10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صندلی را از موکبهای دیگر قرض میکنند.
همان کنار خیابان بساطشان را پهن میکنند؛ چند تا گواش، چند قلممو و صورت بچهها که میشود بوم کارشان.
پرچم میکشند. گفت: خیلی از بچهها را میشناسیم؛ این فلانی است؛ این یکی همان دیشبی است...
پرچمندارها مشتری ثابتاند؛ اما بزرگترها هم کوتاه نمیآیند؛ مردی به سن پدربزرگها ایستاد و اصرار که «ما هم دل داریم» و سه تا طرح پرچم زد.
رنگها را با پول توجیبیشان میخرند.
دستهایشان از سرما، رنگ و شستنِ مداوم، ترک برداشته. چادرهایشان هرشب رنگی میشود و مجبورند که بشورند.
زیر باران و تگرگ هم موکبشان سرِ جایش است.
گاهی مادرها وادارشان میکنند: «بچهام آنجا نشسته، شما باید بیایید»؛ میروند.
میان کار، غُر هم هست: «چرا کج کشیدی؛ چرا کوچک…»
جواب همهشان؟ یک لبخند.
میگفت ما رنگ باورمان را نقاشی میکنیم؛
این رنگها یعنی «الله اکبر»؛ یعنی «جانم فدای وطن»؛ یعنی «مرگ بر آمریکا».
🔹فاطمه عزیزی
۲۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از یک شهید تا یک خانواده شهید
روستای شهید رحیمی انگز؛ پدرم از اولین کسی میگوید که در گلزار شهدای روستا به آغوش خاک سپرده شد؛ از اولین شهید؛ از پاسدار شهید سلطانمراد دریکوند؛ جوانی ۲۲ ساله که با شناسنامه برادر به جنگ میرود؛ ذز آن داستانهای واقعی و شیرین دفاع مقدس.
طبق وصیتش، دوست داشته در زادگاهش دفن شود.
از آن روزها چهل سالی میگذرد.
مردم این روستای کوچک، قدیمها، سالیان سال عزیزان خود را در روستاهای همجوار به خاک میسپردند؛ اما بعد از شهادت سلطانمراد، قطعه زمینی انتخاب میشود و شهید در این زمین کوچک بهشتی به یادگار میماند.
دوستان شهید طبق قول و قرارهایشان و از سر دلتنگی و جا ماندن از رفیق شهید خود، شبها نوبتی کنار آرامگاه شهید میخوابیدهاند و نمازشبها، درد دلها و گریههای شبانه را کنار دوست شهید خود به نماز صبح وصل میکردهاند.
به مرور زمان فوتشدگان روستا یا دیگر شهدای جنگ تحمیلی را کنار شهید سلطانمراد دفن میکنند تا آن قطعه زمین کوچک، تبدیل به آرامستان کوچک روستا شود.
امروز به خانواده شهیدان بازگیر فکر میکردم که خانوادگی کنار هماند؛ به چهل سال پیش؛ به نوری در دل سیاهی شب که حالا با این خانواده شهید پرفروغتر شده.
تقدیر چنین شد که این قطعه زمین پاک و کوچک شهدای زیادی را در خود به امانت قبول کند و از یک شهید، به یک خانواده شهید، پرچم ایران را در خاک خود برافراشته کند.
🔹زینب دریکوند
٢۵اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
736.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
با تشخُص تمام، پا را انداخته روی پا، صندلی را گذاشته رو به جمعیت، چتر را گرفته بالای سرش و همراه با مداح، ترجیعبند نوحه را تکرار میکند. اسباب آسایش خانه را، هر چند نصفهونیمه، آورده در میدان که از فیض حضور، محروم نشود.
حقاً که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.
🔹در حاشیه تجمعات شبانه مردم خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#رجز
🔸صدای ایستادگی
در پهنهی این خاک، آنجا که نام بلند #ایران با خون شهیدان و غیرت مردان و زنانش گره خورده، واژهای به نام «عقبنشینی» غریبه است.
آنانی که در خیال خام خویش، به انتظار خستگی ما نشستهاند و گمان میبرند با غبار فتنه و هیاهوی پوشالی، میتوانند میان ملت و آرمانهایش فاصله بیندازند، هنوز این حقیقت را درنیافتهاند که ما از تبار حادثهایم و فرزندان مکتبی که درس اولش، ایستادگی در میانهی میدان است.
کفتارصفتانی که به برق چشم بیگانگان دلخوش کردهاند، بدانند که ما پشت رزمندگانمان را، که سینه سپر امنیت این مرز و بوم کردهاند، هرگز خالی نخواهیم کرد.
ما «ملت امام حسینیم»؛ ما وارثان فریاد «هیهات من الذله» در گوش تاریخ هستیم. عهدی که با خون بستهایم، با باد هیچ حادثهای لرزان نخواهد شد.
تا پیروزی نهایی، تا برافراشتن پرچم حق و کوتاه کردن دست ستمگران و ریشهکن کردن شرارتهای استکبار، سنگر خیابانها را رها نخواهیم کرد.
حضور ما، تپش قلب این سرزمین است.
ما هستیم؛ ایستاده و استوار؛ تا تمام نقشههای شوم در آتش غیرت این ملت خاکستر شود.
ما بر آن عهدی که بستیم، تا آخرین نفس، هستیم.
🔹 مراد مطهری
26اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تا آخرین نفس
ساعتهای اولیه تجمع بود؛ در صف اول ایستاده بود و عکسِ ولیِ زمانِ جدیدش را محکم روی سینه گرفته بود.
رفتم سمتش؛ بر لبانش ذکر جاری بود.
گفت: «از زمان انقلاب تا الآن، میدان را خالی نکردهام؛ تا آخرین نفس هم از رهبر و نظامم دفاع میکنم. حتی اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم، باز هم از انقلابم دفاع خواهم کرد.»
🔹زهرا مومن زاده
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
که انقلاب،
قائم به ایمانهای
آحاد مردم است...
امام خامنهایِ شهید | ۱۳۸۸/۱۰/۲۹
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸به درک!
شوخیاش هم زشت بود... اینکه بخواهم عکس آن نخستوزیر حرامزاده را کار کنم و زیرش با رنگ قرمز تیتر بزنم: «انتقام گرفته شد!»
آقای ما کسی بود که سرِ بزرگِ مستکبرها هم ارزش کفش حاجقاسمش هم نبود. چطور میشد حرف از انتقامش زد؟!
کمی فکر کردم. دستم رفت سمت کیبورد: «انتقام فرماندهان...!»
کدام فرمانده؟ همانهایی که از جنگ ۱۲روزه یکبار هم خانه نرفته بودند. همان چهرههایی که یکپارچه نور بودند و «أشدّاء علی الکفّار» را با سرانگشتانشان در منطقه تصویر میکردند؟
چطور میشد خونِ مردکِ بزدل که با اولین آژیر هواپیمایش در آلمان به زمین مینشست، تقاص خون مردانِ میدان باشد؟!
تیتر را پاک کردم و نوشتم: «انتقام دکتر لاریجانی!»
آن چشمها به خاطرم آمد. آن عینک فتوکرومیک و آن محاسن بور که از بچگی آن چهره را در ذهنم برجسته کرده بود. لاریجانی وزنه بود؛ چه آن وقت که با جملاتش حرصمان در میآمد و چه این وقتها که با جملاتش قلبمان آرام و دلمان خنک میشد. پوزخندهایش حیثیت دشمن را نشانه میگرفت و انصافاً وفاداریاش در گردنههای سخت انقلاب روسیاهی بود برای باغیان و یاغیان...
به چشمهای دریدهٔ نتانیاهو نگاه میکنم... بیانصافی است در حق دکتر! تیتر را پاک میکنم.
مینویسم: «انتقام کودکان میناب، دلخوشیِ مادران هنوز چشمبهراه...»
اشک میچکد روی دکمههای کیبورد! جسارت به ساحت کودکی است این تیتر؛ آن هم کودکی که در جمهوری اسلامی ایران نفس زده، یک عمر [شما حساب کن دهدوازده سال!] جوری سرِ صف «مرگ بر آمریکا» را فریاد زده که صدایش به گوش آمریکا برسد و در آخر به جرم زندگی در جمهوری اسلامی ایران، به جرم خواستنِ جمهور و اسلام و ایران، تکهتکه شده! تیتر را پاک میکنم!
نتانیاهوی ملعون روی صفحهٔ مانیتور دارد نگاهم میکند... چشمهایم را میبندم! دکمهٔ حذف پروژه را میزنم! مرده یا نمرده؟ به درک!
حیف است کربلای ایران، که دانهدانهٔ شنهایش مقدس است، تقاص داغی که دیده بشود کشتن کسی مثلِ...
شمرها بود و نبودشان مسیر حق را عوض نمیکند... «عِرض خود میبرند و زحمت ما میدارند»!
🔹محمدسبحان گودرزی
۲۶اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸چهارشنبهسوری
بچه که بودم، پسرداییام، با شیطنت، ترقه را انداخت کف وانتبار و از ماشین پرید پایین؛ مادرم از هول جان دخترهای قد و نیمقدش، خواست ترقه را پرت کند که لختههای خون از لای انگشتهایش پاشید.
از آن روز به بعد، بین من و چهارشنبهسوری بدجور شکرآب شد؛ دیگر دود و آتش و باروت برایم بوی خون میداد.
تا امشب؛ توی شب قدر انقلابمان، ألفتی برایم مقدر شد؛ ألفتی بین من و آتشی که دارم دودش را با جانم نفس میکشم. دودی که بوی تباهی ظالمان را میدهد؛ بوی قانون طبیعتی که خدای مظلومان وضع کرده است.
دلم میخواهد تمام شبهای عمرم، چهارشنبهسوری باشد و من به تماشای قداست آتشی بنشینم که دارد پرچم جور و جفا را میسوزاند.
🔹سمانه قاسمیمنش
۲۶اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایت در بحران- قسمت دوم.pdf
حجم:
234.2K
⚜️مینی دوره #روایت_در_بحران
قسمت دوم 🇮🇷
⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز میباشد.
هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸نیسان آبی
امیرمهدی، صندلی عقب ماشین نشسته بود. درباره سوژههایی که میشد، امشب، چهارشنبه سوری، دربارهشان روایت نوشت با هم گپ میزدیم. نیسان آبی که از کنارمان رد شد، چشمم را گرفت. گفتم: «امیر بدو که این خودش اصل سوژه است.» مثل همیشه فرز دوید و چندتا عکس گرفت و برگشت.
چند زن و بچه، سوار نیسان، که وقتی توی خیابان از کنارمان رد میشود، سعی میکنیم فاصلهمان را باهاش حفظ کنیم که پرمان به پرش گیر نکند، پرچم ایران را توی هوا میچرخاندند و صفحهی گوشیشان که تصویر رهبران انقلاب بود را بالا گرفته بودند. بچهها هم شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» میگفتند.
🔹هارون مکی
۲۶اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah