روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بو
﷽
🔻میناب، آشنایِ دور
🔸دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان نفسزنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
🔸سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
🔸زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»
با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
🔸پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»
به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
🔸دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»
گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»
سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
🔸بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
🔸موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هست، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»
اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
🔸چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
🔸چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
🔸تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
🔸ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
✍️ #روزهای_جنگ به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785213558930458440
~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻اینجا عراق است، ماکان!
🔸اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای میریزد، روی دیوار نشسته. میبینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت میبارد.
🔸 قاب های کنار عکس خودت را میبینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکهتکه های تنت!
کسی چه میداند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای...
✍️#روزهای_جنگ به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785265877668628331
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌شاید ایدهیابی و انتخاب موضوع برای نوشتن از آن کارهای سهلممتنعی باشد که گاهیاوقات یادمان میرود تمرینش کنیم. سهل است چون دستمان باز است برای ازهرچیزی نوشتن. ممتنع است چون اینروزها حرف برای گفتن و کلمه برای نوشتن زیاد داریم و انتخاب سخت.
📝«درلحظهنویسی» این هفته را اختصاص دادهایم به نوشتن روایتهایی با «موضوع آزاد» و گفتگو دربارهٔ «موقعیتسازی»
🔸طبق قرار همیشگیِ درلحظهنویسی، قلموکاغذ حتما همراهتان باشد!
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۲ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻سماحه
🔸پیرزن عرب استخوانی و تکیده بود و در پله کنار ستون روبروی ضریح آنقدر جمع و جور جا شده بود که خدام بهش تذکر ندهند. به ضریح زل زده بود و آرام زیر لب مویه میکرد.
🔸من آن طرف ستون خسته و وارفته نشسته بودم و کتاب دعا را ورق می زدم اما حوصله خواندن نداشتم. دو روز به تشییع مانده بود و هنوز باورم نمیشد برای چه تا قم آمده ام. به دیوار تکیه زدم و مشغول گوشی شدم، پیرزن عرب که حالا برای دیدن ضریح به جلو خم شده بود تا نگاهش به صفحه گوشی افتاد، به عربی جملاتی گفت که چیزی نفهمیدم.
🔸از حالت سوال گونه نگاهم فهمید چیزی متوجه نشدهام و دوباره حرفش تکرار کرد و این بار واژه سماحة، سماحة را فهمیدم. داشت به صفحه گوشی من اشاره میکرد، که پس زمینه اش عکس آقا بود.
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای تشییع به روایت #سیده_فاطمه_حبیبی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785492359542672989
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم
﷽
🔻برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم
🔸برای هفتم مادربزرگ همه بچهها و نوهها جمع شده بودیم خانهاش. روی صفحه LCD وسط هال که لوگوی اینترنشنال را دیدم، ابرو کج کردم. روی مبل زهواردررفتهای که به دیوار کنار تلویزیون تکیه داده بودند، فرورفتم طوریکه پشتم به ماهواره باشد. دامادهای خاله و دایی روبرویم نشسته بودند. شستشان خبردار شد که باید کانال را عوض کنند.
🔸حسام -داماد خاله- برای اینکه بحث را عوض کند و چیزی بگوید که خوشایند من هم باشد، به علی -داماد دایی- گفت: «ماجرای این خلبانایی که رفتن پایگاه آمریکا توی قطر رو زدن، شنیدی؟ با سوخو۲۴ رفتن اونجا رو ترکوندن.»
و علی، متعجب از جزییات بیشتر عملیات میپرسید.
🔸خودم هم کیفم کوک بود و هر چند جمله یکبار، وسط حرفهای حسام، چیزی اضافه میکردم: «اینقدر حرفهای عمل کردن که تازه بعد از نابود کردن تجهیزات، آمریکاییها متوجه میشن چه بلایی سرشون اومده»
🔸من این حرفها را قبلا شنیده بودم. خیلی قبلتر از اینکه الجزیره ازش مستندش را بسازد. آقای کرمی –همکارمان- از اهالی کوهنجان است؛ همان شهری که یکی از خلبانها آنجایی بود. همان روزهای اول جنگ رمضان برایمان گفته بود که یکی از خلبانهای همولایتی احتمالا اسیر شده.
🔸چند ماه بعد، حالا توی نماز جمعهای نشسته بودم که قرار بود بعد از اتمامش، بر پیکر یکی از این چند خلبان نماز بخوانند و تشییعش کنند. چند روز پیشتر که خبر پیدا شدن پیکر یکی از آنها آمد، احساسی بین غرور و شادی داشتم. غرور از اجرای عملیاتی که مطمئن بودند با چند لایه ناوگان پاتریوت، بازگشتی ندارد و باز هم انجامش دادند و خوشحال از اینکه اسیر نشده و پیکرش به خانوادهاش برگشته.
🔸«اسمش چی بود؟» این را مرد پشتسَری پرسید، کمی قبل از شروع نماز بر پیکر شهید: «مگه برای نماز باید اسم طرف رو بدونیم؟» نیت «خلبانِ شهید» کردم. برایم جالب بود که حتی اسمش را هم توی ذهن ندارم.
🔸تا نماز تمام شد، چند قدمی جلو رفتم و بقیهاش، جمعیت مرا با خودش تا نزدیک تابوت برد. هر کاری کردم دستم به تابوت نرسید. دستم را بالا آوردم و تکان دادم. منقلب شدم. یاد لحظه خداحافظی با آقای شهید افتادم. کمی عقبتر ایستادم تا قاب چشمهایم تصویر جمعیت را بهتر ببیند. دستهایی که دور تابوت بالا آمده بودند تا متبرک شوند، مثل ریشههای درختی کهنسال شده بودند که پیکر شهید را محکم در آغوش کشیده بودند: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء.» ما هم از دور روزیخور میوههایش بودیم.
🔸 تازه نگاهم به کلاه خلبانیای افتاد که روی تابوت گذاشته بودند. همانجا فکری شدم که اگر دری به تختهای خورد و فرشته شهادت بالهایش را روی سرم باز کرد، چه چیزی روی تابوتم میگذارند؟ دفترچه و خودکار؟ لپتاپ؟ یا گوشیای که متنهایم را آنجا مینویسم؟ از تصور چنین صحنهای، لبخند روی لبم نشست: «در اوج گریه مرا به خنده واداشتهای.»
🔸مجری مراسم پشت میکروفون گفت: «جنازه رو دور ضریح طواف میدن و...» بقیهاش را نشنیدم. زیرلب گفتم: «جنازه نه، پیکر مطهر! جنازه رو برای مرده میگن نه شهید.»
پا تند کردم و خودم را رساندم دور ضریح. همانجایی که وقت برگشت از زیارت میایستند به نماز. با خودم گفتم: «حتما از اون طرف میبرن و از این ور برمیگردونن.» عکاسها هم که اوستای اینطور مجالس بودند، از همان طرف رفتند.
🔸پشت سرشان هُل خوردم و آنجا بود که از نزدیک با عکس شهید روی پیشانی تابوت برخورد کردم: «هیکل چهارشانه، عینک ریبُن و موهای جوگندمی» تازه آنجا اسمش را خواندم و چند بار تکرار کردم تا در ذهنم بماند: مجید کاظمی دستم را رویش کشیدم و اگر ریا نشود، چند ثانیهای هم زیرش را گرفتم و لا اله الا الله گفتم.
دوباره شلوغ شد و موج جمعیت کنارم زد.
🔸از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم گفتم: «کاش یکیش نصیبم بشه.» چند قدم که روی فرشهای ایوان رفتم، کف پایم چیزی حس کرد. سرم را پایین آوردم، دیدم یک شاخه گل پرپر روی زمین افتاده. خم شدم و هرچه گلبرگ بود داخل دو دستم مشت کردم و چپاندم توی جیبم. فاصله عرض حاجت تا برآورده شدنش، پنج دقیقه هم نشد: «اسمش مجیده ولی خیلی کریمه. ازش یک گلبرگ خواستم، بهم یه شاخه گل داد.» خواستم زرنگبازی دربیاورم، فیالمجلس چند حاجت مادی دیگر هم خواستم.
«از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان/ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.»
🔸تابوت روی دستها موج خورد و جلو رفت. تا آخر مراسم تشییع، فقط توانستم با چشمهایم بدرقهاش کنم.
✍ روایت #محمدحسین_عظیمی از تشییع شهید خلبان مجید کاظمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785653460433354425
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بازوهای بازنده روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازها
﷽
🔻بازوهای بازنده
🔸دورهای که عبدالمالک ریگی، یاغیِ جادههای بلوچستان، به اسم دینِ خدا، مردم را از ماشینها پیاده میکرد و سرشان را راحتتر از یک پرنده میبرید، برادرم دانشگاه زاهدان درس میخواند. عین چهار سال مامان التماس کرد که برود دیدنش و عین سه سال و نیمش بابا بهانه آورد و نرفت. دو سال آخر که برادرِ تهتاغاری هم دانشگاه کرمان بود، اصرارهایش بیشتر شد که به هر دوتایشان سر بزند اما نتوانست هیچ جوری رضایت بابا را بگیرد.
کرمان به لطف زحمتهای حاج قاسم امنیت بیشتری داشت اما دل ما یک اندازه دلواپس هر دوتایشان بود.
🔸ته توهای ترم آخر، بعد از زیارت امام رضا(ع) نمیدانم چطوری راضیاش کرده بود و فرمان ماشین را چرخانده بودند آن طرف. گمانم نیامدن چندین ماههٔ داداش هم بیربط نبود.
بعد از آن سفر، مامان آدم دیگری شده بود. گریههای یواشکی از سر دلتنگی جایش را داده بود به بهانه و بدخلقی و اشکهای علنی.
جادههای خراب، بیابان وحشتناک، شهر بیامکانات و مهمتر از همهٔ اینها، ناامنی، دلایل بزرگی بودند برای خراش انداختن و فشردن دل یک مادر.
🔸به انتخابِ مامان، بیشترین تصویری که تلویزیون نشان میداد، اخبار بود. هر خبری از سیستان و بلوچستان و جنایتهای جندالشیطان، زلزلهٔ تازهای توی خانه بود.
بابا همان موقع گفت که بخاطر همین نمیخواستم بروی.
خودم هم دست کمی از مامان نداشتم. ماههای آخر بارداری اولم بود و اضطراب و بیخوابیهای شبانه هم اضافه شده بود. تا ترم آخری تمام بشود همگی جان به سر شدیم.
🔸روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازهای که جانم لحظه لحظه برای برادرهایم آب شده بود، خدا را شکر کردم. به همان اندازه هم مردم و هموطنهای سیستان و بلوچستانیام را میفهمیدم.
🔸گرفتن ریگی با آن حمایتی که پشت سرش بود، کار راحتی نبود، حتی به نظر غیرممکن، اما سربازان گمنام جمهوری اسلامی، کارشان را خوب بلد بودند. آن هم وقتی که کسی گمان نمیکرد اصلا بشود یکی از بازوهای اختاپوس استکبار را از جنوب شرق کشور قطع کرد.
🔸 نمیدانم چند تا شهید دادیم تا بساطشان جمع بشود اما ما هیچوقت آدمِ ترسیدن و کم آوردن نبودیم و نیستیم.
ما همین الان، بعد از بیست سال، تروریستهای شمال غرب را هم گذاشتیم توی گورستان همان سربازانِ کثیفِ شیطان و فرستادیمشان به جهنّم.
✍ #روزهای_جنگ به روایت #طیبه_روستا
🌐http://ble.ir/r5roosta
🌐https://eitaa.com/r5roosta
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785735017404763831
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
باری که سبُک شد زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا
﷽
🔻باری که سبُک شد
🔸روی صندلیهای آهنی بین راه نشسته ایم. موکت قهوه ایِ رنگ و رو رفته ای رویش پهن کرده اند. روبهرویمان موکب ایرانی کوچکی برپاست. نه تابلویی دارد، نه اسمی نه نشانی. ساندویچ سوسیس بندری میدهد و شربت. چند دقیقه که مینشینیم مداحی پخش میشود...
🔸مرد، مسیرش را از جاده کج میکند و به سمت موکب میرود. بی توجه از جلوی مردان سینی به دستِ موکب رد میشود و لبه جدول مینشیند. دستش را هماهنگ با ضرب مداحی به سینه میکوبد. چند دقیقه ی اول، محکم و سنگین؛ کمی که میگذرد اما سرش را پایین میاندازد. شانه هایش میلرزد. آرام تر از قبل به سینه میزند.
🔸«سرم را از تن جدا سازی...
در رضای حسین... ای خدای من!
نظر بر دل پر امیدم کن...
به کوی شهادت شهیدم کن...
که تا باشم با حسین و با اولیای حسین... ای خدای من!»
🔸زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا میکند. شبیه بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک میکند و دوباره راه میافتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت.
✍ #اربعین به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785823214879031561/
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar