eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 📌رزق همیشه برای آدم‌ها نیست. رزق می‌تواند برای شهر باشد؛ یک رویداد هویت‌سازِ سالانه مثلا. چیزی مثل «شب شعر عاشورایی» که چهل سال است رزق شیراز شده؛ دو شب در سال. این روزها شاعران آیینی ایران در شیراز جمع شده‌اند و از «انتقام» می‌خوانند برایمان. این دوشب را دریابیم و روایتش کنیم. 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «شب شعر عاشورا» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۵ مردادماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat ‌‌
خاک همیشه سرد نیست تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی و دور تند ادا می‌کند، "پدر عزیز من بود. نایب امام زمان بود " را خوب می‌فهمم. درد مشترک، فهم مشترک می‌آورد. حتی برای من که همیشه توی شنیدن جملات انگلیسی مشکل داشتم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خاک همیشه سرد نیست تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غل
﷽ 🔻خاک همیشه سرد نیست 🔸زن پرچم سبز با ماه و تک‌ستاره‌ی سفید را انداخته روی شانه‌هایش. زل زده به مانیتور بزرگ صحن غدیر و دستش را هر از گاهی می‌کشد روی چشم‌های مشکی و درشتش. جلو می‌روم. با ته‌مانده‌ی حافظه‌ی انگلیسی‌ام ، میپرسم: where are you from? جواب می‌دهد: پاکستان 🔸جملات فارسی را ردیف می‌کنم توی ذهنم. "برای تشییع ایران آمدید؟" "do you going to Iran for tashyei? " سرش را پایین می‌آورد و yes را بلند می‌گوید. 🔸تا می‌پرسم:"? why"، اشک‌هایش سرازیر می‌شود. بین همه‌ی جمله‌هایش که با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی و دور تند ادا می‌کند، "پدر عزیز من بود. نایب امام زمان بود " را خوب می‌فهمم. درد مشترک، فهم مشترک می‌آورد. حتی برای من که همیشه توی شنیدن جملات انگلیسی مشکل داشتم. 🔸شانه‌هایش تکان می‌خورند وقتی می‌گوید:،" ما دیگه بابا نداریم. نایب امام‌زمان سیدمجتبی را نمی‌بینیم... " دست می‌گذارم روی شانه‌اش. دلم میخواهد بغلش کنم، نمی‌کنم. رویش را ندارم. هیچ‌وقت توی زندگیم، فکر نکرده‌ام خودم نیاز دارم دنیایم را بزرگتر از ایران کنم. هیچ‌وقت دوست خارجی نداشتم. 🔸این زن یا دو دختر عمانی نشسته لا‌به‌لای ایرانی‌ها خیلی وقت است، مرزهایشان بزرگ شده. آنقدر بزرگ، که از بعضی ایرانی‌ها ایرانی‌ترند. جمهوری اسلامی بهشان عزت داده و آقا عزیزشان کرده. امروز پدر از دست داده‌اند. "التماس‌دعا" را که می‌گویم، "محتاجم به دعا" را فارسی جواب می‌دهد. 🔸تشییع، یکی از معنی‌هایش این است: " دنبال کسی رفتن برای وداع." جمله‌های مثلا انگلیسیم را دوباره مرور می‌کنم. چرا فعل مضارع استفاده کردم؟ (do you going?) برای مراسمی که یک‌بار اتفاق افتاده، قاعده‌اش استفاده از فعل ماضی است. اتفاق افتاد و تمام شد. درستش می‌شود:" did you " فکر می‌کنم مگر خاک امامان سرد می‌شود؟! 🔸ما تا همیشه‌ی زندگیمان دنبال سید‌علی‌ هستیم. وداعی نیست برای جان‌های خسته‌ و بی‌قرار ما. درستش همان بود که مغزم در لحظه گفت. هیچ چیز بدون آقای‌ شهیدمان تمام نمیشود. گذشته نمی‌شود. داغ ما جاری در همیشه‌ی زندگیمان است. ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://eitaa.com/kaashkoul 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784698704209936723 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
شاهین بامرام «اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونه‌شون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.» تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شاهین بامرام «اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونه‌شون، بهش
﷽ 🔻شاهینِ بامرام 🔸«قدِ بلند، چهار شانه، گردن‌بند نقره، دست‌بند سبز یشمی و کلاه NY؛ شغل: نصاب دکوراسیون.» قیافه‌اش را جور دیگری در نظر گرفته بودم. اصلا برای همین بود که برای زنگ زدن و قرار مصاحبه، دست دست می‌کردم. پیش خودم گفتم لابد یکیست مثل بقیه حزب‌الهی‌هایی که برای تشییع آقا رفته‌اند: پیراهن مشکی روی شلوار با سه‌دکمه‌ای که به یقه دیپلمات ختم می‌شود. 🔸*چند روز قبل، محمد‌رضا برایم از خانم و آقای موتورسواری گفت که توی اتوبان قم شیراز دیده بود. به خیالش از اهالی روستاهای اطراف هستند. چفیه‌ روی سرشان را که دید، شک کرد که نکند از تشییع برگشته باشند. کیف لباسی جلوی موتور و کیف زنانه وصل به دسته هم مزید شک. اولین استراحتگاه کنار جاده سراغشان رفته بود و مطمئن شده بود که از تشییع برگشته‌اند. حالا از کجا آمده باشند خوب است؟ از شیراز.* قیافه شاهین آن‌قدر متفاوت بود که وقتی توی لابی دفتر روایت دیدمش، شک کردم. 🔸توی کسری از ثانیه به مراحلی که برای مصاحبه طی کرده بودم، فکر کردم و مطمئن شدم این شاهین پارسایی که روبرویم نشسته، همانی است که محمدرضا معرفی کرده: «بالاخره یه عِرقی داشتیم نسبت به رهبری. شب ساعت هفت حرکت کردیم سمت قم و دم نماز رسیدیم جمکران. هر دو سه ساعت، یه استراحت کوچیکی می‌کردیم وسط راه.» *«نزدیکیای قم، رییس پلیس راهور، توی یه موکبی دیدمون. گفت پلاکتون رو توی بیسیم اعلام کردم. گفتم این برای تشییع آقا داره میاد. توی اتوبان کاریش نداشته باشین. باورش نمیشد از شیراز اومده باشیم»* 🔸چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا باید پلاکش توی بیسیم اعلام شود. بعد خودم را گذاشتم جای پلیس راهور. نصف شب؛ وسط اتوبان؛ با خانواده. من جای افسر راهنمایی رانندگی بودم، حتما جایی نگهش می‌داشتم و سوال پیچش می‌کردم تا مطمئن شوم خدایی‌ناکرده از کشیدنی‌ها و بوییدنی‌ها و نوشیدنی‌ها چیزی مصرف نکرده باشد. 🔸«اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونه‌شون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.» تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت. شاهین از رفیقهایش گفت که بعد از شهادت آقا سر به راه شدند: *«آدمایی بودن که به آقا بد و بیراه میگفتن ولی توی همین ماه رمضون تا پای نماز خوندن هم رسیدن. الان اگه جایی عکس آقا رو ببینن دستشون رو برای احترام بالا میارن.»* 🔸شاهین تا حالا در هیچ‌کدام از تجمعات شرکت نکرده: «مادرم هم خیلی بهم میگه بیا ولی من از این مسخره‌بازیا خوشم نمیاد. کار سخت دوست دارم. پرچم تکون دادن خیلی راحته. انرژیم رو گذاشتم برای اغتشاشی، درگیری‌ای، چیزی. اصلا برای روزی که حاج مهدی ظهور میکنه.» دال مهدی را هم مثل «ت» تلفظ می‌کرد. 🔸شاهین از ماجرای جالبی گفت که وقت برگشتن برایش پیش آمده: *«ساعت یک شب، نزدیکیای بیضا، بنزین تموم کردم. به خانمم گفتم بره پشت نیوجرسی‌ها استراحت کنه. یه ظرف دست گرفتم برای بنزین. کسی روم رو نگرفت. خوابیدم تا ساعت پنج. هول هولکی نماز صبح رو خوندم و دوباره ایستادم کنار جاده. یه نیسان آبی اومد سمتم. گفت توی اون لاین که بودم دیدمتون. دور زدم اومدم این ور. گفتم دست می‌گیرم به پشت ماشینت، ما رو بکش تا پمپ‌بنزین. پنج شش کیلومتر دیگه می‌رسیم. خودش با کارتش برامون بنزین زد. للله‌ش کردم قبول نکرد حساب کنم. کارتم رو پس داد، گفت داستان داره. 🔸بعد هم ما رو برد در یه مغازه‌ای، برامون صبحونه مفصل گرفت: ساندویچ آماده با نوشابه و قهوه و آب معدنی. بهش گفتم پول بنزین‌مون رو حساب کردی، این کارا دیگه چیه؟ میخوای چوب‌کاری‌مون کنی؟» همه‌اش منتظر بودم بگوید ماجرای راننده نیسان چه بوده: «آخرش طرف گفت: بابام چند بار بهم گفت من رو ببر تشییع. نتونستم. براش یه بلیط اتوبوس گرفتم تا خودش بره مشهد. ولی تو دلم بود یه کاری کنم برای کسایی که میرن مراسم تشییع تا شما رو دیدم. وقتی چفیه روی سرت رو دیدم مطمئن شدم از تشییع اومدی.»* 🔸سه‌ربعی پای مصاحبه با شاهین پارسا بودم. موقع خداحافظی، چشم دوخته بودم به کفش اسپورت سفیدی که پایش می‌کرد ولی داشتم به این فکر می‌کردم که توی این تشییع چند ده میلیونی، چند صد میلیون یا چند میلیارد ماجرا و خاطره و روایت خوابیده و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. ✍؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784793862741042129 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
عکس جاندار آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد. تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب می‌خواند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس جاندار آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این ش
﷽ 🔻عکس جاندار 🔸زاویه صورتم را با مه‌پاش تنظیم می‌کنم. قطرات ریز آب که می‌پاشد توی صورتم، چشمانم را می‌بندم و لبخند می‌زنم. می‌گویند آقا رسیده اند میدان آزادی. می‌دانیم که تقریبا محال است به آقا برسیم؛ اما ناخودآگاه پا تند می‌کنیم. چند قدم جلوتر پسر بچه ۱۰ ۱۱ ساله ای پشت یک میز پلاستیکی نشسته و به مردم نگاه می‌کند. روی میز، دسته دسته روزنامه چیده شده. فرصت نمی‌شود دقیق نگاهشان کنم. اما انگار چیزی شبیه به اعلامیه خبر شهادت آقا است. به چشمم جالب می‌آید اما نه آنقدر که بخواهم در میان این جمعیتِ توی مسیر و بعد هم آن وضعیت مترو و دست آخر هم پارکینگ مصلی توی دست بگیرمش و سلامت به شیراز برسانمش. 🔸کیفم را یک وری روی دوشم می‌اندازم تا کمتر توی دست و پایم برود. هر از چند گاهی نور آفتاب یکهو مستقیم می‌افتد توی چشمم. طلق روسری ام را جلوتر می‌کشم تا کمی کار نقاب و عینک را برایم بکند. چشمانم را اما به زمین نمی‌دوزم. مدام میان جمعیت در حرکت است. 🔸هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده ایم اما جمعیت شبیه قطرات مه پاش های در مسیر است. گاهی که به یک پل می‌رسیم و از بالا جمعیت را می‌بینیم انگار یک کندوی زنبور به هم چسبیده. 🔸نیم ساعتی می‌رویم و بعد روی جدول کنار خیابان می‌نشینیم تا نفس تازه کنیم. خانمی با یک دسته پوستر با ابعاد کوچک جلویم ظاهر می‌شود. عکس های آقا است. قشنگ اند. مثل همه عکس های ایشان، اما نمی‌گیرم. تشکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. ده دقیقه ای می‌نشینیم و دوباره راه می‌افتیم. نیم ساعتی تا میدان انقلاب راه داریم. قرار می‌گذاریم تا آنجا برویم و بعد برای ادامه مسیر تصمیم بگیریم. از یک موکب شربت می‌گیریم. 🔸می‌خواهم راه بیفتم که چشمم به مرد کنار خیابان می‌افتد. توی دستش یک دسته بزرگ و حجیم از عکس های یک شکل حضرت آقا را گرفته و پخش می‌کند. همان عکس معروفی که آقا با کلاه و ردای سفید، روبروی کتابخانه شان ایستاده اند و مشغول مطالعه کتاب‌اند. تا چشمم به عکس می‌افتد پا تند می‌کنم. آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد. تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب می‌خواند. از مردهایی که آب رویمان می‌پاشند به سرعت می‌گذرم. به مه پاش ها که می‌رسم عکس را زیر چادرم پنهان می‌کنم و کفش هایم با شدت توی حفره های آب می خورَد و لبه های شلوارم خیس می‌شود اما به سلامت رساندن عکس، به دیوار اتاقم برایم از همه چیز مهم‌تر است. 🔸به میدان انقلاب می‌رسیم. یکی دوتا از همراهان، گرما زده شده اند و بقیه هم دیگر نای راه رفتن برایشان نمانده. نگاهی به عکس میان دستانم می‌اندازم. حسرت ندیدنِ ماشین حامل پیکر آقا را در دلم حس نمی‌کنم. عکس را به آرامی تا می‌زنم. طوری که تا حد ممکن خط و خش رویش ننشیند. بعد؛ از جمعیت جدا می‌شویم و به سمت مترو راه می‌افتیم. ✍️؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784965896614945853/ ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جمله‌ام و گفت: «میناب.» تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بو
﷽ 🔻میناب، آشنایِ دور 🔸دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان نفس‌زنان از پله‌ها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی می‌گوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، می‌تونین برین اتاقشون.» 🔸سنگینیِ قدم‌هایی را پشتِ سرم حس می‌کردم که تا دمِ اتاقم پا‌به‌پای من می‌آمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانه‌ای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانه‌های پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول می‌فهمیدی جنوبی است. 🔸زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...» حالا که نزدیک‌تر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟» با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.» 🔸پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جمله‌ام و گفت: «میناب.» تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهره‌های گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمرده‌شمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار می‌کنین؟» به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.» 🔸دوباره براندازش کردم. با کوله‌ی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد. دلم برای خستگی و غریبی‌اش سوخت. با دست به صندلیِ گوشه‌ی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...» گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَت‌تِروم.» گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟» سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟» 🔸بی‌آنکه بدانم چرا، انگار سال‌ها بود او را می‌شناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش. 🔸موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کوله‌اش اشاره کرد و با مِن‌مِن گفت: «خانوم... لباسِ درست‌درمونی تو کیفُم هست، اَبو همین‌جاها عوض کُنُم؟» اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ می‌کنم برین نمازخونه.» 🔸چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمه‌ی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همان‌طور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی می‌کردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همان‌جا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه. 🔸چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...» 🔸تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچ‌کس نتوانست نشانی از او پیدا کند. 🔸ذهنم پرکشید به این‌که شاید روزی ماکان، همین‌جا، در آستانه‌ی همین در می‌ایستاد. شاید او بود که با چشم‌های سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه می‌آورد تا برای اولین روزِ کاری‌اش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سال‌هاست چشم‌به‌راهِ خبری از او مانده است. ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/persianideass 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785213558930458440 ~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻اینجا عراق است، ماکان! 🔸اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای می‌ریزد، روی دیوار نشسته. می‌بینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت می‌بارد. 🔸 قاب های کنار عکس خودت را می‌بینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکه‌تکه های تنت! کسی چه می‌داند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای... ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785265877668628331 ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌شاید ایده‌یابی و انتخاب موضوع برای نوشتن از آن کارهای سهل‌ممتنعی باشد که گاهی‌اوقات یادمان می‌رود تمرینش کنیم. سهل است چون دستمان باز است برای ازهرچیزی نوشتن. ممتنع است چون این‌روزها حرف برای گفتن و کلمه برای نوشتن زیاد داریم و انتخاب سخت. 📝«درلحظه‌نویسی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به نوشتن روایت‌هایی با «موضوع آزاد» و گفتگو دربارهٔ «موقعیت‌سازی» 🔸طبق قرار همیشگیِ درلحظه‌نویسی، قلم‌وکاغذ حتما همراه‌تان باشد! 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۲ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar