✅به منظور ایجاد بانک ایده های ناب #شهدایی
📌#کانون_فرهنگی_روایت برگزار می کند:
🔹فراخوان ایده های شهدایی
♦️جذب ایده های ناب باموضوع بزرگداشت مقام شهدا و ترویج فرهنگ والای ایثار وشهادت
ارسال ایده : 👈 @ravyfer
♨️ایده هایی کاربردی و ناب به محض دریافت ، با نام خود شما در کانال درج خواهد شد.
✅ ورود به کانال @ravayatf
🌹ایده 1️⃣👇
♦️عنوان : سی شب سی خاطره
🔹هدف : ترویج سیره و سبک زندگی شهدای گرانقدر
🔺مکان اجرا :جلسات جزء خوانی قرآن کریم در ماه مبارک رمضان
✍️محتوا: در این ایده ،هرشب ازماه مبارک رمضان پس ازمراسم جزء خوانی قرآن ،خاطره ای با محتوای سیره زندگی یکی از شهدای والامقام در مدت دو دقیقه قرائت و در شب عید فطر از محتوای این 30 خاطره مسابقه ای برگزار شده و به برندگان جوایزی اهدا شود.
🌸نتیجه : ارتقای فرهنگ و سبک زندگی از طریق ترویج #سبک_زندگی_شهدا با کمترین امکانات و بهترین نتیجه
❇️ایده از: ح. شرافت از اراک
✅ ورود به کانال @ravayatf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😔خنده شیرین فرهاد!
#روایتگری_چندرسانه_ای_شهدا
ارتباط با ما 👇
✅ ورود به کانال ایتا @ravayatf
✅دریافت محصولات : https://ravyonline.sellfile.ir
✅مشاهده کلیپ ها در آپارات : https://www.aparat.com/malakootfer
✅بانک #ایده_های_شهدایی
💯ساده ، تاثیرگذار ، کم هزینه و کاربردی
🌹ایده شماره 2👇
♦️عنوان : #نذری_با_طعم_شهادت
🔹هدف :بزرگداشت یاد و نام #شهدا
🔺زمان اجرا :هنگام افطار
✍️محتوا: درهرشب از ماه مبارک رمضان هنگام افطار، یک ظرف نذری کوچک درِ خانه همسایه ها ببریم در حالیکه یک جمله کوتاه از وصیت نامه یک شهید را روی کاغذی نوشته و به ظرف نذری الصاق کرده ایم .
🌸نتیجه : در پایان ماه مبارک رمضان این افتخار را خواهیم داشت که همسایه ها را به 30جمله از وصیت نامه شهدا با یک کاسه نذری میهمان کرده ایم !😌
❇️ایده از: مهدی نیازمندی #مشهد
ارسال ایده : 👈 @ravyfer
✅ ورود به کانال @ravayatf
🌺#می_می_کشیم_و_خنده_مستانه_می_زنیم
🦋دل را ز قید جسم رها می کنیم ما
این دانه را ز کاه جدا می کنیم ما
🦋عمر دوباره در گره روزگار نیست
جان را به زلف یار فدا می کنیم ما
🦋می می کشیم و #خنده_مستانه می زنیم
با این دو روزه عمر چها می کنیم ما
🦋مهمان مرگ بر در دل حلقه می زند
تا فکر آشیان و سرا می کنیم ما
شعر از : #صائب_تبریزی
✅ ورود به کانال @ravayatf
✅👌تعبیر زیبای شهید آوینی از #نوروز و #رمضان
🌺نوروز رستاخیز #خاک است و عید صیام، رستاخیز #جان.
🌸خاک محتاج زمستان است تا پذیرای بهار شود
🌺و جان محتاج #صوم است تا روح به اعتدال #ربیع واصل شود
🌸تا خورشید عشق از افق جان طلوع كند
🌺و نسیم #لطف بوزد و درخت #دل به #شكوفه بنشیند.
🌸و این بهار درون است.
@ravayatf
✅بانک #ایده_های_شهدایی
💯ساده ، تاثیرگذار ، کم هزینه و کاربردی
🌹ایده شماره3👇
♦️عنوان : #سیره_شهدا_تضمین_موفقیت_مدیران
🔹هدف :ارتقای توان مدیران با استفاده از تجارب شهدا
🔺زمان اجرا :ابتدای جلسات اداری
✍️محتوا: در ابتدای هرجلسه اداری ، مدیر جلسه یک خاطره مدیریتی از #سیره_شهدا در عرض 3 دقیقه بیان می کند .
🌸نتیجه : با اجرای این ایده توان مدیران در برخورد با چالش هاو مضایق مدیریتی افزایش یافته و تجربیات سیره شهدا درصد موفقیت آنان را بالا می برد .
💯تبصره : سیره مدیریتی شهید #مهدی_زین_الدین در این رابطه مطالب خیلی عالی دارد
❇️ایده از: sh-mohammadi از کرمان (شهرستان #ریگان)
ارسال ایده : 👈 @ravyfer
✅ ورود به کانال @ravayatf
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅یاد اونایی که ....!
#روایتگری_چند_رسانه_ای
ارتباط با ما 👇
✅ ورود به کانال ایتا @ravayatf
✅دریافت محصولات : https://ravyonline.sellfile.ir
✅مشاهده کلیپ ها در آپارات : https://www.aparat.com/malakootfer
✅داستان دنباله دار #عروس_مجنون
♦️#قسمت_دوازدهم
زهرا قرآن را گرفت بوسید و به چشم های اشک آلودش کشید وبعد آرام آرام اشکهایش را پاک کرد. لبخند مصنوعی بر لبانش نقش بست . انگار قرآن کار خودش را کرده بود . هنوز لبخند و اشک زهرا کاملاً از هم جدا نشده بود که لب هایش جنبید:
- آقا حمید به سلامت ، خدا پشت و پناهت ا نشاء الله وقتی که سالم برگردی این امانت را به خودت پس می دهم.
و من هم لبخند رضایتی بر لبانم نقش بست و پس از خداحافظی با دوستان که مثل شمع مرا در میان گرفته و سر و صورتم را می بوسیدند به طرف اتوبوس به راه افتادم .
برو بچه های جبهه و جنگ که تازه از سفر جبهه برگشته بودند هر کدام به زبانی مرا بدرقه می کردند و گاهی اوقات هم با حرف های قشنگشان مرا می خنداندند . درست یادم هست در آخرین لحظه ای که می خواستم قدم به اتوبوس بگذارم احمد که با او عهد اخوت هم بسته بودم دستم را گرفت و گفت :
-کجا آقا حمید ؟ حالا که زن گرفتی دیگه ما را فراموش می کنی ... آخه بی انصاف یه گوشه چشم هم به ما بکن دیگه !
دیگری گفت :« ولش کن بابا غسیل الملائکه را رها کن بره طرف بهشت . حوریه ها منتظرش هستند» و دیگری هم از راه رسید و بی مقدمه انگشترم را از دستم در آورد - اینم یادگاری شهید حمید !
خلاصه به هر قیمتی بود از میان خنده و اشک بچه ها خارج شده و سوار شدم . اتوبوس در میان صلوات پدرها و اشک و ناله مادران به راه افتاد در آخرین لحظات نگاهی به طرف زهرا انداختم حالا دیگر قرآن را روی صورتش گرفته بود و سیل اشکش از فاصله دور قلبم را آتش می زد . با حرکت اتوبوس تصویر زهرا از جلو دیدگانم گذر کرد و دلم از غیر خدا خالی شد و حالا آماده بودم خود را در مسیر نسیم خوش عشق حق قرار دهم .
اتوبوس از پیچ وخم های گردنه کوهستانی نزدیک شهر بالا می رفت که کم کم خودم را در دریای عشق حق کاملاً غوطه ور می دیدم . ساعاتی بعد در مشهد بودیم و بعدش هم با هواپیمای باری « سی 130 » عازم منطقه شدیم در حالی که نمی دانستم به کدام منطقه جنگی اعزام خواهیم شد .
نوع اعزام ما با هواپیما و در خواستی هایی که برای من و چند نفر دیگر از دوستانم زده بودند نشانگر این بود که عملیاتی در همین روزها در شرف وقوع است . دو ساعتی از پرواز ما گذشته بود که چرخهای هواپیما روی باند فرودگاه قرار گرفت و بعد از باز شدن درب هواپیما و بر خورد با هوای ملایم زمستانی جنوب و پرس و جوی از سایرین فهمیدیم که در فرودگاه نظامی امیدیه در نزدیکی اهواز هستیم .
تا اینجای کار مشخص بود که برنامه عملیات در جبهه های جنوب طرح ریزی شده است . بلافاصله به اردوگاه منتقل شده و تازه با خیل عظیم نیرو هایی که در اردوگاه حمیدیه از روز ها قبل سازماندهی شده و آموزش دیده بودند روبرو شدیم و بسیاری از دوستان و همرزمان قدیمی که در عملیات های قبل با هم بودیم را ملاقات نمودم و خیلی خوشحال شدیم .
محیط صمیمی و با معنویت اردوگاه حمیدیه خیلی برای من دل چسب بود نیرو ها داخل چادر بودند و البته در مجاورت چادر ها هم سنگر هایی حفرشده بودند برای در امان ماندن از حملات احتمالی هواپیماهای دشمن. تا وقتی ما به داخل چادر ها برسیم وقت نماز مغرب و عشاء شده بود و با نوای خوش صوت قرآن که از بلند گوی تبلیغات شنیده می شد به نماز جماعت دعوت می شدیم . درست به خاطر دارم با وجود نم نم بارانی که می بارید نماز جماعت روی رمل های اردوگاه حمیدیه با صفای تمام برگزار شد و پس از آن هم دعای کمیل روح تازه ای به کالبد ما بخشید . الفاظ زیبای دعا آنچنان به من روحیه داد که انگار وارد دنیای تازه ای شده بودم دنیایی فراتر از این عالم خاکی و بسیار پاکتر و بی آلایش تر از مادیات . بعد از دعای کمیل و شام مختصری ، در داخل چادر دراز کشیده و خوابیدم .چون هوا کمی سرد بود چراغ والور را برای ساعتی روشن گذاشتیم و بعد برای جلوگیری از گاز گرفتگی چراغ را خاموش کردم .
نیمه های شب وقتی از سرما به خود آمده وی خواستم چراغ والوررا دوباره روشن کنم چادر را خالی دیدم. اول فکر کردم صبح شده و وقتی ساعتم را نگاه کردم دیدم هنوز یک ساعت به وقت اذان صبح مانده است . با توجه به تجربه هایی که از دفعات قبل در جبهه داشتم حدس زدم بچه ها برای نماز شب بیرون از چادر رفته اند اما فرق این دفعه این بود که غیر از من هیچکس در چادر نبود «یعنی همه برای نماز بیرون از چادر بودند ؟»
♦️پایان قسمت #دوازدهم
ادامه دارد....
@ravayatf
✅بانک #ایده_های_شهدایی
💯ساده ، تاثیرگذار ، کم هزینه و کاربردی
🌹ایده شماره4👇
♦️عنوان : #تربیت_آسانسوری !
🔹هدف :استفاده از تجربیات #شهدا در مبحث تربیت فرزند
🔺مکان اجرا :داخل آسانسور-کنارصفحه کلید
✍️محتوا: نصب خاطراتی کوتاه از سیره شهدا در موضوع تربیت فرزند در داخل کابین آسانسور (خاطرات باید خیلی کوتاه باشد)
🌸نتیجه : با اجرای این ایده ، تجربیات ارزنده شهدا در مبحث #تربیت_فرزند بصورت کاملا کاربردی در اختیار عموم خانواده ها قرار می گیرد و ضمن ترویج سیره والای شهدا ، توان خانواده ها را در مواجهه با مشکلات تربیتی فرزندان بالا می برد.
❇️ایده از: سید علی محمد میر فضلی از #مشهد
ارسال ایده : 👈 @ravyfer
✅ ورود به کانال @ravayatf