. از آن گوشیهای کوچک نوکیا داشت. مال ده پانزده سال پیش. شاید هم پیشتر.
سرم پایین بود و هر چند ثانیه یک بار به صورت گرد و سبزهاش دزدکی نگاه میکردم.
🔸وسط مکالمه، چشمهای بابای رضا برق زد. برق که میگویم یعنی برقها. میشد با چشمهایش تولیدی ژنراتور راه انداخت. دو سر لبهایش تا نزدیک گوشهایش کش آمده بود. اصلا یک چیزی میگویم، یک چیزی میشنویدها.
چند کلمهای که حرف زد تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است. از صبح زد و خوردهایی توی خلیج فارس شروع شده بود. ما هم دوباره داشتیم میزدیم.
🔸بابای رضا -با همان چهره گشاده- میگفت: "فعلا فقط داریم گوشمالیشون میدیم."
من توی تک تک سلولهای صورت آقای بارانی، خوشحالی دیدم. انگار موشکها خورده باشد توی خانه قاتل فرزندش. انگار پای لانچر بوده و دکمه شلیک موشک را خودش زده.
خیلی خوشحال بود؛ خیلی.
🔸برای همین میگویم احتمالا این روزها ناراحت باشد. جلوی چشمم نیست ولی میشود بعضی چیزها را حدس زد دیگر. بالاخره وقتی اسم توافق بیاید؛ وقتی دیگر مسئولان از انتقام چشم پوشیده باشند، وقتی رییسجمهور مردمی و پُرکار و لاطمان! به خانواده شهید ناوشکن دنا میگوید: "انتقام که فقط جنگیدن نیست! ما با ساختن کشور انتقام میگیریم." احتمال میدهم بابای رضا بارانی هم دمغ گوشهای نشسته باشد و به پسرش فکر کند که انتقامش را هنوز نگرفتهاند.
◀️ پ.ن: بابای رضا و خیلی از شهدای میناب البته اول از همه، پیگیر خونخواهی رهبر شهیدشان هستند. توی میناب و لامرد خیلی از خانوادههای شهدا را دیدم که بعد از شنیدن خبر شهادت آقا، غم عزیزشان را فراموش کرده بودند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به میناب
#شهید_رضا_بارانی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781529889388191197
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻اسمِ اینجا شهر هِرت نیست
🔸موسیو اِشغال است ، شماره پطرس را می گیرم. همان یکی دو تا بوق اول جواب می دهد.
«اگه فلکه معلمی بیا وسط میدون یه مشکلی پیش اومده...»
پطرس نزدیک است.
داشتم عکس می گرفتم. از پلاکاردِ توی دستِ مرد میانسالی که پشت و رو نویسی کرده. یک طرف از مذاکره نوشته و یک طرف درباره میانجیگری و جیبِ قطری ها. پایین پلاکارد هم نوشته جبهه خیابان.
🔸مردم جمله هایشان را می دهند خطاط های منتهی الیه ضلع موکب مهندسین. خوشنویس ها با مردم طی می کنند که توهین و فحاشی و حرف های نامربوط و اختلافی را نمینویسند.
🔸مرد هنوز پلاکارد را پشت و رو نکرده که آدم ذوابعادی سر می رسد. انگار قبلاً جایی او را دیدهام. سر میکند توی گوش مرد و آرام پلاکارد را از چنگش در می آورد و لولش می کند و با پوزیشن ناصح مشفقی که همه کاره خیابان است باد به غبغب می اندازد که:« همه چی هماهنگه. حرف های وحدت شکن نزنین.»
🔸موسیو هنوز اشغال است. می روم جلو و می گویم: «پلاکاردو چرا گرفتی؟ پسشون بده» شخص ثالث انگار که توی نقطه مرتفعی نسبت به بقیه ایستاده باشد چشم هایش را ریز می کند و می گوید: «برو خانم! میخوایم حرف بزنیم.»
ناباورانه به پلاکارد لول تر شده توی دستش نگاه می کنم!
«برم؟ کجا برم؟هر شب از پلاکاردا عکس می گیرم که برسونم دست نماینده های مجلس و مسئولین. تا پسش ندی نمیرم حق نداری بگیری...»
🔸وقتی می بیند ول کن نیستم با چشمهای تنگش که همه را ریز می بیند از همان ارتفاع توهمی بهم می گوید:«برو یه دور بزن برگرد...»
بهش می گویم:«تا پس ندی نمیرم، آقا گفتن نظر مردم تو نتیجه مذاکرات اثر داره. حق نداری دهن مردمُ ببندی...»
دوباره چشم هایش را ریز می کند...
دوباره خون توی رگ های من می جوشد.
🔸دوربین گوشی ام را تنظیم می کنم روی پرتره. تا می فهمد می خواهم عکس بگیرم پشت می کند و مرد را می کشد طرف خودش. عکسم را گرفتم. چهره اش کاملا پیداست. نگاه تنگش...
🔸پدر خانواده ای که من را دیده میگوید: «چی شده؟»
براش میگویم که چه اتفاقی افتاده و کاش دوتا آدم باغیرت بروند حالی شخص ثالث کنند که وحدت حول شروط امام است نه حول اطاعت بی چون و چرا از عمل مسئولی که خودمان انتخابش کردیم!
پدر خانواده با کل عائله اش می رود سراغ شخص ثالث. ده دقیقه ای طول می کشد که با زن و بچه بر می گردد طرف من و می گوید:«پلاکاردورو پس گرفتیم مگه شهر هرته»...
🔸پطرُس و موسیو هم زمان سر می رسند توی پارکینگ پطرس اتفاقی موسیو را دیده و گفته دخترها گفتند مشکلی پیش آمده. موسیو سراسیمه آمده. پطرس هم....
از همان مسیری که می رسند شخص ثالث جیم می شود. آدرس دقیقش را می دهم. از پلاکارد توی دست سوژه ، جمله پشت پلاکارد که درباره قطر است عکس می گیرم و می گویم «چی بهتون گفت؟»
🔸مرد می گوید: «هیچی به خیال خودش می خواست منو روشن کنه. که همه چیز داره خوب پیش می ره. همه کاراشون با رهبر هماهنگه!»
گفتم:«شما قبول داری؟»
مرد می گوید: «معلومه که نه! اگه همه چیز هماهنگ بود آقا نگران خطای محاسباتی مسئولین نمی شد و توی یه نامه عمومی تذکر نمی داد....»
🔸مرد راهش را می گیرد و می رود. توی جمعیت لبه خروجیِ میدان پطرس و موسیو شخص ثالث را گیر انداختند. دارند بی سر و صدا توجیهش می کنند که چیزی از دست مردم در نیاورد.
شخص ثالث رنگ صورتش پریده! معلوم نیست چی در گوشش گفتند که جهت خلاف جمعیت بر می گردد و در افق محو می شود...
🔸عکسش را توی گالری تلفنم زوم می کنم. یادم می آید کجا دیدمش. عقیدتی یکی از اداره های دولتی است. پیداست دچار خطای محاسباتی شده و سوراخ دعا را گم کرد.
اینجا «جبهه خیابان» است شهر هِرت که نیست.
✍ #خیابان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://ble.ir/tayebefarid
🌐https://ble.ir/Pelagard
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
«شـــــــــــرح واقـــــــــعه»
مواجهه مستقیم با روایت
📍برنامه: بازدید گروهی از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان
📝تشکیل گروه اختصاصی جهت تولید روایت با حضور راهبر
🗓️زمان: دوشنبه ۱ تیرماه ساعت ۱۸-۱۶
💳هزینه ثبتنام: پنجاه هزار تومان
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
~~
«اینجا عصــــر روایــــت است»
محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔@fars_asre_revayat
🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
🔻خوف و رجاء
🔸خانمی که دیشب کنارم نشسته بود میگفت، سخنرانِ شبِ قبل حرفهایی زد که تا صبح خوابم نبرد. استرس افتاده بود به جانم که چه اتفاقی میافتد. میگفت، دیشب مردم هر چند دقیقه یک بار میپریدند وسط حرف سخنران و مضطرب میپرسیدند:«حالا شما ایجوری میگی، یعنی چه بلایی قراره سرمون بیا؟؟؟»
🔸دیشب اما، زن داشت از همان لحظه حرف میزد. میگفت: «ببین چه آرامشی افتاده بین مردم، همه گوش شدن، بعد بهش گیر میدن که تو چرا همش امید میدی، خب راس میگه بنده خدا، مردم اگه ناامید بشن دیگه نمیان تو خیابون، او دیشبی همش حرفای ناامید کننده میزد. هی میگفت فلان مسوول خائنه، او یکی فلان کرده، او جاسوسه، خداییش امشب به زور اومدم، بچهها حوصلهشون تو خونه سر رفته بود وگرنه اصلا دلْدماغ نداشتم بیام. خدا خیر بده به این یکی!»
🔸خودم چند شب قبل شاهد اشکهای زنی بودم که میگفت: «او یکی دیشب گفته انقلاب داره از دست میره، همه مسوولا دارن خیانت میکنن، تو مذاکره همه چیو دادن رفت... کی مونده پس برامون؟؟ هر شب اومدیم تو خیابون، چه فایده، چه خاکی تو سرمون شده...»
و باز هم با صحبتهای امیدآفرین آرام شد. لبخند روی لبش نشست و یک عالم دعای خیر کرد.
🔸حرفهایمان تمام نبود که سخنرانِ مداح مشتش را بالا برد و بعد از چند تا *اللهاکبر* و *مرگ بر آمریکا* و *مرگ بر اسرائیل * شعر حماسی جانانهای خواند و مردم با مشت بالارفته جانانهتر جوابش دادند:
«دشمنِ ایران بدون، ما شیعههای حیدریم...»
✍ #خیابان به روایت #طیبه_روستا
🌐http://ble.ir/r5roosta
🌐https://eitaa.com/r5roosta
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم ب
ضمن عرض سلام و خداقوت خدمت همراهان گرامی
بزرگوارن دقت داشته باشید بعد از واریز وجه و پر کردن پرسشنامه، ❗️حتما روی پیوند عضویت در کانال اختصاصی «شرح واقعه» زده و عضو کانال شوید.
📌گروهبندیها، اختصاص راهبر، برنامه بازدید و ... در کانال اختصاصی اطلاعرسانی خواهد شد.
⏰مهلت ثبتنام بازدید این هفته:
یکشنبه ۳۱ خرداد
ساعت ۱۲ ظهر