روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بدرقه سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آنقدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم
﷽
🔻بدرقه
🔸«تو رو خدا روش آهک نریزین. بذارین جنازهش سالم بمونه»
این را زن میانسالی گفت که مثل داشمشتیها روی چهارپایه تاشویی نشسته و نیمتنه بالاییاش را رو به جلو انداخته بود. صدایش ظرافت زنانه نداشت؛ چهرهاش هم. لحنش ولی التماس زیادی را حمل میکرد؛ مثل تمام زنها، زمانیکه مستاصل میشوند.
«نگران نباشید حاج خانوم. ما روی میت شما نه آهک میریزیم نه چیز دیگه. تمام مراحل تدفین و تلقین رو هم انجام میدیم.»
🔸این حرف را در حالتی زدم که روی صورتم علاوهبر ماسک، شیلد آنتیباکتریال هم بود. گرمای هوای تابستان، ظل ظهر، با لباس فضانوردی مخصوص کفن و دفن اموات کرونایی، بیتابم کرده بود. از کف چکمه تا نزدیک مچ پا، عرق پُر شده بود و هر قدمی که برمیداشتم صدای شالاپ شولوپ برخورد کف پا با عرقها را میشندیم.
با همه این بینایی ولی از قبل قرار نانوشتهای با هم داشتیم که در مقابل بیتابی و غر و امرونهی و حتی بیاحترامی خانواده میت دم برنیاوریم و هر سوال و شبههای داشتند برایشان توضیح دهیم.
ما داشتیم کار کفن و دفن میتی را انجام میدادیم که خیلی وقتها خود خانوادهاش هم جرئت نزدیک شدن بهش را نداشتند. اینجا هم همینطور بود. کل جمعشان اندازه دو انگشت دست هم نمیشدند.
🔸حاجآقا با لباس سفید فضایی جلو ایستاد و نماز میت را خواند. ما هم با فاصله اجتماعی کنار هم ایستادیم. جمعا با دو کارگر بهشت احمدی و یک ناظر علوم پزشکی ده نفری شده بودیم.
میت را روی پارچهای خواباندیم و با دستگیرههایی در چهارطرفش داخل قبر گذاشتیم. حاجآقا با همان لباس فضاپیمایی داخل قبر شد و تلقین را تا آخرش خواند. ناظر دانشگاه را صدا زد تا تاییدیه دفن را بدهد و مرحله آخر، گذاشتن سنگهای لحد شروع شد.
یکی از کارگرها بالای قبر ایستاد و یکی داخل رفت. دو پایش را روی جاپای بالای سر میت گذاشت و لحدها را رویش گذاشت.
🔸*آمدم شیرینبازی دربیاورم. چه میدانستم قرار است چه بر سرم بیاید؟ برای کمک، یکی از سنگ لحدها را برداشتم تا به کارگر بالای قبر بدهم.
ما برای حمل جنازه، یک دستکش استریل پرستاری میپوشیدیم و رویش یک دستکش ظرفشویی زردرنگ و دور دستکش ساقبلند را هم با چسب پنجسانتی میبستیم تا راه ورود آب غُساله را به داخل دستها بگیرد.
🔸سنگ لحد را که توی دستم گرفتم، داغ بود. آنقدر که جداره دستکش پرستاری و آشپزخانه و پوست و گوشتم را طی کرد و به استخوانم رسید.
همان لحظه درک داغی سنگ لحد، ذهنم رفت سمت روضهای. روضه بدن چاکچاکی که سه روز، زیر آفتاب مانده بود. همان آن به ذهنم رسید که توی آن گرمای کربلا، به آن بدن روی شنهای داغ آنجا چه گذشته است و تفتیدگی دما، چه بر سر پیکر حسینابنعلی(ع) آورده و چرا آن زمان چند تا از این بچه بسیجیها و جهادیهای عصر ما نبودند تا آن پیکر عزیز، توی صحرا رها نشود؟*
🔸نمیدانم آن روز چطور بغضم را قورت دادم یا اشک پر خورده توی چشمانم را با آن چندلایه دستکش جمعوجور کردم ولی محرم آن سال، جانسوزترین روضهها برایم روضه بدن بیسری بود که سه روز روی زمین داغ کربلا رها شده بود و کسی نبود تا آن بدن مبارک را دفن کند.
🔸محمد معین در فرهنگ واژههایش در تعریف تشییع مینویسد: «بدرقه جنازه تا محل دفن»
اینجا ولی ما نبودیم که جنازه را بدرقه میکردیم. سنگ لحد جنازه بود که داشت ما را به صحرای کربلا روانه میکرد.
✍ #محرم به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1781959259026705649
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند: «شـــــــــــرح واقـــــــــعه» مواجهه مستقیم ب
مقصد و برنامه حرکت اولین رویداد روایتنویسیِ «شــــرح واقــــعه» مشخص و در کانال اختصاصی به اطلاع شرکتکنندگان رسید.
❗️امروز آخرین مهلت ثبتنام میباشد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
باید خودم را آماده کنم فقط یک چیز آمد توی ذهنم که ورای مضمون پیام، این لحظه یک نقطه عطف بزرگ در نظا
﷽
🔻 باید خودم را آماده کنم
🔸اگر فیلسوف یا آدم حسابی بودم و کسی از من میپرسید هدف از آمدن ما به دنیا چیست، بیدرنگ میگفتم آمدهایم برای گریه بر خاندان آلالله.
این را در اوج روضه بیشتر حس میکنم. درست وقتی تکتک سلولهایم غرق ِیک لذت شیرین، حسینگویان بر سر میزنند و همزمان دلشان میخواهد یقه چاک دهند از عمق مصیبت و غم. مصیبتی که امسال سنگینتر و نزدیکتر هم شده.
🔸روضهخوان وقتی از رفتن و برنگشتن علمدار میگوید، وقتی از قتلگاه یا از خرابه میگوید، از هلهله دشمن و پایکوبیشان میگوید من دلم گریز میزند به آقای شهیدمان و بعد یادم میافتد که یابن الشبیب خواستی گریه کنی فقط برای حسین گریه کن، دوباره برمیگردم به صحرای خونین کربلا.
🔸بعد از هیئت رفتم میدان. میدانی که شده بود حسینیه و در موکبهای گردش چند بزم عزا برپا بود. یک ساعت از پیام امام خامنهای گذشته بود اما هنوز پشت بلندگو پیام را بازخوانی میکردند و پرچم به دستها نفس تازه به شعارهایشان داده بودند.
🔸من پیام را توی ماشین قبل از رسیدن خواندم. بیاختیار یادم به نامههای نهجالبلاغه افتاد. صریح بود و شجاعانه و در عین کوتاه بودن، چند لایه بود و عمیق. فقط یک چیز آمد توی ذهنم که ورای مضمون پیام، این لحظه یک نقطه عطف بزرگ در نظام است و باید خودم را آماده کنم برای یاری رهبری که قرار است مسیر را قاطع و شفاف پیش ببرد. طوری که دیگر جای اما و اگر و بهانه باقی نماند.
🔸دوباره دلم گریز میزند به روضهها. وقتی که حضرت ارباب در کربلا افسار اسب را به دست طرماح داد و فرمود اگر میخواهی به خانوادهات آذوقه برسانی برو اما شتاب کن و زود برگرد.
طرماح نفهمید منظور امام چیست. رفت، آذوقه را رساند و برگشت. اما در میان راه خبر رسید که سر امام رفت بالای نیزهها...
✍️ #محرم به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782111731713522031
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
این همه ماجرا نبود
وقتی برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاالله هفته آینده میام پیشت»
اما فردای آن روز «عباس سالاری» را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی». همان تابوتی که قبلا رضا در آن آرمیده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
این همه ماجرا نبود وقتی برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به
﷽
🔻 این همه ماجرا نبود
🔸انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصه ای دارند و سَر و سِرّی با امام رضا.
این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانه اش روی قبر چشم دوختم. و بی آنکه تلاشی کنم خودش من را پای قصه زندگی اش نشاند.
🔸- بعد از دختر دومم از امام رضا یه پسر خواستیم. نذر هم کردیم اگه قسمتپمون شد اسمش رو «رضا» بگذاریم. امام رضا هم بهمون نگاه کرد و سال بعدش موهای رضای چهل روزم رو تو حرم کوتاه کردیم. همون مشهدم عقیقش کردیم.
🔸این را مادرش برایم گفت. یکی از آن مادرهای جوانی که آرامشش لَجَم را در می آورد. یکی از همان هایی که از جگرگوشه زیرخاکش می گوید و حتی صدایش نمی لرزد. و یکی از همان هایی که باید با زور و چند بار سوال و جواب از زیر زبانش بکشم که هم وزن موهای نوزاد، گوشواره اش را به حرم امام رضا هدیه کرده است.
طبیعی بود که در برابر چنین آرامش و صلابتی زبانم قفل شود و دو گوش اضافه هم برای شنیدن قرض کنم.
🔸مادر هم که اشتیاقم برای شنیدن را دید ادامه داد:
- رضا تو ماه رمضان به دنیا اومد، تو ماه رمضان هم به شهادت رسید. به حساب قمری ۸ سال و ۸ روزش بود که شهید شد. آقا خودش داد، خودش هم گرفت. مگه پدر و مادر جز عاقبت به خیری برا فرزندشون چی از خدا می خوان؟
🔸پرسیدم: «همیشه اینقدر آرام هستین؟» گفت: «اینجا که میام آروم میشم... از روز حادثه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مادرم. طاقتش رو ندارم برگردم توی اون خونه. به شوهرم هم گفتم یه جای دیگه پیدا کنه و دیگه هیچ وقت برنگردیم اونجا. تو خونه مادرم که هستم به خاطر «زهرا» و «مریم» و «زینب» چیزی بروز نمیدم، ولی انگار یه چیزی گم کردم. انگار یه چیزی دور و بَرَم کمه. منتظرم یه صدای پسرونه صدام بزنه و بگه مامان! و من با عمق وجود بگویم: جانم...»
🔸یکسره سکوت بودم و غرق در حالات این مادر. مادری که بر خلاف ظاهر آرامش در دریاهایی از غم ها غوطه ور بود.
اما این ها تمام ماجرا نبود و انگار او چیزهایی بیشتری گفتن داشت.
مادر از یکی از همکاران پدر رضا به نام «عباس سالاری» گفت. کسی که به دلیل شرایط شغلی تا چند هفته بعد از شهادت رضا نتوانسته بود به پدر رضا سر بزند و حتی تماس بگیرد. وقتی هم برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاالله هفته آینده میام پیشت»
🔸اما آن هفته بعد برای عباس سالاری هیچ وقت نیامد و فردای همان روز به همراه سه نفر دیگر به شهادت رسید.
خادمین شهدا برای تشییع پیکر آنها چهار تابوت برده بودند. و بیآنکه خودشان بدانند، عباس سالاری را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی». همان تابوتی که قبلا رضا در آن آرمیده بود. مادر اینها را که گفت با لبخندی محو اضافه کرد: انگار رضا به استقبال مهمانش رفته بود...
🔸نمیدانم از کجا این سوال ناشیانه به ذهنم رسید، ولی پرسیدم: تا چند شب دیگه میاین اینجا؟
لبخند زد و به فکر فرو رفت. انگار سوالی پرسیده بودم که هیچ وقت به آن فکر نکرده بود. گفت: انشاالله ایران در جنگ پیروز می شه و همین جا جشن پیروزی کشورمون رو می گیریم...
✍️ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782286443112999722
🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990
🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سالن تطهیر توی این کمدها، پر از لباس آخرت، پر از کفنهای کِرم رنگ بود. خدا، خواست و همان اول ورودم
﷽
🔻سالن تطهیر
🔸غسالخانهی روستا، تو مسیر باغ پدربزرگم بود.
کافی بود کمی راهم رو کج کنم و سربالایی برم به سمت اون اتاق آجری که وسط بیابون، تک و تنها افتاده بود.
هر تابستون و بهاری که اومده بودیم روستا و پنجشنبههاش راهی قبرستون شده بودیم، نگاهم به غسالخونه بود و سوالهای ریز و درشتم هوار روی سر مامان.
🔸هر بار هم به شکلی پیچونده میشدم و حوالهام میدادن به گلزار شهدا، بالای سر مزار عموهای شهیدم.
مأموریتم این بود که با افتخار بایستم و شکلاتهای توی بشقاب ملامین رو به اهالی روستا تعارف کنم.
🔸حالا توی مسیر رفتن به باغ، من بودم و چند تا از دخترهای همسن و سالم.
تصمیم خودم رو گرفته بودم، وسط راهِ خاکی ایستادم و اعلامش کردم.
دخترها میترسیدن و نمیخواستن همراهم باشن.
بعد از گفتنِ حرف دلم، غرور هم به کنجکاوی اضافه شده بود.
🔸سرم رو برگردونم، قدمهام رو تند کردم و مستقیم، غسالخونه!
پشت در آهنی زنگ زده ایستاده بودم و چیزی نمیدیدم.
یکدفعه چشمم افتاد به پنجره.
تکهای از شیشهی مشجرش شکسته بود.
جلو رفتم و از همان شکستگی چشم دوختم به داخل. همین که سکوی سنگی نشست توی چشمم، انگار خودم رو دیدم که روی سفیدی سنگ، درازکش خوابیدهام...
🔸دلم ریخت. لرزیدم. یخ کردم. انگار کن از بلندی افتادم توی پهنهای از برف.
برگشتم. تند و فِرز برگشتم پیش دخترها.
سعی کردم ترسم معلوم نباشه ولی از درون داشتم توی ترس، غَلت میزدم.
🔸گذشت تا حالا. دیگه پام به حوالی غسالخونه نرسید تا همین هفتهی پیش که مهمانِ گوشهی دنج تهران (بهشت زهرا) بودم.
یکی از برنامههای سفر، بازدید از سالن تطهیر بهشتزهرا بود. البته یه برنامهی اختیاری.
باز من بودم و این ترسِ کهنهی تو وجودم. تصمیمم رو گرفتم. باید میرفتم و با این خاطرهی تلخ مقابله میکردم.
🔸این بار با یه اتاقک تک و تنها روبهرو نبودم.
یه سالن بزرگ با تعداد زیادی سنگِ ویژهی تطهیر و کلی وسایل جانبی شستشو و کفن پیچی و...
تمام مراحل شستشو و کفن پیچی رو در نزدیکترین فاصله دیدم و عجیب آروم بودم.
نترسیدم. نلرزیدم. یخ نکردم. انگار کن افتادم توی پهنهای از قاصدکهای بیوزن.
🔸توی کمدها، پر از لباس آخرت، پر از کفنهای کِرم رنگ بود.
خدا خواست و همان اول ورودم به سالن تطهیر، این کمد رو دیدم و یاد ارباب بیکفن در قلبم زنده شد.
🔸یه چشمم به گلنسا خانم بود که داشتن تطهیرش میدادن و یه چشمم به کمد کفنها.
یه لحظه به خودم اومدم.
داشتم زیر دل با واقعیترین حال ممکن پشت سر هم زمزمه میکردم:
«حسین! آقام! همه میرن. تو میمونی برام...»
✍️ #محرم به روایت #سمیرا_اکبری
🌐https://ble.ir/samiraakbari7
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782471115677031213
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
چقدر قشنگ...
«بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن»
بعد پلاستیک برنج را که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد بازکرد، پرچم را درآورد و جلویم گرفت:
"حالو عکس بگیر، ته پولوم بود."
باخودم گفتم: خب آدم حسابی به جای بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
🔻 چقدر قشنگ...
🔸چاقوی بزرگ آشپزخانه را جلوی رویم گرفت، خودم را عقب کشیدم. چاقو را بالا برد و توی در فرو کرد.
دستم می لرزید، هرچه کلید راچرخاندم و خودم را به در زدم باز نشد. تا سید هم برسد یک ساعتی طول میکشید.
باریحانه سادات توی محوطه رفته بودم اما موقع برگشتن، کلید را که توی در چرخاندم، باز نشد. سر و صدای ما دو تا که بالا رفت همسایه واحد کناری بیرون آمد. وقتی فهمید چه اتفافی افتاده، با چاقوی بزرگ آشپزخانه آمد سمتم و با هرچه توان داشت چاقو را بین در کشید. با بدنش تنه میزد به در تا باز شود. اما در باز نشد.
🔸تا آن زمان سلام و علیکی با هم نداشتیم. فقط چند بار توی لابی بلوک با خانمش دیده بودمشان. هرکاری کرد در باز نشد، خانمش خودش را رساند جلوی در و تعارف کرد. ریحان هم خسته و تشنه قانعم کرد دعوتشان را قبول کنم. سفره ناهارشان پهن بود، عذرخواهی کردم و کنارنشستم؛ اما ریحان که فکر کرد دعوت ناهار هم هستیم، دوزانو جلوی سفره نشست. اولین بار که خورشت کرفس را با تکه های مرغ دیدم، خانه همان همسایه بود.
🔸تا سید رسید، با نردبان از تراس بالا رفت و در را از داخل باز کرد، نیمساعتی طول کشید. ما هم خانه همان همسایه منتظر نشستیم. جز سوال از شغلشان، پرسیدن فامیلشان و بفرما ناهار، حرفی نزدیم.
🔸چشم چرخاندم روی دیوار خانه، یک ماهی از شهادت حاج قاسم می گذشت. بالای تلویزیون روی دیوار، حلقه چشمم گشاد شد و خیره روی عکس پر از لبخند حاجی ماند.
تیپشان زیاد به این حرفها نمیآمد، هر دو پرستار بودند و چندبار روپوش روی دست توی مجتمع دیده بودمشان. آن روزها حوصله هیچکس را نداشتم، اما وقتی دعوتشان را پذیرفتم و آن لبخند شیرین همیشگی روی صورت حاجی را دیدم، آن هم کجا!؟ مجتمع لانه زنبورمان!
از آن روز هر وقت کرفس میبینم یا میپزم یاد همسایه حاجیخواهم می افتم.
🔸چند روز قبل که موقع برگشتن از درمانگاه سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی اول نشستیم، خانمی هن هن کنان چرخ دستی خریدش را میخواست بالا بیاورد، خم شدم چرخ را بالا بکشم با کرفسهای تازه چشم در چشم شدم. با حرکت اتوبوس باد پیچید و کرفسها رقصیدند وسط خاطراتم.
🔸خانم دستپر از خرید، روی سبزی خورشت و کرفسها یک پلاستیک که مرغ داخلش بود و بعد یک نیم شانه تخم مرغ گذاشت و بایک دست و یک پایش پشت چرخ را گرفت. کرفسها و بقیه سبزی ها زیر بار تخم مرغ و مرغ داشتند له میشدند. از میزان خریدش حدس میزدم کالابرگ ماهانه را گرفته باشد.
🔸نگاه ریحان افتاد به دیوار اتوبوس ،بدخط نوشته بود مرگ بر....
یکی هم با خط خوش خطخطی کرده و اسرائیل را جلوی مرگ گذاشته بود. ریحان اشاره کرد به نوشته، خانم دستپر از خرید متوجه شد و گفت: خدا نیامرزدشون، چه کردن بادل ما.
🔸نگاهم هنوز به خریدها بود که یک چیز زرد توی کیسه کوچک برنج خودنمایی کرد. آرام به ریحان گفتم:
_ درست دیدم پرچم حزبالله است؟
: " آره مامان حزبالله."
🔸 اجازه گرفتم و از خریدش عکس انداختم. خریدهایش سنگین بود، من بودم اسنپ میگرفتم.
پرسیدم: "خب چرا با اتوبوس؟!"
تلفن همراهش را جلویم گرفت پیام بانک بود
" پولام تموم شد. سیفی جات خریدم، اون سه قلم روی بارمم کالابرگه. بچه هام مدتیه مرغ نخوردن."
🔸خیلی بد شد، نمیخاستم دردش رابه زبان بیاورد. برای اینکه مطمئن شوم درست حدس زدهام گفتم: پرچم حزب الله است؟!
چشمش برق زد.
" بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن"
🔸باخودم گفتم: خب آدم حسابی بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
پلاستیک برنج که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد را بازکرد، پرچم را درآورد و به کمک ریحانه سادات جلویم گرفت:
"حالو عکس بگیر، ته پولوم بود. پرچم خریدن و رفتن تو میدون ، تنها کاریه
ای روزا میتونم انجام بدم."
🔸 آخر مسیر بود،برایش از خاطره کرفس و ترکیب مقوی وخوشمزه اش با مرغ و زن و شوهر پرستار حاج قاسمی گفتم.
نزدیکیهای مقصد از خانم پشت سری خواستم پول نقدم که صدتومانی بود را خرد کند، اما نداشت.
خانم دست پر کارت اتوبوس را جلویم گرفت
"حساب میکنم،جاش تو برا بچهای حزبالله، مقاومت، نیروهای خودمون و به نیت آقوی شهیدم صدقه بده."
✍️ #خیابان به روایت #خاطره_کشکولی
🌐https://ble.ir/khak04
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782650259966364636
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌خیلی چیزها، خیلی جاها، خیلی اتفاقات را نباید فراموش کرد. ما برای این فراموش نــکردن نیاز داریم به روایت و دقیقا به همین علت اولین رویداد تولید روایت «شرح واقعه»، جهت بازدید از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان طراحی و اجرا شد. مقصد، «کمپ زیباشهر» بود؛ جایی که شهدایش نظامی نبودند. مردم عادیای بودند که تازه روزههایشان را باز کرده و داشتند از مسجد محل بیرون میآمدند. ما هم عزممان را جزم کردیم تا نگذاریم فراموش شوند.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «کمپ زیباشهر»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۸ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«اینجا عصــــر روایــــت است»
محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔@fars_asre_revayat
🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat