eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
546 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
این همه ماجرا نبود وقتی برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به
﷽ 🔻 این همه ماجرا نبود 🔸انگار هرکدام از این «رضا»های کوچک قصه ای دارند و سَر و سِرّی با امام رضا. این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانه اش روی قبر چشم دوختم. و بی آنکه تلاشی کنم خودش من را پای قصه زندگی اش نشاند. 🔸- بعد از دختر دومم از امام رضا یه پسر خواستیم. نذر هم کردیم اگه قسمتپمون شد اسمش رو «رضا» بگذاریم. امام رضا هم بهمون نگاه کرد و سال بعدش موهای رضای چهل روزم رو تو حرم کوتاه کردیم. همون مشهدم عقیقش کردیم. 🔸این را مادرش برایم گفت. یکی از آن مادرهای جوانی که آرامشش لَجَم را در می آورد. یکی از همان هایی که از جگرگوشه زیرخاکش می گوید و حتی صدایش نمی لرزد. و یکی از همان هایی که باید با زور و چند بار سوال و جواب از زیر زبانش بکشم که هم وزن موهای نوزاد، گوشواره اش را به حرم امام رضا هدیه کرده است. طبیعی بود که در برابر چنین آرامش و صلابتی زبانم قفل شود و دو گوش اضافه هم برای شنیدن قرض کنم. 🔸مادر هم که اشتیاقم برای شنیدن را دید ادامه داد: - رضا تو ماه رمضان به دنیا اومد، تو ماه رمضان هم به شهادت رسید. به حساب قمری ۸ سال و ۸ روزش بود که شهید شد. آقا خودش داد، خودش هم گرفت. مگه پدر و مادر جز عاقبت به خیری برا فرزندشون چی از خدا می خوان؟ 🔸پرسیدم: «همیشه اینقدر آرام هستین؟» گفت: «اینجا که میام آروم میشم... از روز حادثه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مادرم. طاقتش رو ندارم برگردم توی اون خونه. به شوهرم هم گفتم یه جای دیگه پیدا کنه و دیگه هیچ وقت برنگردیم اونجا. تو خونه مادرم که هستم به خاطر «زهرا» و «مریم» و «زینب» چیزی بروز نمیدم، ولی انگار یه چیزی گم کردم. انگار یه چیزی دور و بَرَم کمه. منتظرم یه صدای پسرونه صدام بزنه و بگه مامان! و من با عمق وجود بگویم: جانم...» 🔸یکسره سکوت بودم و غرق در حالات این مادر. مادری که بر خلاف ظاهر آرامش در دریاهایی از غم ها غوطه ور بود‌. اما این ها تمام ماجرا نبود و انگار او چیزهایی بیشتری گفتن داشت. مادر از یکی از همکاران پدر رضا به نام «عباس سالاری» گفت. کسی که به دلیل شرایط شغلی تا چند هفته بعد از شهادت رضا نتوانسته بود به پدر رضا سر بزند و حتی تماس بگیرد. وقتی هم برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود: «سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. انشاالله هفته آینده میام پیشت» 🔸اما آن هفته بعد برای عباس سالاری هیچ وقت نیامد و فردای همان روز به همراه سه نفر دیگر به شهادت رسید. خادمین شهدا برای تشییع پیکر آن‌ها چهار تابوت برده بودند. و بی‌آنکه خودشان بدانند، عباس سالاری را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی». همان تابوتی که قبلا رضا در آن آرمیده بود. مادر اینها را که گفت با لبخندی محو اضافه کرد: انگار رضا به استقبال مهمانش رفته بود... 🔸نمیدانم از کجا این سوال ناشیانه به ذهنم رسید، ولی پرسیدم: تا چند شب دیگه میاین اینجا؟ لبخند زد و به فکر فرو رفت. انگار سوالی پرسیده بودم که هیچ وقت به آن فکر نکرده بود. گفت: انشاالله ایران در جنگ پیروز می شه و همین جا جشن پیروزی کشورمون رو می گیریم... ✍️ روایت از سفر به میناب. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782286443112999722 🌐https://eitaa.com/aras_sarv1990 🌐https://ble.ir/@aras_sarv1990 ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
سالن تطهیر توی این کمد‌ها، پر از لباس آخرت، پر از کفن‌های کِرم رنگ بود. خدا، خواست و همان اول ورودم به سالن تطهیر، این کمد رو دیدم. یه لحظه به خودم اومدم، داشتم زیر لب با واقعی‌ترین حال ممکن پشت سر هم زمزمه می‌کردم: «حسین! آقام! همه می‌رن. تو می‌مونی برام...»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سالن تطهیر توی این کمد‌ها، پر از لباس آخرت، پر از کفن‌های کِرم رنگ بود. خدا، خواست و همان اول ورودم
﷽ 🔻سالن تطهیر 🔸غسال‌خانه‌ی روستا، تو مسیر باغ پدربزرگم بود. کافی بود کمی راهم رو کج کنم و سربالایی برم به سمت اون اتاق آجری که وسط بیابون، تک و تنها افتاده بود. هر تابستون و بهاری که اومده بودیم روستا و پنجشنبه‌هاش راهی قبرستون شده بودیم، نگاهم به غسال‌خونه بود و سوال‌های ریز و درشتم هوار روی سر مامان. 🔸هر بار هم به شکلی پیچونده می‌شدم و حواله‌ام می‌دادن به گلزار شهدا، بالای سر مزار عموهای شهیدم‌. مأموریتم این بود که با افتخار بایستم و شکلات‌های توی بشقاب ملامین رو به اهالی روستا تعارف کنم. 🔸حالا توی مسیر رفتن به باغ، من بودم و چند تا از دخترهای هم‌سن و سالم. تصمیم خودم رو گرفته بودم، وسط راهِ خاکی ایستادم و اعلامش کردم. دخترها می‌ترسیدن و نمی‌خواستن همراهم باشن. بعد از گفتنِ حرف دلم، غرور هم به کنجکاوی اضافه شده بود. 🔸سرم رو برگردونم، قدم‌هام رو تند کردم و مستقیم، غسال‌خونه! پشت در آهنی زنگ زده‌ ایستاده بودم و چیزی نمی‌دیدم. یک‌دفعه چشمم افتاد به پنجره. تکه‌ای از شیشه‌ی مشجرش شکسته بود. جلو رفتم و از همان شکستگی چشم دوختم به داخل. همین که سکوی سنگی نشست توی چشمم، انگار خودم رو دیدم که روی سفیدی سنگ، دراز‌کش خوابیده‌ام... 🔸دلم ریخت. لرزیدم. یخ کردم. انگار کن از بلندی افتادم توی پهنه‌ای از برف. برگشتم. تند و فِرز برگشتم پیش دخترها. سعی کردم ترسم معلوم نباشه ولی از درون داشتم توی ترس، غَلت می‌زدم. 🔸گذشت تا حالا. دیگه پام به حوالی غسال‌خونه نرسید تا همین هفته‌ی پیش که مهمانِ گوشه‌ی دنج تهران (بهشت زهرا) بودم. یکی از برنامه‌های سفر، بازدید از سالن تطهیر بهشت‌زهرا بود. البته یه برنامه‌ی اختیاری. باز من بودم و این ترسِ کهنه‌ی تو وجودم. تصمیمم رو گرفتم. باید می‌رفتم و با این خاطره‌ی تلخ مقابله می‌کردم. 🔸این بار با یه اتاقک تک و تنها رو‌به‌رو نبودم. یه سالن بزرگ با تعداد زیادی سنگِ ویژه‌ی تطهیر و کلی وسایل جانبی شستشو و کفن پیچی و... تمام مراحل شستشو و کفن پیچی رو در نزدیک‌ترین فاصله دیدم و عجیب آروم بودم. نترسیدم. نلرزیدم. یخ نکردم. انگار کن افتادم توی پهنه‌ای از قاصدک‌های بی‌وزن. 🔸توی کمد‌ها، پر از لباس آخرت، پر از کفن‌های کِرم رنگ بود. خدا خواست و همان اول ورودم به سالن تطهیر، این کمد رو دیدم و یاد ارباب بی‌کفن در قلبم زنده شد. 🔸یه چشمم به گل‌نسا خانم بود که داشتن تطهیرش می‌دادن و یه چشمم به کمد کفن‌ها. یه لحظه به خودم اومدم. داشتم زیر دل با واقعی‌ترین حال ممکن پشت سر هم زمزمه می‌کردم: «حسین! آقام! همه می‌رن. تو می‌مونی برام...» ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/samiraakbari7 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782471115677031213 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
چقدر قشنگ... «بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزب‌الله دس تو دست همن» بعد پلاستیک برنج را که پُرپُرش نیم کیلو هم نمی‌شد بازکرد، پرچم را درآورد و جلویم گرفت: "حالو عکس بگیر، ته پولوم بود." باخودم گفتم: خب آدم حسابی به جای بجا پرچم، اسنپ می‌گرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 🔻 چقدر قشنگ... 🔸چاقوی بزرگ آشپزخانه را جلوی رویم گرفت، خودم را عقب کشیدم. چاقو را بالا برد و توی در فرو کرد. دستم می لرزید، هرچه کلید راچرخاندم و خودم را به در زدم باز نشد. تا سید هم برسد یک ساعتی طول میکشید. باریحانه سادات توی محوطه رفته بودم اما موقع برگشتن، کلید را که توی در چرخاندم، باز نشد. سر و صدای ما دو تا که بالا رفت همسایه واحد کناری بیرون آمد. وقتی فهمید چه اتفافی افتاده، با چاقوی بزرگ آشپزخانه آمد سمتم و با هرچه توان داشت چاقو را بین در کشید. با بدنش تنه میزد به در تا باز شود. اما در باز نشد. 🔸تا آن زمان سلام و علیکی با هم نداشتیم. فقط چند بار توی لابی بلوک با خانمش دیده بودمشان. هرکاری کرد در باز نشد، خانمش خودش را رساند جلوی در و تعارف کرد. ریحان هم خسته و تشنه قانعم کرد دعوتشان را قبول کنم. سفره ناهارشان پهن بود، عذرخواهی کردم و کنارنشستم؛ اما ریحان که فکر کرد دعوت ناهار هم هستیم، دوزانو جلوی سفره نشست. اولین بار که خورشت کرفس را با تکه های مرغ دیدم، خانه همان همسایه بود. 🔸تا سید رسید، با نردبان از تراس بالا رفت و در را از داخل باز کرد، نیم‌ساعتی طول کشید. ما هم خانه همان همسایه منتظر نشستیم. جز سوال از شغلشان، پرسیدن فامیلشان و بفرما ناهار، حرفی نزدیم. 🔸چشم چرخاندم روی دیوار خانه، یک ماهی از شهادت حاج قاسم می گذشت. بالای تلویزیون روی دیوار، حلقه چشمم گشاد شد و خیره روی عکس پر از لبخند حاجی ماند. تیپشان زیاد به این حرفها نمی‌آمد، هر دو پرستار بودند و چندبار روپوش روی دست توی مجتمع دیده بودمشان. آن روزها حوصله هیچ‌کس را نداشتم، اما وقتی دعوتشان را پذیرفتم و آن لبخند شیرین همیشگی روی صورت حاجی را دیدم، آن هم کجا!؟ مجتمع لانه زنبورمان! از آن روز هر وقت کرفس می‌بینم یا می‌پزم یاد همسایه حاجی‌خواهم می افتم. 🔸چند روز قبل که موقع برگشتن از درمانگاه سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی اول نشستیم، خانمی هن هن کنان چرخ دستی خریدش را میخواست بالا بیاورد، خم شدم چرخ را بالا بکشم با کرفسهای تازه چشم در چشم شدم. با حرکت اتوبوس باد پیچید و کرفسها رقصیدند وسط خاطراتم. 🔸خانم دست‌پر از خرید، روی سبزی خورشت و کرفسها یک پلاستیک که مرغ داخلش بود و بعد یک نیم شانه تخم مرغ گذاشت و بایک دست و یک پایش پشت چرخ را گرفت. کرفسها و بقیه سبزی ها زیر بار تخم مرغ و مرغ داشتند له می‌شدند. از میزان خریدش حدس میزدم کالابرگ ماهانه را گرفته باشد. 🔸نگاه ریحان افتاد به دیوار اتوبوس ،بدخط نوشته بود مرگ بر.... یکی هم با خط خوش خط‌خطی کرده و اسرائیل را جلوی مرگ گذاشته بود. ریحان اشاره کرد به نوشته، خانم دست‌پر‌ از خرید متوجه شد و گفت: خدا نیامرزدشون، چه کردن بادل ما. 🔸نگاهم هنوز به خریدها بود که یک چیز زرد توی کیسه کوچک برنج خودنمایی کرد. آرام به ریحان گفتم: _ درست دیدم پرچم حزب‌الله است؟ : " آره مامان حزب‌الله." 🔸 اجازه گرفتم و از خریدش عکس انداختم. خریدهایش سنگین بود، من بودم اسنپ می‌گرفتم. پرسیدم: "خب چرا با اتوبوس؟!" تلفن همراهش را جلویم گرفت پیام بانک بود " پولام تموم شد. سیفی جات خریدم، اون سه قلم روی بارمم کالابرگه. بچه هام مدتیه مرغ نخوردن." 🔸خیلی بد شد، نمیخاستم دردش رابه زبان بیاورد. برای اینکه مطمئن شوم درست حدس زده‌ام گفتم: پرچم حزب الله است؟! چشمش برق زد. " بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزب‌الله دس تو دست همن" 🔸باخودم گفتم: خب آدم حسابی بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه. پلاستیک برنج که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد را بازکرد، پرچم را درآورد و به کمک ریحانه سادات جلویم گرفت: "حالو عکس بگیر، ته پولوم بود. پرچم خریدن و رفتن تو میدون ، تنها کاریه ای روزا می‌تونم انجام بدم." 🔸 آخر مسیر بود،برایش از خاطره کرفس و ترکیب مقوی وخوشمزه اش با مرغ و زن و شوهر پرستار حاج قاسمی گفتم. نزدیکی‌های مقصد از خانم پشت سری خواستم پول نقدم که صدتومانی بود را خرد کند، اما نداشت. خانم دست پر کارت اتوبوس را جلویم گرفت "حساب میکنم،جاش تو برا بچهای حزب‌الله، مقاومت، نیروهای خودمون و به نیت آقوی شهیدم صدقه بده." ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/khak04 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782650259966364636 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌خیلی چیزها، خیلی جاها، خیلی اتفاقات را نباید فراموش کرد. ما برای این فراموش نــکردن نیاز داریم به روایت و دقیقا به همین علت اولین رویداد تولید روایت «شرح واقعه»، جهت بازدید از مکان‌های مورداصابت در جنگ رمضان طراحی و اجرا شد. مقصد، «کمپ زیباشهر» بود؛ جایی که شهدایش نظامی نبودند. مردم عادی‌ای بودند که تازه روزه‌هایشان را باز کرده و داشتند از مسجد محل بیرون می‌آمدند. ما هم عزم‌مان را جزم کردیم تا نگذاریم فراموش شوند. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «کمپ زیباشهر» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۸ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat ‌‌
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه می‌گویم: «حاج خانوم عکس بگیرم؟» نیمچه لبخندی می‌زند و می‌گوید: «نمی‌دونم... بگیر! اگه به یه درد انقلاب می‌خوره بگیررررر...»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه می‌گویم: «حاج خانوم عکس بگیرم؟» نیمچه لبخندی می‌زند و می‌گوید: «نم
﷽ 🔻بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه 🔸خانم یوسفی بچه چهار ماهه را عین شفیره گرفته توی بغلش. بچه مثل یوسفی زبل است. هی دو دستی چنگ می اندازد به میله پرچم و آب دهانش پس می دهد به زیر چانه‌اش. دست های کوچک خنکش را می گیرم توی دستم. براق می شود توی چشم‌هایم! آب کش دار از لب پایینش آویز است. 🔸خانم یوسفی چشم‌هایش نم می‌شود! وقتی می‌گویم: «این‌جدیده؟ آخرین بار که دیدمت نداشتیش!» تاریخ تولد بچه را با شهادت آقا حساب می‌کند. یک ماه قبلش به دنیا آمده! «محض رضای آقا...» به اینجا که می‌رسد کلمه توی گلویش می‌شکند واشک هایش کرور کرور می‌ریزد. 🔸بچه یوسفی انگشتم را فشار می دهد و عین ژله تکان می خورد. توی دلم می گویم: «دیر رسیدی بچه!دیگه نمی‌بینیش!....» بچه چهار ماهه صد و چند شب است آمده لب خیابان توی بغل مادرش با زبان بی زبانی شهادت بدهد پای این انقلاب ایستاده! 🔸کمی قبل تر از جایی که خانم یوسفی و بچه اش دارند پرچم تکان می دهند پیرزنی پشت به ماشینی خاموش تکیه اش را انداخته روی واکر... 🔸می‌گویم: « حاج خانوم عکس بگیرم؟» نیمچه لبخندی می زند و می گوید:«نمیدونم... بگیر! اگه به یه درد انقلاب می خوره بگیررررر...» 🔸جنگ عین کوره آهنگری جان آدم را می گذارد و خالص و ناخالصی دار را از هم پس می زند! صف کشی می کند و برای وسط بازها آبرو نمی گذارد. 🔸علی الحساب خوش به حال آدم‌هایی که نگران رضایت آقا و درد انقلابند... خوش بحال انقلاب که این آدم های صادق دوستش دارند و پای کارش ایستاده اند. با بچه چهار ماهه... با زانوی درد... با چشم‌های خیس... ✍ به روایت 🌐https://ble.ir/tayebefarid 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782884786752271207 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
سایه‌ی غم از دوست اهوازی‌ام پرسیدم فاطمه این آقا چی می‌گه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه روز و سه شب نه سحری خوردیم، نه افطار کردیم. الانم سه ماهه که موها و صورتم رو اصلاح نکردم؛ چون عزادار سیدعلی خامنه‌ای هستم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سایه‌ی غم از دوست اهوازی‌ام پرسیدم فاطمه این آقا چی می‌گه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه
﷽ 🔻*سایه‌ی غم* 🔸به خیال خودم داشتم از غصه‌ها فرار می‌کردم. از غم‌هایی که قریب نود روز روی کشورمان چادر سیاه کشیده بود. علیرغم مخالفت‌های اطرافیان بابت شرایط جنگ، باروبندیل بسته بودم، بروم پیش مشکل‌گشای عالَم، مدد بخواهم. اما تهِ دلم آرزو می‌کردم در نبودم، مراسم تشییع رهبر انجام شود؛ که من نباشم. هجران و فراقش یک‌‌جور، غصه‌ی تشییعش یک مدل دیگر آتش به جانم می‌زد. دلم می‌خواست توی همین مرحله‌ی باور‌‌کردن و نکردن بمانم. می‌دانستم بعداز تشییع وخاکسپاری‌اش وارد سوگ اصلی نبودنش می‌شوم. وارد مرحله‌ی پذیرش اجباری. 🔸هتلمان وسط بازار بود. بازاری مسقف، مشرف به حرم حضرت عباس. قبل از نماز ظهر برای پیداکردن جایی مناسبِ چند ساعت دعا خواندن، از هتل بیرون زدیم. یقین داشتیم عراقی‌ها بین الحرمین را از دیشب قرق کرده‌اند. از جلو در هتل ، مداح کاروان شروع به تکبیر گفتن کرد. معتقد بود در روز عرفه باید شعائر الهی را زنده کنیم. 🔸بازار شلوغ بود و پر رفت وآمد. دست‌فروش‌ها روی زمین بساط کرده بودند. اجناسشان را روی دست گرفته بودند و لاینقطع فریاد می‌زدند. چشمم به دست یکی از فروشنده‌ها افتاد. کتیبه‌های بین الحرمین را روی بازوهایش انداخته بود. نگاهم به دیوار پشت سرش، عکس شهید سیدحسن و رهبر کنارهم خیره ماند. دیدن چهره رهبرمان کنار تصویر شهیدی دیگر، غم عالَم را می‌ریخت توی دل و جان. قبل‌ترها دیدن عکسش آن‌هم توی یک کشور دیگر قند توی دل آدم آب می‌کرد. حالا دیدن کتیبه‌اش انگار اسپری فلفل می‌پاشید توی چشم‌. طاقت دیدنش را نداشتم. از پسرک رو برگرداندم و حواسم را دادم به مداح. 🔸بعد از تکبیر مشت‌ها را گره کردیم به مرگ بر آمریکا گفتن. مردهای عراقی دشداشه‌پوش یکی‌یکی از سمت پیاده‌رو به کاروان ما ملحق شدند. بعضی‌هایشان جلوتر از ما در جهت مخالف راه می‌آمدند. با گوشی‌هایشان فیلم می‌گرفتند. هرلحظه به جمعیت افزوده می‌شد. مداح هر چند دقیقه یکبار برمی‌گشت و به پشت سرش نگاه می‌کرد که یک‌‌وقت کسی عقب نمانده باشد. وقتی خیل جمعیت مرد و زن‌های عراقی را در اطراف و پشت سرمان دید، موج کانالش را روی زبان عربی چرخاند‌؛ «کلا'کلا' امریکا، کلا'کلا' اسراییل.» 🔸صدای هم‌خوانی جمعیت که بازار را پر کرد، نگاه‌ها وحواس‌های بیشتری معطوف ما شد. فروشنده‌ها تنزیلات تنزیلات گفتن‌هایشان را قطع کردند و گوش تیز کردند به صدای جمعیت. چه آنها که در بازار با ما هم‌مسیر بودند، چه آنها که در مسیر مخالف ما در حرکت، با گروه هم‌خوانی می‌کردند. انگار الموت الموت امریکا، الموت الموت اسرائیل رواج‌ترین ذکر زبانشان بود. 🔸راهپیمایی پرشوری راه افتاده بود.کاسبها با لبخند رضایتشان را از فعل ما نشان می‌دادند. خیال کردم حواسشان نیست شلوغی ما بازارشان را کساد کرده. در انتهای بازار پیچیدیم به خیابان روبروی حرم. چشممان که به حرم حضرت عباس افتاد همه بی‌اختیار فریاد زدیم : « ابوالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار» صداهایمان می‌لرزید و چشمهایمان می‌بارید. شراره‌های نور گنبدِ پسر امیرالمومنین، چشم ِخورشید را می‌زد اما به نگاههای تار و خیس ما روشنایی می‌داد. همدردی عراقی‌ها را به وضوح می‌شد دید. با چشمهای نمدارشان، زبان بازنکرده گفتند ما می‌فهمیم داغدارید. خامنه‌ای نگهدارشان را محکم‌تر از ما و از ته قلبشان گفتند. 🔸به اولین تفتیش که رسیدیم، مردهای دشداشه‌پوش یکی‌یکی پیشانی مداح را بوسیدند. خداحافظی کردند وذهرکدام به سمتی سرازیر شدند. کمی جلوتر روبروی حرم، کنار خیابان، جایی برای نشستن پیدا کردیم. میان سرسلامتی دادن‌های عراقی‌ها چشمم به مرد میانسالی افتاد که پرچم ایران را دورشانه‌اش انداخته بود. جلو آمد و در حالیکه با یک دست عرق چین سفیدش را از سر برمی‌داشت با دست دیگرش موهای جوگندمی سرو ریشش را می‌کشید. به عربی چیزهایی می‌گفت. 🔸یک لحظه دیدم پوستری که تصویر رهبر شهید و آقا سیدمجتبی روی آن است را در دست گرفته و به عکس اشاره می‌کند. قسم جلاله می‌خورَد و با صدای بلند حرف‌هایی می‌زَند. بی‌معطلی از دوست اهوازی‌ام پرسیدم فاطمه این آقا چی می‌گه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه روز و سه شب نه سحری خوردیم، نه افطار کردیم. الانم سه ماهه که موها و صورتم رو اصلاح نکردم؛ چون عزادار سیدعلی خامنه‌ای هستم.» 🔸مدام قسم جلاله می‌خورد که رهبرتان به حق بود. فرزند خلفش هم همینطور. به والله همه‌ی شیعیان باید گوش به فرمانش باشیم. ✍ روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
این یعنی پیروزی دیگه! گرفتمش به حرف: "مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر می‌کنن؟ به‌نظرشون ما پیروز شدیم؟" چند ثانیه متعجب بهم خیره شد: "کشمیریا که هیچی. هندوی گاوپرست هم اعتقاد داره که ایران پیروز شده. همین‌که ایران جلوی آمریکا ایستاده و بهش شلیک کرده یعنی پیروزی."