eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
323 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 🔻اسمِ اینجا شهر هِرت نیست 🔸موسیو اِشغال است ، شماره پطرس را می گیرم. همان یکی دو تا بوق اول جواب می دهد. «اگه فلکه معلمی بیا وسط میدون یه مشکلی پیش اومده...» پطرس نزدیک است. داشتم عکس می گرفتم. از پلاکاردِ توی دستِ مرد میانسالی که پشت و رو نویسی کرده. یک طرف از مذاکره نوشته و یک طرف درباره میانجیگری و جیبِ قطری ها. پایین پلاکارد هم نوشته جبهه خیابان. 🔸مردم جمله هایشان را می دهند خطاط های منتهی الیه ضلع موکب مهندسین. خوشنویس ها با مردم طی می کنند که توهین و فحاشی و حرف های نامربوط و اختلافی را نمی‌نویسند. 🔸مرد هنوز پلاکارد را پشت و رو نکرده که آدم ذوابعادی سر می رسد. انگار قبلاً جایی او را دیده‌ام. سر می‌کند توی گوش مرد و آرام پلاکارد را از چنگش در می آورد و لولش می کند و با پوزیشن ناصح مشفقی که همه کاره خیابان است باد به غبغب می اندازد که:« همه چی هماهنگه. حرف های وحدت شکن نزنین.» 🔸موسیو هنوز اشغال است. می روم جلو و می گویم: «پلاکاردو چرا گرفتی؟ پسشون بده» شخص ثالث انگار که توی نقطه مرتفعی نسبت به بقیه ایستاده باشد چشم هایش را ریز می کند و می گوید: «برو خانم! می‌خوایم حرف بزنیم.» ناباورانه به پلاکارد لول تر شده توی دستش نگاه می کنم! «برم؟ کجا برم؟هر شب از پلاکاردا عکس می گیرم که برسونم دست نماینده های مجلس و مسئولین. تا پسش ندی نمیرم‌ حق نداری بگیری...» 🔸وقتی می بیند ول کن نیستم با چشم‌های تنگش که همه را ریز می بیند از همان ارتفاع توهمی بهم می گوید:«برو یه دور بزن برگرد...» بهش می گویم:«تا پس ندی نمیرم، آقا گفتن نظر مردم تو نتیجه مذاکرات اثر داره. حق نداری دهن مردمُ ببندی...» دوباره چشم هایش را ریز می کند... دوباره خون توی رگ های من می جوشد. 🔸دوربین گوشی ام را تنظیم می کنم روی پرتره. تا می فهمد می خواهم عکس بگیرم پشت می کند و مرد را می کشد طرف خودش. عکسم را گرفتم. چهره اش کاملا پیداست. نگاه تنگش... 🔸پدر خانواده ای که من را دیده می‌گوید: «چی شده؟» براش می‌گویم که چه اتفاقی افتاده و کاش دوتا آدم باغیرت بروند حالی شخص ثالث کنند که وحدت حول شروط امام است نه حول اطاعت بی چون و چرا از عمل مسئولی که خودمان انتخابش کردیم! پدر خانواده با کل عائله اش می رود سراغ شخص ثالث. ده دقیقه ای طول می کشد که با زن و بچه بر می گردد طرف من و می گوید:«پلاکاردورو پس گرفتیم مگه شهر هرته»... 🔸پطرُس و موسیو هم زمان سر می رسند توی پارکینگ پطرس اتفاقی موسیو را دیده و گفته دخترها گفتند مشکلی پیش آمده. موسیو سراسیمه آمده. پطرس هم.... از همان مسیری که می رسند شخص ثالث جیم می شود. آدرس دقیقش را می دهم. از پلاکارد توی دست سوژه ، جمله پشت پلاکارد که درباره قطر است عکس می گیرم و می گویم «چی بهتون گفت؟» 🔸مرد می گوید: «هیچی به خیال خودش می خواست منو روشن کنه. که همه چیز داره خوب پیش می ره. همه کاراشون با رهبر هماهنگه!» گفتم:«شما قبول داری؟» مرد می گوید: «معلومه که نه! اگه همه چیز هماهنگ بود آقا نگران خطای محاسباتی مسئولین نمی شد و توی یه نامه عمومی تذکر نمی داد....» 🔸مرد راهش را می گیرد و می رود. توی جمعیت لبه خروجیِ میدان پطرس و موسیو شخص ثالث را گیر انداختند. دارند بی سر و صدا توجیهش می کنند که چیزی از دست مردم در نیاورد. شخص ثالث رنگ صورتش پریده! معلوم نیست چی در گوشش گفتند که جهت خلاف جمعیت بر می گردد و در افق محو می شود... 🔸عکسش را توی گالری تلفنم زوم می کنم. یادم می آید کجا دیدمش. عقیدتی یکی از اداره های دولتی است. پیداست دچار خطای محاسباتی شده و سوراخ دعا را گم کرد. اینجا «جبهه خیابان» است شهر هِرت که نیست. ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/tayebefarid 🌐https://ble.ir/Pelagard ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم با روایت 📍برنامه: بازدید گروهی از مکان‌های مورداصابت در جنگ رمضان 📝تشکیل گروه اختصاصی جهت تولید روایت با حضور راه‌بر 🗓️زمان: دوشنبه ۱ تیرماه ساعت ۱۸-۱۶ 💳هزینه ثبت‌نام: پنجاه هزار تومان 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴ ~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX
🔻خوف و رجاء 🔸خانمی که دیشب کنارم نشسته بود می‌گفت، سخنرانِ شبِ قبل حرف‌هایی زد که تا صبح خوابم نبرد. استرس افتاده بود به جانم که چه اتفاقی می‌افتد. می‌گفت، دیشب مردم هر چند دقیقه یک بار می‌پریدند وسط حرف سخنران و مضطرب می‌پرسیدند:«حالا شما ای‌جوری میگی، یعنی چه بلایی قراره سرمون بیا؟؟؟» 🔸دیشب اما، زن داشت از همان لحظه حرف می‌زد. می‌گفت: «ببین چه آرامشی افتاده بین مردم، همه گوش شدن، بعد بهش گیر میدن که تو چرا همش امید میدی، خب راس میگه بنده خدا، مردم اگه ناامید بشن دیگه نمیان تو خیابون، او دیشبی همش حرفای ناامید کننده می‌زد. هی می‌گفت فلان مسوول خائنه، او یکی فلان کرده، او جاسوسه، خداییش امشب به زور اومدم، بچه‌ها حوصله‌شون تو خونه سر رفته بود وگرنه اصلا دلْ‌دماغ نداشتم بیام. خدا خیر بده به این یکی!» 🔸خودم چند شب قبل شاهد اشک‌های زنی بودم که می‌گفت: «او یکی دیشب گفته انقلاب داره از دست میره، همه مسوولا دارن خیانت می‌کنن، تو مذاکره همه چیو دادن رفت... کی مونده پس برامون؟؟ هر شب اومدیم تو خیابون، چه فایده، چه خاکی تو سرمون شده...» و باز هم با صحبت‌های امیدآفرین آرام شد. لبخند روی لبش نشست و یک عالم دعای خیر کرد. 🔸حرف‌هایمان تمام نبود که سخنرانِ مداح مشتش را بالا برد و بعد از چند تا *الله‌اکبر* و *مرگ بر آمریکا* و *مرگ بر اسرائیل * شعر حماسی جانانه‌ای خواند و مردم با مشت بالارفته جانانه‌تر جوابش دادند: «دشمنِ ایران بدون، ما شیعه‌های حیدریم...» ✍ به روایت 🌐http://ble.ir/r5roosta 🌐https://eitaa.com/r5roosta
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم ب
‌ ضمن عرض سلام و خداقوت خدمت همراهان گرامی بزرگوارن دقت داشته باشید بعد از واریز وجه و پر کردن پرسشنامه، ❗️حتما روی پیوند عضویت در کانال اختصاصی «شرح واقعه» زده و عضو کانال شوید. 📌گروه‌بندی‌ها، اختصاص راه‌بر، برنامه بازدید و ... در کانال اختصاصی اطلاع‌رسانی خواهد شد. ⏰مهلت ثبت‌نام بازدید این هفته: یکشنبه ۳۱ خرداد ساعت ۱۲ ظهر ‌
بدرقه سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آن‌قدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید. همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضه‌.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بدرقه سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آن‌قدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم
﷽ 🔻بدرقه 🔸«تو رو خدا روش آهک نریزین. بذارین جنازه‌ش سالم بمونه» این را زن میان‌سالی گفت که مثل داش‌مشتی‌ها روی چهارپایه تاشویی نشسته و نیم‌تنه بالایی‌اش را رو به جلو انداخته بود. صدایش ظرافت زنانه نداشت؛ چهره‌اش هم. لحنش ولی التماس زیادی را حمل می‌کرد؛ مثل تمام زن‌ها، زمانی‌که مستاصل می‌شوند. «نگران نباشید حاج خانوم. ما روی میت شما نه آهک می‌ریزیم نه چیز دیگه. تمام مراحل تدفین و تلقین رو هم انجام می‌دیم.» 🔸این حرف را در حالتی زدم که روی صورتم علاوه‌بر ماسک، شیلد آنتی‌باکتریال هم بود. گرمای هوای تابستان، ظل ظهر، با لباس فضانوردی مخصوص کفن و دفن اموات کرونایی، بی‌تابم کرده بود. از کف چکمه تا نزدیک مچ پا، عرق پُر شده بود و هر قدمی که برمی‌داشتم صدای شالاپ شولوپ برخورد کف پا با عرق‌ها را می‌شندیم. با همه این بی‌نایی ولی از قبل قرار نانوشته‌ای با هم داشتیم که در مقابل بی‌تابی و غر و امرونهی و حتی بی‌احترامی خانواده میت دم برنیاوریم و هر سوال و شبهه‌ای داشتند برایشان توضیح دهیم. ما داشتیم کار کفن و دفن میتی را انجام می‌دادیم که خیلی وقتها خود خانواده‌اش هم جرئت نزدیک شدن بهش را نداشتند. این‌جا هم همین‌طور بود. کل جمعشان اندازه دو انگشت دست هم نمی‌شدند. 🔸حاج‌آقا با لباس سفید فضایی جلو ایستاد و نماز میت را خواند. ما هم با فاصله اجتماعی کنار هم ایستادیم. جمعا با دو کارگر بهشت احمدی و یک ناظر علوم پزشکی ده نفری شده بودیم. میت را روی پارچه‌ای خواباندیم و با دستگیره‌هایی در چهارطرفش داخل قبر گذاشتیم. حاج‌آقا با همان لباس فضاپیمایی داخل قبر شد و تلقین را تا آخرش خواند. ناظر دانشگاه را صدا زد تا تاییدیه دفن را بدهد و مرحله آخر، گذاشتن سنگهای لحد شروع شد. یکی از کارگرها بالای قبر ایستاد و یکی داخل رفت. دو پایش را روی جاپای بالای سر میت گذاشت و لحدها را رویش گذاشت. 🔸*آمدم شیرین‌بازی دربیاورم. چه می‌دانستم قرار است چه بر سرم بیاید؟ برای کمک، یکی از سنگ لحدها را برداشتم تا به کارگر بالای قبر بدهم. ما برای حمل جنازه، یک دستکش استریل پرستاری می‌پوشیدیم و رویش یک دستکش ظرفشویی زردرنگ و دور دستکش ساق‌بلند را هم با چسب پنج‌سانتی می‌بستیم تا راه ورود آب غُساله را به داخل دستها بگیرد. 🔸سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آن‌قدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید. همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضه‌ای. روضه بدن چاک‌چاکی که سه روز، زیر آفتاب مانده بود. همان آن به ذهنم رسید که توی آن گرمای کربلا، به آن بدن روی شن‌های داغ آن‌جا چه گذشته است و تفتیدگی دما، چه بر سر پیکر حسین‌ابن‌علی(ع) آورده و چرا آن زمان چند تا از این بچه بسیجی‌ها و جهادی‌های عصر ما نبودند تا آن پیکر عزیز، توی صحرا رها نشود؟* 🔸نمی‌دانم آن روز چطور بغضم را قورت دادم یا اشک پر خورده توی چشمانم را با آن چندلایه دستکش جمع‌وجور کردم ولی محرم آن سال، جانسوزترین روضه‌ها برایم روضه بدن بی‌سری بود که سه روز روی زمین داغ کربلا رها شده بود و کسی نبود تا آن بدن مبارک را دفن کند. 🔸محمد معین در فرهنگ واژه‌هایش در تعریف تشییع می‌نویسد: «بدرقه جنازه تا محل دفن» این‌جا ولی ما نبودیم که جنازه را بدرقه می‌کردیم. سنگ لحد جنازه بود که داشت ما را به صحرای کربلا روانه می‌کرد. ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781959259026705649 ~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم ب
‌ مقصد و برنامه حرکت اولین رویداد روایت‌نویسیِ «شــــرح واقــــعه» مشخص و در کانال اختصاصی به اطلاع شرکت‌کنندگان رسید. ❗️امروز آخرین مهلت ثبت‌نام می‌باشد.
باید خودم را آماده کنم فقط یک چیز آمد توی ذهنم که ورای مضمون پیام، این لحظه یک نقطه عطف بزرگ در نظام است و باید خودم را آماده کنم برای یاری رهبری که قرار است مسیر را قاطع و شفاف پیش ببرد. طوری که دیگر جای اما و اگر و بهانه باقی نماند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
باید خودم را آماده کنم فقط یک چیز آمد توی ذهنم که ورای مضمون پیام، این لحظه یک نقطه عطف بزرگ در نظا
﷽ 🔻 باید خودم را آماده کنم 🔸اگر فیلسوف یا آدم حسابی بودم و کسی از من می‌پرسید هدف از آمدن ما به دنیا چیست، بی‌درنگ می‌گفتم آمده‌ایم برای گریه بر خاندان آل‌الله. این را در اوج روضه بیشتر حس می‌کنم. درست وقتی تک‌تک سلول‌هایم غرق ِیک لذت شیرین، حسین‌گویان بر سر می‌زنند و همزمان دل‌شان می‌خواهد یقه چاک دهند از عمق مصیبت و غم. مصیبتی که امسال سنگین‌تر و نزدیک‌تر هم شده. 🔸روضه‌خوان وقتی از رفتن و برنگشتن علمدار می‌گوید، وقتی از قتلگاه یا از خرابه می‌گوید، از هلهله دشمن و پایکوبی‌شان می‌گوید من دلم گریز می‌زند به آقای شهیدمان و بعد یادم می‌افتد که یابن‌ الشبیب خواستی گریه کنی فقط برای حسین گریه کن، دوباره برمی‌گردم به صحرای خونین کربلا. 🔸بعد از هیئت رفتم میدان. میدانی که شده بود حسینیه و در موکب‌های گردش چند بزم عزا برپا بود. یک ساعت از پیام امام خامنه‌ای گذشته بود اما هنوز پشت بلندگو پیام را بازخوانی می‌کردند و پرچم به دست‌ها نفس تازه به شعارهایشان داده بودند. 🔸من پیام را توی ماشین قبل از رسیدن خواندم. بی‌اختیار یادم به نامه‌های نهج‌البلاغه افتاد. صریح بود و شجاعانه و در عین کوتاه بودن، چند لایه بود و عمیق. فقط یک چیز آمد توی ذهنم که ورای مضمون پیام، این لحظه یک نقطه عطف بزرگ در نظام است و باید خودم را آماده کنم برای یاری رهبری که قرار است مسیر را قاطع و شفاف پیش ببرد. طوری که دیگر جای اما و اگر و بهانه باقی نماند. 🔸دوباره دلم گریز می‌زند به روضه‌ها. وقتی که حضرت ارباب در کربلا افسار اسب را به دست طرماح داد و فرمود اگر می‌خواهی به خانواده‌ات آذوقه برسانی برو اما شتاب کن و زود برگرد. طرماح نفهمید منظور امام چیست. رفت، آذوقه را رساند و برگشت. اما در میان راه خبر رسید که سر امام رفت بالای نیزه‌ها... ✍️ به روایت 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782111731713522031 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
این همه ماجرا نبود وقتی برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاالله هفته آینده میام پیشت» اما فردای آن روز «عباس سالاری» را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی». همان تابوتی که قبلا رضا در آن آرمیده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
این همه ماجرا نبود وقتی برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به
﷽ 🔻 این همه ماجرا نبود 🔸انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصه ای دارند و سَر و سِرّی با امام رضا. این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانه اش روی قبر چشم دوختم. و بی آنکه تلاشی کنم خودش من را پای قصه زندگی اش نشاند. 🔸- بعد از دختر دومم از امام رضا یه پسر خواستیم. نذر هم کردیم اگه قسمتپمون شد اسمش رو «رضا» بگذاریم. امام رضا هم بهمون نگاه کرد و سال بعدش موهای رضای چهل روزم رو تو حرم کوتاه کردیم. همون مشهدم عقیقش کردیم. 🔸این را مادرش برایم گفت. یکی از آن مادرهای جوانی که آرامشش لَجَم را در می آورد. یکی از همان هایی که از جگرگوشه زیرخاکش می گوید و حتی صدایش نمی لرزد. و یکی از همان هایی که باید با زور و چند بار سوال و جواب از زیر زبانش بکشم که هم وزن موهای نوزاد، گوشواره اش را به حرم امام رضا هدیه کرده است. طبیعی بود که در برابر چنین آرامش و صلابتی زبانم قفل شود و دو گوش اضافه هم برای شنیدن قرض کنم. 🔸مادر هم که اشتیاقم برای شنیدن را دید ادامه داد: - رضا تو ماه رمضان به دنیا اومد، تو ماه رمضان هم به شهادت رسید. به حساب قمری ۸ سال و ۸ روزش بود که شهید شد. آقا خودش داد، خودش هم گرفت. مگه پدر و مادر جز عاقبت به خیری برا فرزندشون چی از خدا می خوان؟ 🔸پرسیدم: «همیشه اینقدر آرام هستین؟» گفت: «اینجا که میام آروم میشم... از روز حادثه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مادرم. طاقتش رو ندارم برگردم توی اون خونه. به شوهرم هم گفتم یه جای دیگه پیدا کنه و دیگه هیچ وقت برنگردیم اونجا. تو خونه مادرم که هستم به خاطر «زهرا» و «مریم» و «زینب» چیزی بروز نمیدم، ولی انگار یه چیزی گم کردم. انگار یه چیزی دور و بَرَم کمه. منتظرم یه صدای پسرونه صدام بزنه و بگه مامان! و من با عمق وجود بگویم: جانم...» 🔸یکسره سکوت بودم و غرق در حالات این مادر. مادری که بر خلاف ظاهر آرامش در دریاهایی از غم ها غوطه ور بود‌. اما این ها تمام ماجرا نبود و انگار او چیزهایی بیشتری گفتن داشت. مادر از یکی از همکاران پدر رضا به نام «عباس سالاری» گفت. کسی که به دلیل شرایط شغلی تا چند هفته بعد از شهادت رضا نتوانسته بود به پدر رضا سر بزند و حتی تماس بگیرد. وقتی هم برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاالله هفته آینده میام پیشت» 🔸اما آن هفته بعد برای عباس سالاری هیچ وقت نیامد و فردای همان روز به همراه سه نفر دیگر به شهادت رسید. خادمین شهدا برای تشییع پیکر آن‌ها چهار تابوت برده بودند. و بی‌آنکه خودشان بدانند، عباس سالاری را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی». همان تابوتی که قبلا رضا در آن آرمیده بود. مادر اینها را که گفت با لبخندی محو اضافه کرد: انگار رضا به استقبال مهمانش رفته بود... 🔸نمیدانم از کجا این سوال ناشیانه به ذهنم رسید، ولی پرسیدم: تا چند شب دیگه میاین اینجا؟ لبخند زد و به فکر فرو رفت. انگار سوالی پرسیده بودم که هیچ وقت به آن فکر نکرده بود. گفت: انشاالله ایران در جنگ پیروز می شه و همین جا جشن پیروزی کشورمون رو می گیریم... ✍️ روایت از سفر به میناب. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782286443112999722 🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990 🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990 ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
سالن تطهیر توی این کمد‌ها، پر از لباس آخرت، پر از کفن‌های کِرم رنگ بود. خدا، خواست و همان اول ورودم به سالن تطهیر، این کمد رو دیدم. یه لحظه به خودم اومدم، داشتم زیر لب با واقعی‌ترین حال ممکن پشت سر هم زمزمه می‌کردم: «حسین! آقام! همه می‌رن. تو می‌مونی برام...»