چقدر قشنگ...
«بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن»
بعد پلاستیک برنج را که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد بازکرد، پرچم را درآورد و جلویم گرفت:
"حالو عکس بگیر، ته پولوم بود."
باخودم گفتم: خب آدم حسابی به جای بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
🔻 چقدر قشنگ...
🔸چاقوی بزرگ آشپزخانه را جلوی رویم گرفت، خودم را عقب کشیدم. چاقو را بالا برد و توی در فرو کرد.
دستم می لرزید، هرچه کلید راچرخاندم و خودم را به در زدم باز نشد. تا سید هم برسد یک ساعتی طول میکشید.
باریحانه سادات توی محوطه رفته بودم اما موقع برگشتن، کلید را که توی در چرخاندم، باز نشد. سر و صدای ما دو تا که بالا رفت همسایه واحد کناری بیرون آمد. وقتی فهمید چه اتفافی افتاده، با چاقوی بزرگ آشپزخانه آمد سمتم و با هرچه توان داشت چاقو را بین در کشید. با بدنش تنه میزد به در تا باز شود. اما در باز نشد.
🔸تا آن زمان سلام و علیکی با هم نداشتیم. فقط چند بار توی لابی بلوک با خانمش دیده بودمشان. هرکاری کرد در باز نشد، خانمش خودش را رساند جلوی در و تعارف کرد. ریحان هم خسته و تشنه قانعم کرد دعوتشان را قبول کنم. سفره ناهارشان پهن بود، عذرخواهی کردم و کنارنشستم؛ اما ریحان که فکر کرد دعوت ناهار هم هستیم، دوزانو جلوی سفره نشست. اولین بار که خورشت کرفس را با تکه های مرغ دیدم، خانه همان همسایه بود.
🔸تا سید رسید، با نردبان از تراس بالا رفت و در را از داخل باز کرد، نیمساعتی طول کشید. ما هم خانه همان همسایه منتظر نشستیم. جز سوال از شغلشان، پرسیدن فامیلشان و بفرما ناهار، حرفی نزدیم.
🔸چشم چرخاندم روی دیوار خانه، یک ماهی از شهادت حاج قاسم می گذشت. بالای تلویزیون روی دیوار، حلقه چشمم گشاد شد و خیره روی عکس پر از لبخند حاجی ماند.
تیپشان زیاد به این حرفها نمیآمد، هر دو پرستار بودند و چندبار روپوش روی دست توی مجتمع دیده بودمشان. آن روزها حوصله هیچکس را نداشتم، اما وقتی دعوتشان را پذیرفتم و آن لبخند شیرین همیشگی روی صورت حاجی را دیدم، آن هم کجا!؟ مجتمع لانه زنبورمان!
از آن روز هر وقت کرفس میبینم یا میپزم یاد همسایه حاجیخواهم می افتم.
🔸چند روز قبل که موقع برگشتن از درمانگاه سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی اول نشستیم، خانمی هن هن کنان چرخ دستی خریدش را میخواست بالا بیاورد، خم شدم چرخ را بالا بکشم با کرفسهای تازه چشم در چشم شدم. با حرکت اتوبوس باد پیچید و کرفسها رقصیدند وسط خاطراتم.
🔸خانم دستپر از خرید، روی سبزی خورشت و کرفسها یک پلاستیک که مرغ داخلش بود و بعد یک نیم شانه تخم مرغ گذاشت و بایک دست و یک پایش پشت چرخ را گرفت. کرفسها و بقیه سبزی ها زیر بار تخم مرغ و مرغ داشتند له میشدند. از میزان خریدش حدس میزدم کالابرگ ماهانه را گرفته باشد.
🔸نگاه ریحان افتاد به دیوار اتوبوس ،بدخط نوشته بود مرگ بر....
یکی هم با خط خوش خطخطی کرده و اسرائیل را جلوی مرگ گذاشته بود. ریحان اشاره کرد به نوشته، خانم دستپر از خرید متوجه شد و گفت: خدا نیامرزدشون، چه کردن بادل ما.
🔸نگاهم هنوز به خریدها بود که یک چیز زرد توی کیسه کوچک برنج خودنمایی کرد. آرام به ریحان گفتم:
_ درست دیدم پرچم حزبالله است؟
: " آره مامان حزبالله."
🔸 اجازه گرفتم و از خریدش عکس انداختم. خریدهایش سنگین بود، من بودم اسنپ میگرفتم.
پرسیدم: "خب چرا با اتوبوس؟!"
تلفن همراهش را جلویم گرفت پیام بانک بود
" پولام تموم شد. سیفی جات خریدم، اون سه قلم روی بارمم کالابرگه. بچه هام مدتیه مرغ نخوردن."
🔸خیلی بد شد، نمیخاستم دردش رابه زبان بیاورد. برای اینکه مطمئن شوم درست حدس زدهام گفتم: پرچم حزب الله است؟!
چشمش برق زد.
" بذار بازش کنم چه قشنگه! ایران و حزبالله دس تو دست همن"
🔸باخودم گفتم: خب آدم حسابی بجا پرچم، اسنپ میگرفتی تا کمر و دستت داغون نشه.
پلاستیک برنج که پُرپُرش نیم کیلو هم نمیشد را بازکرد، پرچم را درآورد و به کمک ریحانه سادات جلویم گرفت:
"حالو عکس بگیر، ته پولوم بود. پرچم خریدن و رفتن تو میدون ، تنها کاریه
ای روزا میتونم انجام بدم."
🔸 آخر مسیر بود،برایش از خاطره کرفس و ترکیب مقوی وخوشمزه اش با مرغ و زن و شوهر پرستار حاج قاسمی گفتم.
نزدیکیهای مقصد از خانم پشت سری خواستم پول نقدم که صدتومانی بود را خرد کند، اما نداشت.
خانم دست پر کارت اتوبوس را جلویم گرفت
"حساب میکنم،جاش تو برا بچهای حزبالله، مقاومت، نیروهای خودمون و به نیت آقوی شهیدم صدقه بده."
✍️ #خیابان به روایت #خاطره_کشکولی
🌐https://ble.ir/khak04
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782650259966364636
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌خیلی چیزها، خیلی جاها، خیلی اتفاقات را نباید فراموش کرد. ما برای این فراموش نــکردن نیاز داریم به روایت و دقیقا به همین علت اولین رویداد تولید روایت «شرح واقعه»، جهت بازدید از مکانهای مورداصابت در جنگ رمضان طراحی و اجرا شد. مقصد، «کمپ زیباشهر» بود؛ جایی که شهدایش نظامی نبودند. مردم عادیای بودند که تازه روزههایشان را باز کرده و داشتند از مسجد محل بیرون میآمدند. ما هم عزممان را جزم کردیم تا نگذاریم فراموش شوند.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «کمپ زیباشهر»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۸ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«اینجا عصــــر روایــــت است»
محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔@fars_asre_revayat
🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه میگویم: «حاج خانوم عکس بگیرم؟» نیمچه لبخندی میزند و میگوید: «نم
﷽
🔻بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
🔸خانم یوسفی بچه چهار ماهه را عین شفیره گرفته توی بغلش. بچه مثل یوسفی زبل است. هی دو دستی چنگ می اندازد به میله پرچم و آب دهانش پس می دهد به زیر چانهاش. دست های کوچک خنکش را می گیرم توی دستم. براق می شود توی چشمهایم! آب کش دار از لب پایینش آویز است.
🔸خانم یوسفی چشمهایش نم میشود! وقتی میگویم: «اینجدیده؟ آخرین بار که دیدمت نداشتیش!»
تاریخ تولد بچه را با شهادت آقا حساب میکند. یک ماه قبلش به دنیا آمده! «محض رضای آقا...»
به اینجا که میرسد کلمه توی گلویش میشکند واشک هایش کرور کرور میریزد.
🔸بچه یوسفی انگشتم را فشار می دهد و عین ژله تکان می خورد. توی دلم می گویم: «دیر رسیدی بچه!دیگه نمیبینیش!....»
بچه چهار ماهه صد و چند شب است آمده لب خیابان توی بغل مادرش با زبان بی زبانی شهادت بدهد پای این انقلاب ایستاده!
🔸کمی قبل تر از جایی که خانم یوسفی و بچه اش دارند پرچم تکان می دهند پیرزنی پشت به ماشینی خاموش تکیه اش را انداخته روی واکر...
🔸میگویم: « حاج خانوم عکس بگیرم؟»
نیمچه لبخندی می زند و می گوید:«نمیدونم... بگیر! اگه به یه درد انقلاب می خوره بگیررررر...»
🔸جنگ عین کوره آهنگری جان آدم را می گذارد و خالص و ناخالصی دار را از هم پس می زند!
صف کشی می کند و برای وسط بازها آبرو نمی گذارد.
🔸علی الحساب خوش به حال آدمهایی که نگران رضایت آقا و درد انقلابند...
خوش بحال انقلاب که این آدم های صادق دوستش دارند و پای کارش ایستاده اند.
با بچه چهار ماهه...
با زانوی درد...
با چشمهای خیس...
✍ #خیابان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://ble.ir/tayebefarid
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1782884786752271207
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سایهی غم از دوست اهوازیام پرسیدم فاطمه این آقا چی میگه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه
﷽
🔻*سایهی غم*
🔸به خیال خودم داشتم از غصهها فرار میکردم. از غمهایی که قریب نود روز روی کشورمان چادر سیاه کشیده بود.
علیرغم مخالفتهای اطرافیان بابت شرایط جنگ، باروبندیل بسته بودم، بروم پیش مشکلگشای عالَم، مدد بخواهم. اما تهِ دلم آرزو میکردم در نبودم، مراسم تشییع رهبر انجام شود؛ که من نباشم. هجران و فراقش یکجور، غصهی تشییعش یک مدل دیگر آتش به جانم میزد. دلم میخواست توی همین مرحلهی باورکردن و نکردن بمانم. میدانستم بعداز تشییع وخاکسپاریاش وارد سوگ اصلی نبودنش میشوم. وارد مرحلهی پذیرش اجباری.
🔸هتلمان وسط بازار بود. بازاری مسقف، مشرف به حرم حضرت عباس. قبل از نماز ظهر برای پیداکردن جایی مناسبِ چند ساعت دعا خواندن، از هتل بیرون زدیم. یقین داشتیم عراقیها بین الحرمین را از دیشب قرق کردهاند. از جلو در هتل ، مداح کاروان شروع به تکبیر گفتن کرد. معتقد بود در روز عرفه باید شعائر الهی را زنده کنیم.
🔸بازار شلوغ بود و پر رفت وآمد. دستفروشها روی زمین بساط کرده بودند. اجناسشان را روی دست گرفته بودند و لاینقطع فریاد میزدند. چشمم به دست یکی از فروشندهها افتاد. کتیبههای بین الحرمین را روی بازوهایش انداخته بود. نگاهم به دیوار پشت سرش، عکس شهید سیدحسن و رهبر کنارهم خیره ماند. دیدن چهره رهبرمان کنار تصویر شهیدی دیگر، غم عالَم را میریخت توی دل و جان. قبلترها دیدن عکسش آنهم توی یک کشور دیگر قند توی دل آدم آب میکرد. حالا دیدن کتیبهاش انگار اسپری فلفل میپاشید توی چشم. طاقت دیدنش را نداشتم. از پسرک رو برگرداندم و حواسم را دادم به مداح.
🔸بعد از تکبیر مشتها را گره کردیم به مرگ بر آمریکا گفتن. مردهای عراقی دشداشهپوش یکییکی از سمت پیادهرو به کاروان ما ملحق شدند. بعضیهایشان جلوتر از ما در جهت مخالف راه میآمدند. با گوشیهایشان فیلم میگرفتند. هرلحظه به جمعیت افزوده میشد. مداح هر چند دقیقه یکبار برمیگشت و به پشت سرش نگاه میکرد که یکوقت کسی عقب نمانده باشد. وقتی خیل جمعیت مرد و زنهای عراقی را در اطراف و پشت سرمان دید، موج کانالش را روی زبان عربی چرخاند؛ «کلا'کلا' امریکا، کلا'کلا' اسراییل.»
🔸صدای همخوانی جمعیت که بازار را پر کرد، نگاهها وحواسهای بیشتری معطوف ما شد. فروشندهها تنزیلات تنزیلات گفتنهایشان را قطع کردند و گوش تیز کردند به صدای جمعیت. چه آنها که در بازار با ما هممسیر بودند، چه آنها که در مسیر مخالف ما در حرکت، با گروه همخوانی میکردند. انگار الموت الموت امریکا، الموت الموت اسرائیل رواجترین ذکر زبانشان بود.
🔸راهپیمایی پرشوری راه افتاده بود.کاسبها با لبخند رضایتشان را از فعل ما نشان میدادند. خیال کردم حواسشان نیست شلوغی ما بازارشان را کساد کرده. در انتهای بازار پیچیدیم به خیابان روبروی حرم. چشممان که به حرم حضرت عباس افتاد همه بیاختیار فریاد زدیم : « ابوالفضل علمدار خامنهای نگهدار» صداهایمان میلرزید و چشمهایمان میبارید. شرارههای نور گنبدِ پسر امیرالمومنین، چشم ِخورشید را میزد اما به نگاههای تار و خیس ما روشنایی میداد. همدردی عراقیها را به وضوح میشد دید. با چشمهای نمدارشان، زبان بازنکرده گفتند ما میفهمیم داغدارید. خامنهای نگهدارشان را محکمتر از ما و از ته قلبشان گفتند.
🔸به اولین تفتیش که رسیدیم، مردهای دشداشهپوش یکییکی پیشانی مداح را بوسیدند. خداحافظی کردند وذهرکدام به سمتی سرازیر شدند. کمی جلوتر روبروی حرم، کنار خیابان، جایی برای نشستن پیدا کردیم. میان سرسلامتی دادنهای عراقیها چشمم به مرد میانسالی افتاد که پرچم ایران را دورشانهاش انداخته بود. جلو آمد و در حالیکه با یک دست عرق چین سفیدش را از سر برمیداشت با دست دیگرش موهای جوگندمی سرو ریشش را میکشید. به عربی چیزهایی میگفت.
🔸یک لحظه دیدم پوستری که تصویر رهبر شهید و آقا سیدمجتبی روی آن است را در دست گرفته و به عکس اشاره میکند. قسم جلاله میخورَد و با صدای بلند حرفهایی میزَند. بیمعطلی از دوست اهوازیام پرسیدم فاطمه این آقا چی میگه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه روز و سه شب نه سحری خوردیم، نه افطار کردیم. الانم سه ماهه که موها و صورتم رو اصلاح نکردم؛ چون عزادار سیدعلی خامنهای هستم.»
🔸مدام قسم جلاله میخورد که رهبرتان به حق بود. فرزند خلفش هم همینطور. به والله همهی شیعیان باید گوش به فرمانش باشیم.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #هاجر_تابع_بردبار
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
این یعنی پیروزی دیگه! گرفتمش به حرف: "مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر میکنن؟ بهنظرشون ما
﷽
🔻این یعنی پیروزی دیگه
🔸اشتباه رفتم. مسیر ایستگاه مترو را برعکس رفتم. همین ولی باب آشناییمان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاه انقلاب و میان آن همه جمعیت نماز جمعه دانشگاه تهران ببینمشان.
🔸ایستگاه مترو میدان انقلاب شده بود پایگاه بسیج. هر چند ثانیه یک نفر طلب صلوات میکرد و یکباره صدای صلوات جمعیت از در و دیوار دالانهای مترو پژواک میکرد و چند برابر میشد. دقیقا بعد از اولین صلوات توجهم بهشان جلب شد. لباسشان سفید بود. نمیدانم چرا؟ ولی اکثرا چفیه انداخته بودند روی دوششان؛ چفیه طرح فلسطین.
🔸با "?Where do you come from (از کجا اومدین؟)" بحث را شروع کردم. سه چهار نفرشان با هم جواب دادند: India; Keshmir (هند، کشمیر)
تا پرسیدم: ?Can you speak Persian (میتونی فارسی صحبت کنی؟) یکی که فارسیاش بهتر بود آمد کنارم و دست داد.
🔸گفت دیشب خودشان را از هند رساندهاند اینجا. از دولت هند هم شاکی بود که نگذاشته آنطوری که باید و شاید کشمیریها خودشان را برسانند مراسم وداع:
"همین را هم نماینده ولی فقیه در هند با دولت رایزنی کرد تا تونستیم بیایم. دولت هند خیلی خبیثه. خیلی."
🔸نزدیک سر در دانشگاه تهران شدیم. قبل از ورودی سوال بعدی را پرسیدم: "کِی شنیدی که رهبر شهید شده؟"
نفس عمیقی کشید: "همان صلوه فجر (نماز صبح). همان وقتی که ایران اعلام کرد، ما هم متوجه شدیم."
چشمهای کشیدهاش را از من دزدید و جای دیگری را نگاه میکند: "دیگه نخوابیدیم. همه رفتیم بیرون. شاید چهارصد پانصد هزار نفر میشدیم."
🔸وارد گیت بازرسی نماز جمعه که شدیم گمش کردم. حرفم نیمهتمام ماند. وارد دانشگاه تهران شدم. جمعشان را پیدا کردم ولی خودش را نه.
وارد مصلی که شدیم، جا برای نشستن نبود. کشمیریها نشستند روی زمین لخت پای خطبههای سیداحمد خاتمی.
چند دقیقه بعد، مسئولان نماز یک تکه موکت کرمی چرکمرده آوردند و انداختند زیر پایمان.
🔸نماز عصر که تمام شد دوباره صورت کشیده آفتابسوختهاش را میان جمعیت پیدا کردم و گرفتمش به حرف:
"مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر میکنن؟ بهنظرشون ما پیروز شدیم؟"
چند ثانیه متعجب بهم خیره شد:
"کشمیریا که هیچی. هندوی گاوپرست هم اعتقاد داره که ایران پیروز شده."
"چرا؟ از کجای جنگ نتیجه میگیرن ایران پیروز شده؟"
دوباره یکی از آن نگاههای عاقلاندرسفیهش را تحویلم داد. ته نگاهش یک بیاعتمادی هم بود. جوری که مجبور شدم خودم را معرفی کنم و بگویم چرا این سوالات را میپرسم:
" همینکه ایران جلوی آمریکا ایستاده و بهش شلیک کرده یعنی پیروزی. هند یک میلیارد و چهارصد میلیونی وقتی میخواد از روسیه نفت بخره، یک سال منتظر مونده تا آمریکا اجازه بده. بعد ایران نود میلیونی سمت آمریکا موشک شلیک کرده. این یعنی پیروزی دیگه."
🔸رسیدیم خروجی نماز جمعه. چند تا جمع دیگر غیرایرانی دیده بودم و باید سراغشان میرفتم:
"میشه با هم عکس بگیریم؟"
"مشکلی نیست."
"دولت هند براتون مشکلی پیش نمیاره؟"
"بگیر ولی منتشرش نکن."
کنارش ایستادم و نگاهی به صورت کشیده و بینی کوفتهایش انداختم و عکس سلفیام را گرفتم.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783183923635561926
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روزهای بدرقه و قیام
این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام.
از همین مرودشت خودمان که پنجاه سال پیش، برای جشن ۲۵۰۰ساله، حتی دکمه لباس مراسم و آشپز و آب و درختش را با هواپیما از فرانسه آوردند، سه موکب رفته و چند ایستگاه صلواتی در ورودی و خروجی شهر راه افتاده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روزهای بدرقه و قیام این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شا
﷽
🔻 روزهای قیام و بدرقه
🔸این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام.
روز به روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگیها بیشتر شد. تمام مراکز و ارگانهایی که بعضی فقط یکبار پایم به آنها باز شده بود، هم دعوت به میزبانی کردهاند.
🔸مساجد، دانشگاهها، پارکها و بوستانها، مراکز فرهنگیهنری، هر ارگان و ادارهای، درِ ساختمان خود را به روی مردم باز کرده و گویی آن عطش و شوقی که عراقیها در عزای امام حسین برای پذیرایی از زوار دارند، یکباره در مردم ایران حلول کرده.
🔸از تمام شهرستانها و روستاهای کوچک و بزرگ تریلی تریلی موکب مردمی عازم سه شهر میزبان مراسم است.
از همین مرودشت خودمان هم سه موکب رفته و چند ایستگاه صلواتی در ورودی و خروجی شهر برای استقبال و بدرقهی کاروانها راه افتاده.
🔸همین مرودشتی که پنجاه سال پیش، برای جشن دو هزار و پانصدساله، حتی دکمه لباس مراسم و آشپز و آب و درختش را با هواپیما از فرانسه آوردند و در و دیوار مسیر رسیدن به تختجمشید را ماستمالی کردند تا احدی از فلاکت مردمی که در یکقدمی چنین بریز و بپاشی بودند، بو نبرد.
حالا همان مردمی که از نگاه مهمانان خارجی مثل طبقه فرودستِ دون شأن پنهان شده بودند، کولهای با آب و لقمه و خوراکی اضافه برداشته که توی آن نیمروز مراسم، بدهد دست هر کسی که تاب و توانش را در عزای رهبرش از دست داده.
🔸همان _مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ_ یی که توی آیه نصب شده بر سر در مصلا، امت را خطاب قرار داده، آویزه گوش تمام آحاد شده
آن حبالحسین یجمعنا و خدمت زوارالحسین شرفنا، حالا در خدمت به خونخواهان رهبر شهید در مراسم تشییع تعبیر جدیدی گرفته.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #فاطمه_رحیمی
🌐https://ble.ir/yasina_r
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783239515635106410
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar